تبلیغات
رُمــــانــــستـــان - مطالب ابر دانلود رمان
 
رُمــــانــــستـــان
صفحه نخست            تماس با مدیر            پست الکترونیک           RSS            ATOM

یلدا لباس پوشیده و آماده بود. شادی و هیجان خاصی داشت. دوست داشت زود تر بیرون باشد. حس می كرد دیگر تحمل نفس

كشیدن در خانه را ندارد.آن دو سه روز برایش خیلی طولانی و سخت گذشته بود. با خوشحالی خودش را در آینه تماشا كردو مثل

همیشه لبخندی زد و خانه را ترك كرد. هم زمان با باز كردن در و بیرون آمدن یلدا پسر همسایه رو برو  كه یلدا او را قبلا از پنجره

اتاقش دیده بود، در را باز كرد و بیرون آمد. به محض دیدن یلدا ابرو هارا بالا انداخت و لبخندی آشنا زد. یلدا بدون اهمیت به او  در را

بست و راهی شد. دلش می خواست ساعت ها در خیابان قدم بزند. چه هوای فرحبخشی بود. با خود گفتSad(چقدر سخته كه

آدم مجبور باشه مدام توی خونه باشه!))

آن روز یلدا بعد از دیدن فرناز و نرگس توی دانشگاه،نشاط گذشته را به دست آورد و با وجود آنها تمام تلخی را كه روز گذشته

پشت سر گذاشته بود،به طنز كشیده شد. آن قدر گفتند و خندیدند و ادای این و آن را در آوردند كه عاقبت خسته شدند. یلدا از

این خوشحال بود كه باز میتواند به دانشگاه برود و دوستانش را ببیند و باز آنقدر درس بخواند كه حالش از كتاب به هم بخورد. به

نظر او دوران تحصیل در دانشگاه از بهترین دوران زندگیش بود و باید از آن دوران لذت میبرد.
 ( كتاب خاقانی)


ادامه مطلب


نوع مطلب : رمان همخونه، 
برچسب ها : رمان، داستان، دانلود رمان، شهر رمان، هم خونه، رمان هم خونه،
لینک های مرتبط :

یکشنبه 8 تیر 1393


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :