تبلیغات
رُمــــانــــستـــان - مطالب ابر شهر رمان
 
رُمــــانــــستـــان
صفحه نخست            تماس با مدیر            پست الکترونیک           RSS            ATOM
همان طور كه به سمت بازارچه كتاب می آمد ناگهان نفسش حبس شد چشمانش روی نقطه ای در مقابلش ثابت ماند ودلش آنچنان تپید كه حس كرد قفسه ی سینه اش هر آن ممكن است شكافته شود در یك لحظه ندانست چه می كند و در كجاست او شهاب بود اشتباه نمی كرد خودش بود و چند نفر هم همراهش بودند كامبیز هم بود بدنش به ظور محسوسی می لرزید اگر شهاب او را ندیده بود حتما خودش را پنهان می كرد اما افسوس كه شهاب همان لحظه ی اول او را دید گویی برای نخستین بار بود كه یكدیگر را می دیدند یلدا خرید كتاب را فراموش كرده بود و هرچه به هم نزدیك تر می شدند مضطرب تر از قبل می شد آنها از رو به رو می آمدند اما یلدا سعی كرد بی اهمیت نشان بدهد با خودش گفت: یاالله دختر این بهترین فرصته برای این كه بهش ثابت كنی آدم نیست و برای تو اهمیت ندارده.

یلدا به تصمیمش عمل كرد و از منار او و دوستانش بی تفاوت گذشت.. بی تفاوت اما نگاه شهاب تا آخرین لحظه با او وبد یلدا هیجان زده خود را در بازارچه كتاب یافت اصلا نمی دانست چگونه وارد بازارچه شده است؟ حواسش به هیچ جا نبود جز این كه الان شهاب كجاست؟ دلش می خواست پشت سرش را نگاه كند اما با نیرویی از درون گفت: رفتارت را كنترل كن . وداخل یك كتاب فروشی شد سعی كرد به خاطر بیاورد چه می خواهد بالاخره نفس زنان و هیجان زده پرسید: ببخشید كتاب درسی می خوام. فروشنده پرسید: چی می خوای؟ خاقانی گزیده اش. بله بله می دونم بذار نگاه كنم فكر كنم تمام شده باشه. ( در میان قفسه های ادبی به جستجو پرداخت)

ادامه در ادامه مطلب


ادامه مطلب


نوع مطلب : رمان همخونه، 
برچسب ها : رمان، داستان، رمانستان، هم خونه، رمان هم خونه، شهر رمان،
لینک های مرتبط :

یکشنبه 8 تیر 1393

یلدا لباس پوشیده و آماده بود. شادی و هیجان خاصی داشت. دوست داشت زود تر بیرون باشد. حس می كرد دیگر تحمل نفس

كشیدن در خانه را ندارد.آن دو سه روز برایش خیلی طولانی و سخت گذشته بود. با خوشحالی خودش را در آینه تماشا كردو مثل

همیشه لبخندی زد و خانه را ترك كرد. هم زمان با باز كردن در و بیرون آمدن یلدا پسر همسایه رو برو  كه یلدا او را قبلا از پنجره

اتاقش دیده بود، در را باز كرد و بیرون آمد. به محض دیدن یلدا ابرو هارا بالا انداخت و لبخندی آشنا زد. یلدا بدون اهمیت به او  در را

بست و راهی شد. دلش می خواست ساعت ها در خیابان قدم بزند. چه هوای فرحبخشی بود. با خود گفتSad(چقدر سخته كه

آدم مجبور باشه مدام توی خونه باشه!))

آن روز یلدا بعد از دیدن فرناز و نرگس توی دانشگاه،نشاط گذشته را به دست آورد و با وجود آنها تمام تلخی را كه روز گذشته

پشت سر گذاشته بود،به طنز كشیده شد. آن قدر گفتند و خندیدند و ادای این و آن را در آوردند كه عاقبت خسته شدند. یلدا از

این خوشحال بود كه باز میتواند به دانشگاه برود و دوستانش را ببیند و باز آنقدر درس بخواند كه حالش از كتاب به هم بخورد. به

نظر او دوران تحصیل در دانشگاه از بهترین دوران زندگیش بود و باید از آن دوران لذت میبرد.
 ( كتاب خاقانی)


ادامه مطلب


نوع مطلب : رمان همخونه، 
برچسب ها : رمان، داستان، دانلود رمان، شهر رمان، هم خونه، رمان هم خونه،
لینک های مرتبط :

یکشنبه 8 تیر 1393


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :