تبلیغات
رُمــــانــــستـــان - مطالب ابر رمان همخونه
 
رُمــــانــــستـــان
صفحه نخست            تماس با مدیر            پست الکترونیک           RSS            ATOM
دو روز بود که یلدا به خانه ی حاج رضا برگشته بود . دو روز که شهاب را ندیده بود. دو روز که دلش نتپیده بود.
هیجان زده نشده بود. گر نگرفته بود. منتظر نمانده بود. برای دیدن شهاب نقشه نکشیده بود . دو روز سخت و جانکاهی
که لحظه لحظه اش را حس کرده بود و هر لحظه برایش ساعت ها گذشته بود و دو  روزی که حتی یک لحظه اش
را بی یاد شهاب سپری نکرده بود. اصلا حال و حوصله ی خانه حاج رضا را نداشت و این برایش بسیار عجیب بود. اصلا دلش نمیخواست در میان جمع باشد. مدام در اتاق تنها بود.
کم حرف و بی حوصله اشتهایی به غذا خوردن نداشت.


ادامه مطلب


نوع مطلب : رمان همخونه، 
برچسب ها : رمان، رمانستان، داستان، رمان همخونه، roman، romanesten،
لینک های مرتبط :

سه شنبه 10 تیر 1393


ظهر بود اواخر شهریور با این كه هوا كم كم روبه خنكی می رفت اما آن روز به شدت گرم بود خورشید با قدرتی هر چه تمام تر به پیشانی بلند و عرق كردهی حسین آقا می تابید قطره های ریز و درشت عرق از سر روی او آرام آرام و پشت سرهم ریزان بودند و روی صورتش را گرفته بودند چهره ی آفتاب سوخته اش زیر نورخورشید برق می زد اما گویی اصلا متوجه گرما نبود و همان طور شیلنگ آب را روی سنگ فرش حیاط بزرگ و زیبای حاج رضا گرفته بود و به نظر می رسید قصد دارد آنها را برق بیاندازد . حسین آقا حالا دیگر هفت سالی می شد كه سرایدار ی خانه ی حاج رضا را بر عهده داشت یعنی درست از وقتی كه عموی پیرش بعد از سالها خانه شاگردی حاج رضا از دنیا رفته بود به یاد عمویش و مهربانی هایی كه او در حقش كرده بود افتاد او حتی آخرین لحضه ها هم از یاد برادر زاده ی تنهایش غافل نبود و از آقای (احسانی ) خواهش كرده بود مش حسین را نیز به خانه شاگردی بپذیرد.حسن آقا غرق در تغكراتش هر ازگاهی سرش را تكان می داد و با لبخند دندان های نامنظم و یكی در میانش را به نمایش می گذاشت. صدای در حیاط كه با شدت كوبیده می شد او را از دنیایش بیرون كشید شیلنگ روی زمین رها شد آب سر بالا رفت و مثل فواره دوباره روی زمین برگشت یك جفت كفش كهنه كه پشتش خوابانده شده بود لف لف كنان به سمت در دویدند در حالی كه صاحبشان بلند بلند می گفتSadآمدم صبر كنید آمدم) با باز شدن در چهره درخشان دختری با پوستی لطیف و شفاف و قامتی متوسط نمایان شد در حالی كه با چشمان سیاهش به حسین آقا چشم دوخته بود یا لبخند شیطنت باری گفت:‌ سلام چه عجب مش حسین!یك ساعته دارم زنگ می زنم

ادامه ی رمان در ادامه مطلب


 



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها : رمان، رمان همخونه، داستان، هم خونه، رمانستان، داستان هم خونه،
لینک های مرتبط :

یکشنبه 8 تیر 1393


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :