تبلیغات
رُمــــانــــستـــان - مطالب ابر داستان
 
رُمــــانــــستـــان
صفحه نخست            تماس با مدیر            پست الکترونیک           RSS            ATOM
فصل 30
هفدهم دیماه بود و کسالت از سر روی یلدا میبارید. شب گذشته اصلا از اتاقش بیرون نیامده بود. شهاب هم دیر
آمد و به اتاقش رفت. گویی ناخواسته قهر کرده بودند.
صدای زنگ تلفن او را به خود آورد. صدای با نشاط فرناز بود که میگفت الو. سلام تنبل خانم خوابی؟
یلدا با بیحالی جواب داد نه بابا. خواب نبودم.
چی شده؟
هیچی . نمیدونم چرا اصلا حال وحوصله ندارم.
پس بیا پیشم و تنها نمون. نرگس رو هم میگم بیاد.
دوست دارم بیام اما نمیتونم. حس ندارم.
اه. زهر مار... درست حرف بزن ببینم چه مرگت شده باز؟
هیچی نابود شدم.


ادامه مطلب


نوع مطلب : رمان همخونه، 
برچسب ها : رمان، هم خونه، رمان هم خونه، داستان، رمانستان،
لینک های مرتبط :

سه شنبه 10 تیر 1393
دو روز بود که یلدا به خانه ی حاج رضا برگشته بود . دو روز که شهاب را ندیده بود. دو روز که دلش نتپیده بود.
هیجان زده نشده بود. گر نگرفته بود. منتظر نمانده بود. برای دیدن شهاب نقشه نکشیده بود . دو روز سخت و جانکاهی
که لحظه لحظه اش را حس کرده بود و هر لحظه برایش ساعت ها گذشته بود و دو  روزی که حتی یک لحظه اش
را بی یاد شهاب سپری نکرده بود. اصلا حال و حوصله ی خانه حاج رضا را نداشت و این برایش بسیار عجیب بود. اصلا دلش نمیخواست در میان جمع باشد. مدام در اتاق تنها بود.
کم حرف و بی حوصله اشتهایی به غذا خوردن نداشت.


ادامه مطلب


نوع مطلب : رمان همخونه، 
برچسب ها : رمان، رمانستان، داستان، رمان همخونه، roman، romanesten،
لینک های مرتبط :

سه شنبه 10 تیر 1393
ساعتی از رقتن شهاب گذشته بود یلدا هنوز روی تختخواب دراز كشیده بود و حال عجیبی داشت به نقطه ی نامعلومی روی سقف خیره شده بود و به شهاب فكر می كرد به نظرش بسیار مغرورتر گستاخ تر و بدتر از آن چیزی بود كه فكرش را می كرد كلافه بود احساسات خوبی نداشت آیا تحقیر شده بود؟ آیا جوابی در خور رفتار شهاب به او داده بود؟ دلش می خواست بداند شهاب چه فكر می كند آیا او هم ار جواب یلدا رنجیده یا نه اصلا برایش مهم نبود؟!

یلدا با خود گفت: یعنی چی شد؟تموم شد؟ حتما به حاج رضا گفته منصرف شده . و دوباره گفت: به جهنم كه منصرف شده پسره ی پر رو اصلا من كه زودتر به حاج رضا می گم منصرف شده ام مگه با همچین آدمی میشه شش ماه زندگی كرد؟ پسره ی از خود راضی انگار از دماغ فیل افتاده

یلدا حال عجیبی داشت نمی دانست چه كند هر قدر سعی می كرد موقعیت خود را ارزیابی كند گویی نمی توانست گویی كسی او را در مسیری نا معلوم هل می داد نیروی عجیبی كه نمی توانست در برارش مقاومت كند.


ادامه مطلب


نوع مطلب : رمان همخونه، 
برچسب ها : رمانستان، رمان، داستان، هم خونه، رمان هم خونه، roman، romanestan،
لینک های مرتبط :

سه شنبه 10 تیر 1393
چه ها ، اون پسره كه گفتم همسایمونه و دنبالم تا دم دانشگاه راه افتاد ، دم درشون وایستاده! فكر كنم مامانش برامون آش آورده!
فرناز گفت :" بابا این آش خوردن داره، برو بگیر!"
نرگس گفت: " می شه ببینیمش؟!"
- آره از پنجره، فقط تابلو نشین ها!
فرناز گفت:"تو برو ، اون با من!"
یلدا پله ها را دو تا یكی كرد و پایین آمد و سلام و علیك كنان آش را گرفت . پسر همسایه هم چنان ایستاده بود و نگاهش می كرد. زن همسایه كه گویی برای خرید به مغازه رفته به یلدا چشم دوخته بود، عاقبت لب باز كرد و گفت : " دخترم خوبی؟"
یلدا عجولانه تشكر كرد و گفت: " الآن ظرفش را براتون می یارم." و در را بست و به سرعت پله ها را بالا آمد.
صدای خنده های فرناز و نرگس خانه را پر كرده بود. یلدا هم خنده كنان وارد شد و ظرف آش را میانشان گذاشت و گفت : " فرناز مری چند تا قاشق بیاری؟!"

ادامه در ادامه مطلب


ادامه مطلب


نوع مطلب : رمان همخونه، 
برچسب ها : رمانستان، رمان هم خونه، داستان، داستان هم خونه، رمان،
لینک های مرتبط :

یکشنبه 8 تیر 1393
همان طور كه به سمت بازارچه كتاب می آمد ناگهان نفسش حبس شد چشمانش روی نقطه ای در مقابلش ثابت ماند ودلش آنچنان تپید كه حس كرد قفسه ی سینه اش هر آن ممكن است شكافته شود در یك لحظه ندانست چه می كند و در كجاست او شهاب بود اشتباه نمی كرد خودش بود و چند نفر هم همراهش بودند كامبیز هم بود بدنش به ظور محسوسی می لرزید اگر شهاب او را ندیده بود حتما خودش را پنهان می كرد اما افسوس كه شهاب همان لحظه ی اول او را دید گویی برای نخستین بار بود كه یكدیگر را می دیدند یلدا خرید كتاب را فراموش كرده بود و هرچه به هم نزدیك تر می شدند مضطرب تر از قبل می شد آنها از رو به رو می آمدند اما یلدا سعی كرد بی اهمیت نشان بدهد با خودش گفت: یاالله دختر این بهترین فرصته برای این كه بهش ثابت كنی آدم نیست و برای تو اهمیت ندارده.

یلدا به تصمیمش عمل كرد و از منار او و دوستانش بی تفاوت گذشت.. بی تفاوت اما نگاه شهاب تا آخرین لحظه با او وبد یلدا هیجان زده خود را در بازارچه كتاب یافت اصلا نمی دانست چگونه وارد بازارچه شده است؟ حواسش به هیچ جا نبود جز این كه الان شهاب كجاست؟ دلش می خواست پشت سرش را نگاه كند اما با نیرویی از درون گفت: رفتارت را كنترل كن . وداخل یك كتاب فروشی شد سعی كرد به خاطر بیاورد چه می خواهد بالاخره نفس زنان و هیجان زده پرسید: ببخشید كتاب درسی می خوام. فروشنده پرسید: چی می خوای؟ خاقانی گزیده اش. بله بله می دونم بذار نگاه كنم فكر كنم تمام شده باشه. ( در میان قفسه های ادبی به جستجو پرداخت)

ادامه در ادامه مطلب


ادامه مطلب


نوع مطلب : رمان همخونه، 
برچسب ها : رمان، داستان، رمانستان، هم خونه، رمان هم خونه، شهر رمان،
لینک های مرتبط :

یکشنبه 8 تیر 1393

یلدا لباس پوشیده و آماده بود. شادی و هیجان خاصی داشت. دوست داشت زود تر بیرون باشد. حس می كرد دیگر تحمل نفس

كشیدن در خانه را ندارد.آن دو سه روز برایش خیلی طولانی و سخت گذشته بود. با خوشحالی خودش را در آینه تماشا كردو مثل

همیشه لبخندی زد و خانه را ترك كرد. هم زمان با باز كردن در و بیرون آمدن یلدا پسر همسایه رو برو  كه یلدا او را قبلا از پنجره

اتاقش دیده بود، در را باز كرد و بیرون آمد. به محض دیدن یلدا ابرو هارا بالا انداخت و لبخندی آشنا زد. یلدا بدون اهمیت به او  در را

بست و راهی شد. دلش می خواست ساعت ها در خیابان قدم بزند. چه هوای فرحبخشی بود. با خود گفتSad(چقدر سخته كه

آدم مجبور باشه مدام توی خونه باشه!))

آن روز یلدا بعد از دیدن فرناز و نرگس توی دانشگاه،نشاط گذشته را به دست آورد و با وجود آنها تمام تلخی را كه روز گذشته

پشت سر گذاشته بود،به طنز كشیده شد. آن قدر گفتند و خندیدند و ادای این و آن را در آوردند كه عاقبت خسته شدند. یلدا از

این خوشحال بود كه باز میتواند به دانشگاه برود و دوستانش را ببیند و باز آنقدر درس بخواند كه حالش از كتاب به هم بخورد. به

نظر او دوران تحصیل در دانشگاه از بهترین دوران زندگیش بود و باید از آن دوران لذت میبرد.
 ( كتاب خاقانی)


ادامه مطلب


نوع مطلب : رمان همخونه، 
برچسب ها : رمان، داستان، دانلود رمان، شهر رمان، هم خونه، رمان هم خونه،
لینک های مرتبط :

یکشنبه 8 تیر 1393
- من الان میرم، ولی زود میام همینجا.حال و هوای عرفانی، بوی عطر خاصی که مادر را به یاد یلدا می آورد، چهره هایی که داخل چادرهای سفید معصومیت خاصی پیدا کرده بودند، لوسترهای بزرگ و چشمگیر، آیینه کاری ها و درهای چوبی بزرگ . همه و همه حال و هوای یلدا را عوض کرد. گویی حالا کسی را یافته است که میتواند تمام اندوه و ترس و دلهره اش را برای او روی دایره بریزد و آرام بگیرد.
فرناز و نرگس هم ساکت بودند. شاید آنها هم حال یلدا را داشتند. واقعاً چه نیرویی در اماکن متبرکه هست که انسان را ناخودآگاه از خودش بیرون میکشد.گویی تنها تویی و او. گویی دنیا با تمام آنچه دارد به فراموشی میرود و فقط تو میمانی با نیازهای روحی و درونی ات. گویی در آن لحظات اشک راحتر از همیشه جاری میشود و نیازها راحتر عنوان میشوند و امید به گرفتن حاجت ها بیشتر میگردد و شاید به همین دلیل است که وقتی از این اماکن  خاص خارج میشویم، احساس سبکی خاصی داریم.
اشکهای یلدا هم سرازیر بودند.همانطرو که دور ضریخ میچرخیدند و از ته دل دعا میکردند، یلدا برای هر سه نفرشان دعا کرد و یک اسکناس از کیفش بیرون آورد، نیت کرد و داخل ضریح انداختو
فرناز محکم به پهلویش زد و با لحنی خنده آور گفت:« بابا هنوز جیزی به نامت نشده، خوب داری ولخرجی میکنی.!»
یلدا خندید و گفت:« برای شما دو تا خل و چل هم انداختم!»

ادامه در ادامه مطلب


ادامه مطلب


نوع مطلب : رمان همخونه، 
برچسب ها : رمان، داستان، رمان هم خونه، داستان هم خونه، هم خونه،
لینک های مرتبط :

یکشنبه 8 تیر 1393
شب پنج شنبه 29شهریور بود، یلدا که تلفنی تمام اتفاقات را به فرناز و نرگشگزارش داده بود، حالا احساس بهتریداشت. از آنها خواسته بود تا فردا برایمراسم عقدر در کنار او باشند، وقتیبه فردا فکر میکرد دلشوره سراپای وجودشرا فرار میگرفت.
حاج رضا به اوگفته بود که لوازمش را جمع کند تا فردا صبح پروانه خانم ومش حسین آنها رابه خانه ی شهاب منتقل کنند. یلدا از آنهمه عجله حیران بودو دلش میخواستحالا حالاها وقت داشت تا حسابی رویا پردازی و خیال بافیکند. وقتی چمدانشرا میبست لرزش دستهایش را به وضوح میدید، لحظه ای دستبرداشت و خیره بهدستهایش اندیشید، با خود گفت:« خدایا، چرا اینطوری میلرزم؟! چرا نمیتونمخودم رو کنترل کنم؟ چرا نمیتونم به خودم مسلط باشم؟!یعنی فردا قراره عقدکنم؟ خدایا یعنی واقعاً این اتفاق می افتد؟ آخهچطوری؟! منکه اصلاً اون رونمیشناسم؟ اگه همه ی معادلات حاج رضا اشتباه ازآب در بیاد چی؟! خدایا خودتکمکم کن...یعنی فردا شب بیاد تو ی خونه ی اونبرج زهرمار باشم؟! خدایا، چراخمه چیز توی زندگی من با بقیه فرق داره؟»
یلدا هر چه بیشتر فکر میکرد،بیشتر غصه میخورد، به لباس عروسی، بهآرایشگاه، به عکاس، به فیلمبردار، بهمهمانها و به حلقه ای که خریدارینشده بود! و دوبارخ بلند گفت:« وای، یعنیدارم عروسی میکنم؟! پس چراهیچچیز درست نیست؟!»
سپس یلدا دوباره خودش رادلداری داد که همه ی اینها یک بازی است، بازی ایکه پایان خوبی دارد، بازیای که شش ماه بعد تمام خواهد شد! به سهیل فکرکرد. سهیل یکی از هم کلاسیهایش بود که عاشقانه چندین باز از او خواستگاریکرده بود و با خود گفت:«اگر سهیل بفهمد عقد کرده ام!!!» از این فکر تهدلش مالش رفت، خوشش می آمددیگران را در حیرت ببیند، اما قرار بود کسینفهمد، زیرا بعد از شش ماه ممکننبود دیگر کسی به خواستگاری اش نیاید!قرار بود فردا با یک نفر عقد بشود کهاو را نمی شناسد. دوباره از اینیادآوری مشوش شد و گفت:« اصلا فکرش رونمیکنم باید به خدا توکل کنم.خدایا، ازت خواهش میکنم کمکم کنی تا از کاریکه میکنم، پشیمون نشم، من همدر عوض قول میدهم از فردا شب تا پایان این ششماه قرآن رو یک بار ختم کنم.»
و بعد دلش امیدوارتر شد، اما خوابش نبرد.ساعت 4بعد از ظهر، یلدا آمادهشده بود و با دیدن فرناز و نرگس که دروناتومبیل ساسان، برادر فرناز نشستهبودند، خوشحال شد. سعی کرد رفتارش کنترلشده باشد و حداقل پیش برادر فرنازحفظ آبرو کند. همیشه حس میکرد که ساساننسبت به او بی تفاوت نیست، البتهدر این مورد به فرناز و نرگس چیزی نگفتهبود. آرام آرام قدم برمیداشت تابه اتومبیل ساسان نزدیک شد.

ادامه ی رمان در ادامه مطلب


ادامه مطلب


نوع مطلب : رمان همخونه، 
برچسب ها : رمان، داستان، رمانستان، رمان هم خونه، داستان هم هخونه،
لینک های مرتبط :

یکشنبه 8 تیر 1393
لیوان یکبار مصرف که حالا خالی از شیر موز شده بود در دست های یلدا مچاله میشد و سر و صدای گوش خراشی تولید میکرد که با ضربه ای از سوی فرناز به سکون رسید.آن سه نفر بر سر میز شیشه ای گرد متعلق به یک بوفه ی آب میوه فروشی واقع در گوشه ی دنجی از پارک کوچک نزدیک دانشکده شان بود نشسته بودند

.
یلدا تمام ماجرا را مفصل تر از آنچه بود برای دوستانش تعریف کرد .هر کدام به نوعی در فکر بودند که باز یلدا صدای لیوان خالی را درآورد .فرناز این بار محکم تر از قبل روی دست یلدا کوبید و گفت : "اه ... بسه یلدا .ولش کن این بیچاره رو ! سرمون درد گرفت
سپس رو به دوستانش گفت :"بچه ها حالا که چیزی نشده چرا این قدر تو فکرید ؟
فرناز به یلدا نگاه کرد و با لحنی شوخ ادامه داد :" به نظر من بهتره باهاش ازدواج کنی ! دیوونه جون .میدونی چقدر ثروت گیرت میاد ؟! " و خندید

ادامه ی رمان در ادامه مطلب


ادامه مطلب


نوع مطلب : رمان همخونه، 
برچسب ها : رمان، رمانستان، داستان، هم خونه، رمان هم خونه، داستان هم خونه،
لینک های مرتبط :

یکشنبه 8 تیر 1393


ظهر بود اواخر شهریور با این كه هوا كم كم روبه خنكی می رفت اما آن روز به شدت گرم بود خورشید با قدرتی هر چه تمام تر به پیشانی بلند و عرق كردهی حسین آقا می تابید قطره های ریز و درشت عرق از سر روی او آرام آرام و پشت سرهم ریزان بودند و روی صورتش را گرفته بودند چهره ی آفتاب سوخته اش زیر نورخورشید برق می زد اما گویی اصلا متوجه گرما نبود و همان طور شیلنگ آب را روی سنگ فرش حیاط بزرگ و زیبای حاج رضا گرفته بود و به نظر می رسید قصد دارد آنها را برق بیاندازد . حسین آقا حالا دیگر هفت سالی می شد كه سرایدار ی خانه ی حاج رضا را بر عهده داشت یعنی درست از وقتی كه عموی پیرش بعد از سالها خانه شاگردی حاج رضا از دنیا رفته بود به یاد عمویش و مهربانی هایی كه او در حقش كرده بود افتاد او حتی آخرین لحضه ها هم از یاد برادر زاده ی تنهایش غافل نبود و از آقای (احسانی ) خواهش كرده بود مش حسین را نیز به خانه شاگردی بپذیرد.حسن آقا غرق در تغكراتش هر ازگاهی سرش را تكان می داد و با لبخند دندان های نامنظم و یكی در میانش را به نمایش می گذاشت. صدای در حیاط كه با شدت كوبیده می شد او را از دنیایش بیرون كشید شیلنگ روی زمین رها شد آب سر بالا رفت و مثل فواره دوباره روی زمین برگشت یك جفت كفش كهنه كه پشتش خوابانده شده بود لف لف كنان به سمت در دویدند در حالی كه صاحبشان بلند بلند می گفتSadآمدم صبر كنید آمدم) با باز شدن در چهره درخشان دختری با پوستی لطیف و شفاف و قامتی متوسط نمایان شد در حالی كه با چشمان سیاهش به حسین آقا چشم دوخته بود یا لبخند شیطنت باری گفت:‌ سلام چه عجب مش حسین!یك ساعته دارم زنگ می زنم

ادامه ی رمان در ادامه مطلب


 



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها : رمان، رمان همخونه، داستان، هم خونه، رمانستان، داستان هم خونه،
لینک های مرتبط :

یکشنبه 8 تیر 1393


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :