تبلیغات
رُمــــانــــستـــان - مطالب ابر roman
 
رُمــــانــــستـــان
صفحه نخست            تماس با مدیر            پست الکترونیک           RSS            ATOM
دو روز بود که یلدا به خانه ی حاج رضا برگشته بود . دو روز که شهاب را ندیده بود. دو روز که دلش نتپیده بود.
هیجان زده نشده بود. گر نگرفته بود. منتظر نمانده بود. برای دیدن شهاب نقشه نکشیده بود . دو روز سخت و جانکاهی
که لحظه لحظه اش را حس کرده بود و هر لحظه برایش ساعت ها گذشته بود و دو  روزی که حتی یک لحظه اش
را بی یاد شهاب سپری نکرده بود. اصلا حال و حوصله ی خانه حاج رضا را نداشت و این برایش بسیار عجیب بود. اصلا دلش نمیخواست در میان جمع باشد. مدام در اتاق تنها بود.
کم حرف و بی حوصله اشتهایی به غذا خوردن نداشت.


ادامه مطلب


نوع مطلب : رمان همخونه، 
برچسب ها : رمان، رمانستان، داستان، رمان همخونه، roman، romanesten،
لینک های مرتبط :

سه شنبه 10 تیر 1393
کامبیز وارد شد. مثل همیشه خندان و خوش رو بود و به محض دیدن شهاب شوخی را آغاز کرد و گفت به .سلام
پهلوون . وقتی که میگم غذای بیرون نخور تو حالا عیال وار شده ای لج میکنی.
هر دو دست راستشان را بالا بردند و همانطور که خندان به هم نزدیک میشدند به هم کوبیدند. گویی برای اثبات
دوستی و رفاقت عمیقی که میانشان بود نیاز به کوبیدن یک مهر داشتندو
خنده کنان دست در گردن هم آویختند و به اتاق شهاب رفتند . به نظر یلدا شهاب موقع خندیدن زیباتر
به نظر میرسید. دندانهای ریز و یک دستش که نمایان میشد زیبایی چهره اش را دو چندان میکرد.
یلدا سری به آشپزخانه زد تا وسایل پذیرایی از کامبیز را مهیا کند. صدای کامبیز را میشنید که گفت پسر
اینجا چقدر عوض شده.


ادامه مطلب


نوع مطلب : رمان همخونه، 
برچسب ها : رمان هم خونه قسمت دهم، رمان، رمانستان، roman، romanestan،
لینک های مرتبط :

سه شنبه 10 تیر 1393
ساعتی از رقتن شهاب گذشته بود یلدا هنوز روی تختخواب دراز كشیده بود و حال عجیبی داشت به نقطه ی نامعلومی روی سقف خیره شده بود و به شهاب فكر می كرد به نظرش بسیار مغرورتر گستاخ تر و بدتر از آن چیزی بود كه فكرش را می كرد كلافه بود احساسات خوبی نداشت آیا تحقیر شده بود؟ آیا جوابی در خور رفتار شهاب به او داده بود؟ دلش می خواست بداند شهاب چه فكر می كند آیا او هم ار جواب یلدا رنجیده یا نه اصلا برایش مهم نبود؟!

یلدا با خود گفت: یعنی چی شد؟تموم شد؟ حتما به حاج رضا گفته منصرف شده . و دوباره گفت: به جهنم كه منصرف شده پسره ی پر رو اصلا من كه زودتر به حاج رضا می گم منصرف شده ام مگه با همچین آدمی میشه شش ماه زندگی كرد؟ پسره ی از خود راضی انگار از دماغ فیل افتاده

یلدا حال عجیبی داشت نمی دانست چه كند هر قدر سعی می كرد موقعیت خود را ارزیابی كند گویی نمی توانست گویی كسی او را در مسیری نا معلوم هل می داد نیروی عجیبی كه نمی توانست در برارش مقاومت كند.


ادامه مطلب


نوع مطلب : رمان همخونه، 
برچسب ها : رمانستان، رمان، داستان، هم خونه، رمان هم خونه، roman، romanestan،
لینک های مرتبط :

سه شنبه 10 تیر 1393


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :