تبلیغات
رُمــــانــــستـــان - مطالب ابر داستان هم خونه
 
رُمــــانــــستـــان
صفحه نخست            تماس با مدیر            پست الکترونیک           RSS            ATOM
چه ها ، اون پسره كه گفتم همسایمونه و دنبالم تا دم دانشگاه راه افتاد ، دم درشون وایستاده! فكر كنم مامانش برامون آش آورده!
فرناز گفت :" بابا این آش خوردن داره، برو بگیر!"
نرگس گفت: " می شه ببینیمش؟!"
- آره از پنجره، فقط تابلو نشین ها!
فرناز گفت:"تو برو ، اون با من!"
یلدا پله ها را دو تا یكی كرد و پایین آمد و سلام و علیك كنان آش را گرفت . پسر همسایه هم چنان ایستاده بود و نگاهش می كرد. زن همسایه كه گویی برای خرید به مغازه رفته به یلدا چشم دوخته بود، عاقبت لب باز كرد و گفت : " دخترم خوبی؟"
یلدا عجولانه تشكر كرد و گفت: " الآن ظرفش را براتون می یارم." و در را بست و به سرعت پله ها را بالا آمد.
صدای خنده های فرناز و نرگس خانه را پر كرده بود. یلدا هم خنده كنان وارد شد و ظرف آش را میانشان گذاشت و گفت : " فرناز مری چند تا قاشق بیاری؟!"

ادامه در ادامه مطلب


ادامه مطلب


نوع مطلب : رمان همخونه، 
برچسب ها : رمانستان، رمان هم خونه، داستان، داستان هم خونه، رمان،
لینک های مرتبط :

یکشنبه 8 تیر 1393
- من الان میرم، ولی زود میام همینجا.حال و هوای عرفانی، بوی عطر خاصی که مادر را به یاد یلدا می آورد، چهره هایی که داخل چادرهای سفید معصومیت خاصی پیدا کرده بودند، لوسترهای بزرگ و چشمگیر، آیینه کاری ها و درهای چوبی بزرگ . همه و همه حال و هوای یلدا را عوض کرد. گویی حالا کسی را یافته است که میتواند تمام اندوه و ترس و دلهره اش را برای او روی دایره بریزد و آرام بگیرد.
فرناز و نرگس هم ساکت بودند. شاید آنها هم حال یلدا را داشتند. واقعاً چه نیرویی در اماکن متبرکه هست که انسان را ناخودآگاه از خودش بیرون میکشد.گویی تنها تویی و او. گویی دنیا با تمام آنچه دارد به فراموشی میرود و فقط تو میمانی با نیازهای روحی و درونی ات. گویی در آن لحظات اشک راحتر از همیشه جاری میشود و نیازها راحتر عنوان میشوند و امید به گرفتن حاجت ها بیشتر میگردد و شاید به همین دلیل است که وقتی از این اماکن  خاص خارج میشویم، احساس سبکی خاصی داریم.
اشکهای یلدا هم سرازیر بودند.همانطرو که دور ضریخ میچرخیدند و از ته دل دعا میکردند، یلدا برای هر سه نفرشان دعا کرد و یک اسکناس از کیفش بیرون آورد، نیت کرد و داخل ضریح انداختو
فرناز محکم به پهلویش زد و با لحنی خنده آور گفت:« بابا هنوز جیزی به نامت نشده، خوب داری ولخرجی میکنی.!»
یلدا خندید و گفت:« برای شما دو تا خل و چل هم انداختم!»

ادامه در ادامه مطلب


ادامه مطلب


نوع مطلب : رمان همخونه، 
برچسب ها : رمان، داستان، رمان هم خونه، داستان هم خونه، هم خونه،
لینک های مرتبط :

یکشنبه 8 تیر 1393
لیوان یکبار مصرف که حالا خالی از شیر موز شده بود در دست های یلدا مچاله میشد و سر و صدای گوش خراشی تولید میکرد که با ضربه ای از سوی فرناز به سکون رسید.آن سه نفر بر سر میز شیشه ای گرد متعلق به یک بوفه ی آب میوه فروشی واقع در گوشه ی دنجی از پارک کوچک نزدیک دانشکده شان بود نشسته بودند

.
یلدا تمام ماجرا را مفصل تر از آنچه بود برای دوستانش تعریف کرد .هر کدام به نوعی در فکر بودند که باز یلدا صدای لیوان خالی را درآورد .فرناز این بار محکم تر از قبل روی دست یلدا کوبید و گفت : "اه ... بسه یلدا .ولش کن این بیچاره رو ! سرمون درد گرفت
سپس رو به دوستانش گفت :"بچه ها حالا که چیزی نشده چرا این قدر تو فکرید ؟
فرناز به یلدا نگاه کرد و با لحنی شوخ ادامه داد :" به نظر من بهتره باهاش ازدواج کنی ! دیوونه جون .میدونی چقدر ثروت گیرت میاد ؟! " و خندید

ادامه ی رمان در ادامه مطلب


ادامه مطلب


نوع مطلب : رمان همخونه، 
برچسب ها : رمان، رمانستان، داستان، هم خونه، رمان هم خونه، داستان هم خونه،
لینک های مرتبط :

یکشنبه 8 تیر 1393


ظهر بود اواخر شهریور با این كه هوا كم كم روبه خنكی می رفت اما آن روز به شدت گرم بود خورشید با قدرتی هر چه تمام تر به پیشانی بلند و عرق كردهی حسین آقا می تابید قطره های ریز و درشت عرق از سر روی او آرام آرام و پشت سرهم ریزان بودند و روی صورتش را گرفته بودند چهره ی آفتاب سوخته اش زیر نورخورشید برق می زد اما گویی اصلا متوجه گرما نبود و همان طور شیلنگ آب را روی سنگ فرش حیاط بزرگ و زیبای حاج رضا گرفته بود و به نظر می رسید قصد دارد آنها را برق بیاندازد . حسین آقا حالا دیگر هفت سالی می شد كه سرایدار ی خانه ی حاج رضا را بر عهده داشت یعنی درست از وقتی كه عموی پیرش بعد از سالها خانه شاگردی حاج رضا از دنیا رفته بود به یاد عمویش و مهربانی هایی كه او در حقش كرده بود افتاد او حتی آخرین لحضه ها هم از یاد برادر زاده ی تنهایش غافل نبود و از آقای (احسانی ) خواهش كرده بود مش حسین را نیز به خانه شاگردی بپذیرد.حسن آقا غرق در تغكراتش هر ازگاهی سرش را تكان می داد و با لبخند دندان های نامنظم و یكی در میانش را به نمایش می گذاشت. صدای در حیاط كه با شدت كوبیده می شد او را از دنیایش بیرون كشید شیلنگ روی زمین رها شد آب سر بالا رفت و مثل فواره دوباره روی زمین برگشت یك جفت كفش كهنه كه پشتش خوابانده شده بود لف لف كنان به سمت در دویدند در حالی كه صاحبشان بلند بلند می گفتSadآمدم صبر كنید آمدم) با باز شدن در چهره درخشان دختری با پوستی لطیف و شفاف و قامتی متوسط نمایان شد در حالی كه با چشمان سیاهش به حسین آقا چشم دوخته بود یا لبخند شیطنت باری گفت:‌ سلام چه عجب مش حسین!یك ساعته دارم زنگ می زنم

ادامه ی رمان در ادامه مطلب


 



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها : رمان، رمان همخونه، داستان، هم خونه، رمانستان، داستان هم خونه،
لینک های مرتبط :

یکشنبه 8 تیر 1393


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :