تبلیغات
رُمــــانــــستـــان - مطالب علیرضا ع
 
رُمــــانــــستـــان
صفحه نخست            تماس با مدیر            پست الکترونیک           RSS            ATOM
نام رمان : برای همیشه

2 دانلود رمان برای همیشه | م. سامی کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) نویسنده : م. سامی کاربر انجمن نودهشتیا

3 دانلود رمان برای همیشه | م. سامی کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) حجم کتاب (مگابایت) : ۱.۹ (پی دی اف) – ۰.۱ (پرنیان) – ۰.۸ (کتابچه) – ۰.۲ مگابایت (epub)

11 دانلود رمان برای همیشه | م. سامی کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، epub

4 دانلود رمان برای همیشه | م. سامی کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) تعداد صفحات : ۱۲۹

14 دانلود رمان برای همیشه | م. سامی کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) خلاصه داستان :

همه چیز از یه اتفاق ساده شروع می شه، یه اتفاقی که ممکنه به طور روزمره واسه همه مون بیفته . اما سادگی این اتفاق، منجر به پیچیدگی می شه!… یه پیچیدگی مبهم… این ابهام مثل یه راز می مونه… رازی که فقط یک نفر از اون با خبره… که متأسفانه اون فرد داره از بی خبری دیگران سوءاستفاده می کنه … و با رفتارش، بحران ِ تلخی رو برای زندگی یک انسان ِ بی گناه به وجود میاره…

5 دانلود رمان برای همیشه | م. سامی کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و EPUB (کتاب اندروید و آیفون)

6 دانلود رمان برای همیشه | م. سامی کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) پسورد : www.98ia.com

7 دانلود رمان برای همیشه | م. سامی کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) منبع : wWw.98iA.Com

11 دانلود رمان برای همیشه | م. سامی کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) با تشکر از م. سامی عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

 

pdf دانلود رمان برای همیشه | م. سامی کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

jar1 دانلود رمان برای همیشه | م. سامی کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

jar2 دانلود رمان برای همیشه | م. سامی کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

epub دانلود رمان برای همیشه | م. سامی کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه EPUB)





نوع مطلب : رمان برای همیشه، 
برچسب ها : برای همیشه، همیشه، رمان برای همیشه، رمانستان،
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 11 تیر 1393
فصل 30
هفدهم دیماه بود و کسالت از سر روی یلدا میبارید. شب گذشته اصلا از اتاقش بیرون نیامده بود. شهاب هم دیر
آمد و به اتاقش رفت. گویی ناخواسته قهر کرده بودند.
صدای زنگ تلفن او را به خود آورد. صدای با نشاط فرناز بود که میگفت الو. سلام تنبل خانم خوابی؟
یلدا با بیحالی جواب داد نه بابا. خواب نبودم.
چی شده؟
هیچی . نمیدونم چرا اصلا حال وحوصله ندارم.
پس بیا پیشم و تنها نمون. نرگس رو هم میگم بیاد.
دوست دارم بیام اما نمیتونم. حس ندارم.
اه. زهر مار... درست حرف بزن ببینم چه مرگت شده باز؟
هیچی نابود شدم.


ادامه مطلب


نوع مطلب : رمان همخونه، 
برچسب ها : رمان، هم خونه، رمان هم خونه، داستان، رمانستان،
لینک های مرتبط :

سه شنبه 10 تیر 1393
صبح دل انگیز پانزدهم دیماه بود و یلدا احساس گذشته ها را داشت. مخصوصا وقتی پروانه خانم برای صبحانه
خوردن صدایش کرد. با خوشحالی از جای برخاست و از پنجره حیاط را تماشا کرد. برف نمیامد اما همه جا سفید بود
مش حسین در حیاط بود و برف پارو میکرد. یلدا به سرعت روسری اش را روی سر انداخت و پنجره را باز کرد
و بلند گفت مش حسین سلام . همه رو پارو نکن. میخوام آدم برفی درست کنم.
مش حسین خندید و سری تکان داد و گفت حواسم هست. دخترم دست نخوردهاش رو برات جدا کردم
و خندید.


ادامه مطلب


نوع مطلب : رمان همخونه، 
برچسب ها : رمان، رمانستان، رمان هم خونه،
لینک های مرتبط :

سه شنبه 10 تیر 1393
دو روز بود که یلدا به خانه ی حاج رضا برگشته بود . دو روز که شهاب را ندیده بود. دو روز که دلش نتپیده بود.
هیجان زده نشده بود. گر نگرفته بود. منتظر نمانده بود. برای دیدن شهاب نقشه نکشیده بود . دو روز سخت و جانکاهی
که لحظه لحظه اش را حس کرده بود و هر لحظه برایش ساعت ها گذشته بود و دو  روزی که حتی یک لحظه اش
را بی یاد شهاب سپری نکرده بود. اصلا حال و حوصله ی خانه حاج رضا را نداشت و این برایش بسیار عجیب بود. اصلا دلش نمیخواست در میان جمع باشد. مدام در اتاق تنها بود.
کم حرف و بی حوصله اشتهایی به غذا خوردن نداشت.


ادامه مطلب


نوع مطلب : رمان همخونه، 
برچسب ها : رمان، رمانستان، داستان، رمان همخونه، roman، romanesten،
لینک های مرتبط :

سه شنبه 10 تیر 1393
کامبیز وارد شد. مثل همیشه خندان و خوش رو بود و به محض دیدن شهاب شوخی را آغاز کرد و گفت به .سلام
پهلوون . وقتی که میگم غذای بیرون نخور تو حالا عیال وار شده ای لج میکنی.
هر دو دست راستشان را بالا بردند و همانطور که خندان به هم نزدیک میشدند به هم کوبیدند. گویی برای اثبات
دوستی و رفاقت عمیقی که میانشان بود نیاز به کوبیدن یک مهر داشتندو
خنده کنان دست در گردن هم آویختند و به اتاق شهاب رفتند . به نظر یلدا شهاب موقع خندیدن زیباتر
به نظر میرسید. دندانهای ریز و یک دستش که نمایان میشد زیبایی چهره اش را دو چندان میکرد.
یلدا سری به آشپزخانه زد تا وسایل پذیرایی از کامبیز را مهیا کند. صدای کامبیز را میشنید که گفت پسر
اینجا چقدر عوض شده.


ادامه مطلب


نوع مطلب : رمان همخونه، 
برچسب ها : رمان هم خونه قسمت دهم، رمان، رمانستان، roman، romanestan،
لینک های مرتبط :

سه شنبه 10 تیر 1393
ساعتی از رقتن شهاب گذشته بود یلدا هنوز روی تختخواب دراز كشیده بود و حال عجیبی داشت به نقطه ی نامعلومی روی سقف خیره شده بود و به شهاب فكر می كرد به نظرش بسیار مغرورتر گستاخ تر و بدتر از آن چیزی بود كه فكرش را می كرد كلافه بود احساسات خوبی نداشت آیا تحقیر شده بود؟ آیا جوابی در خور رفتار شهاب به او داده بود؟ دلش می خواست بداند شهاب چه فكر می كند آیا او هم ار جواب یلدا رنجیده یا نه اصلا برایش مهم نبود؟!

یلدا با خود گفت: یعنی چی شد؟تموم شد؟ حتما به حاج رضا گفته منصرف شده . و دوباره گفت: به جهنم كه منصرف شده پسره ی پر رو اصلا من كه زودتر به حاج رضا می گم منصرف شده ام مگه با همچین آدمی میشه شش ماه زندگی كرد؟ پسره ی از خود راضی انگار از دماغ فیل افتاده

یلدا حال عجیبی داشت نمی دانست چه كند هر قدر سعی می كرد موقعیت خود را ارزیابی كند گویی نمی توانست گویی كسی او را در مسیری نا معلوم هل می داد نیروی عجیبی كه نمی توانست در برارش مقاومت كند.


ادامه مطلب


نوع مطلب : رمان همخونه، 
برچسب ها : رمانستان، رمان، داستان، هم خونه، رمان هم خونه، roman، romanestan،
لینک های مرتبط :

سه شنبه 10 تیر 1393


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :