تبلیغات
رُمــــانــــستـــان - رمان هم خونه / قسمت ششم
 
رُمــــانــــستـــان
صفحه نخست            تماس با مدیر            پست الکترونیک           RSS            ATOM
همان طور كه به سمت بازارچه كتاب می آمد ناگهان نفسش حبس شد چشمانش روی نقطه ای در مقابلش ثابت ماند ودلش آنچنان تپید كه حس كرد قفسه ی سینه اش هر آن ممكن است شكافته شود در یك لحظه ندانست چه می كند و در كجاست او شهاب بود اشتباه نمی كرد خودش بود و چند نفر هم همراهش بودند كامبیز هم بود بدنش به ظور محسوسی می لرزید اگر شهاب او را ندیده بود حتما خودش را پنهان می كرد اما افسوس كه شهاب همان لحظه ی اول او را دید گویی برای نخستین بار بود كه یكدیگر را می دیدند یلدا خرید كتاب را فراموش كرده بود و هرچه به هم نزدیك تر می شدند مضطرب تر از قبل می شد آنها از رو به رو می آمدند اما یلدا سعی كرد بی اهمیت نشان بدهد با خودش گفت: یاالله دختر این بهترین فرصته برای این كه بهش ثابت كنی آدم نیست و برای تو اهمیت ندارده.

یلدا به تصمیمش عمل كرد و از منار او و دوستانش بی تفاوت گذشت.. بی تفاوت اما نگاه شهاب تا آخرین لحظه با او وبد یلدا هیجان زده خود را در بازارچه كتاب یافت اصلا نمی دانست چگونه وارد بازارچه شده است؟ حواسش به هیچ جا نبود جز این كه الان شهاب كجاست؟ دلش می خواست پشت سرش را نگاه كند اما با نیرویی از درون گفت: رفتارت را كنترل كن . وداخل یك كتاب فروشی شد سعی كرد به خاطر بیاورد چه می خواهد بالاخره نفس زنان و هیجان زده پرسید: ببخشید كتاب درسی می خوام. فروشنده پرسید: چی می خوای؟ خاقانی گزیده اش. بله بله می دونم بذار نگاه كنم فكر كنم تمام شده باشه. ( در میان قفسه های ادبی به جستجو پرداخت)

ادامه در ادامه مطلب

همان طور كه به سمت بازارچه كتاب می آمد ناگهان نفسش حبس شد چشمانش روی نقطه ای در مقابلش ثابت ماند ودلش آنچنان تپید كه حس كرد قفسه ی سینه اش هر آن ممكن است شكافته شود در یك لحظه ندانست چه می كند و در كجاست او شهاب بود اشتباه نمی كرد خودش بود و چند نفر هم همراهش بودند كامبیز هم بود بدنش به ظور محسوسی می لرزید اگر شهاب او را ندیده بود حتما خودش را پنهان می كرد اما افسوس كه شهاب همان لحظه ی اول او را دید گویی برای نخستین بار بود كه یكدیگر را می دیدند یلدا خرید كتاب را فراموش كرده بود و هرچه به هم نزدیك تر می شدند مضطرب تر از قبل می شد آنها از رو به رو می آمدند اما یلدا سعی كرد بی اهمیت نشان بدهد با خودش گفت: یاالله دختر این بهترین فرصته برای این كه بهش ثابت كنی آدم نیست و برای تو اهمیت ندارده.

یلدا به تصمیمش عمل كرد و از منار او و دوستانش بی تفاوت گذشت.. بی تفاوت اما نگاه شهاب تا آخرین لحظه با او وبد یلدا هیجان زده خود را در بازارچه كتاب یافت اصلا نمی دانست چگونه وارد بازارچه شده است؟ حواسش به هیچ جا نبود جز این كه الان شهاب كجاست؟ دلش می خواست پشت سرش را نگاه كند اما با نیرویی از درون گفت: رفتارت را كنترل كن . وداخل یك كتاب فروشی شد سعی كرد به خاطر بیاورد چه می خواهد بالاخره نفس زنان و هیجان زده پرسید: ببخشید كتاب درسی می خوام. فروشنده پرسید: چی می خوای؟ خاقانی گزیده اش. بله بله می دونم بذار نگاه كنم فكر كنم تمام شده باشه. ( در میان قفسه های ادبی به جستجو پرداخت)

یلدا كمی از هیجان افتاده و احساس بهتری داشت لبخندی روی لبانش نشسته بود كه خود از بودنش بی اطلاع بود صدای تپش قلبش را می شنید . فروشنده از داخل همان قفسه ها فریاد زد: خان متاسفم تمام شده شما آخر هفته یه سری بزنید.

متشكرم خداحافظ...( صدایی از پشت سر شنید). چی می خوای؟

یلدا غافلگیر سربرگرداند و با دیدن شهاب آنچنان دلش فرو ریخت كه نزدیك بود بی حال شود و روی زمین بیافتد رنگش پرید و با لكنت گفت: س..سلام

شهاب نگاهی به اطرافش انداخت و گفت: سلام اینجا چه كار داری؟ دنبال چی هستی؟ اومدم كتاب بخرم . اسمش چیه ؟ گزیده ی خاقانی . قبل از اینكه هوا تاریك بسه برو خونه من می خرمش

یلدا تا خواست چیزی بگوید كامبیز وارد مغازه شد و با خنده گفت : سلام یلدا خانم. یلدا هم سلام و احوالپرسی كرد كامبیز كه خوشحال می نمود پرسید: دیگه خبری از شما نیست یلدا خانم خوش می گذره؟

فروشنده ی كتاب كه بی طاقت شده بود گفت: آقایون اگر امری دارید بفرمایید.

شهاب سریع گفت : مرسی مرسی داریم میریم.

همگی از مغازه بیرئن رفتند شهاب رو به كامبیز گفت : بچه ها رفتند؟ آره (چشمك زد)

یلدا كه دلش نمی خواست این بارهم نقش یك آدم اضافی و مزاحم را بازی كند پیش دستی كرد و گفت: خب آقا كامبیز از دیدنتون خوشحال شدن با اجازه اتون من دیگه می رم باید حتما یه كتاب بخرم.

شهاب گفت می ری خونه دیگه؟ نه گفتم كه باید كتاب بخرم. گفتم كه خودم می خرم.

یلدا با زرنگی پرسید: اسمش چی بود؟ شهاب كه غافلگیر به نظر می رسید خود را نباخت و گفت: ا چی بود؟یادم رفت یه بار دیگه بگو.

یلدا خندید و گفت : باشه پس مغازه های داخل پاساژ و بگرد و بعد حتما برو خونه. یلدا كه حساسیت شهاب را برای به موقع به خانه رفتن می دید قند در دلش آب می كرد و نمی دانست چرا از حساسیت او لذت می برد.

بالاخره یلدا از شهاب و كامبیز خداحافظی كرد . اعتماد به نفس خاصی پیدا كرده بود اصلا فكرش را هم نمی كرد شهاب دنبالش

یلدا لبخند شرمگینی زد بدون توجه به حرف پسر سعی كرد پوستر دیگری مثل همان پیدا كند اما پسرك پوستر را جلوی یلدا گرفت و گفت: همین رو بردار

یلدا بی اهمیت گفت: متشكرم من یكی دیگه پیدا می كنم شاید داشته باشند.

پسر جوان گویی دوست داشت در حق یك دختر زیبا و دوست داشتنی محبت كرده باشد تا شاید دری به روی آشنایی با وی گشوده گردد مصرانه گفت: خواهش می كنم بگیرش د بگیرش دیگه

یلدا از اصرار او به تنگ آمده بود پوستر را از او گرفت و گفت : مرسی. و بدون معطلی رفت تا پولش را حساب كند پسر جوان به دنبالش راه افتاد و كنار یلدا ایستاد و گفت: من حساب می كنم

یلدا با حیرت به او نگاه كرد و گفت: آقا شما چی می گین ؟ چی می خواین ؟! جوان با پورویی جواب داد : هیچی می خواستم بگم این پوستر را یك هدیه بدونین من پولش رو حساب می كنم...(آی،آی...)

جوان كگه معلوم بود درد عمیقی را در ناحیه ی دست خود احساس می كند آهسته به عقب برگشت یلدا متحیر به او و شهاب كه دست پسرك را از پشت گرفته بود و می پیچاند خیره ماند.

شهاب دندان ها را به هم فشرد و گفت: به كی می خوای هدیه بدی؟ خوب تقدیمش كن ببینم می تونی؟ پسر جوان كه حسابی غافلگیر شده بود به سختی سر را عقب برد و در حالی كه سعی می كرد توجه دیگران را به آن وضیعت جلب نشود آهسته گفت: آقا معذرت می خوام مگه این خانم با شمان؟ ببخشید باور كنید قصد بدی نداشتم. شهاب دستش را رها كرد و زیر لب گفت: گمشو بزن به چاك. یلدا هم ترسیده بود و هم بسیار جا خورده بود كامبیز هم به سویشان آمد و چشمكی به یلدا زد و گفت : حقش بود..

یلدا شرمگین شد شهاب پول كتاب و پوستر را حساب كرد و گفت: چیز دیگع ای لازم نداری؟ نه مرسی

چند لحظه بعد هر سه بیرون فروشگاه بودند هوا تاریك شده بود یلدا گفت: من دیگه می رم خونه. شهاب گفت: صبر كن . ورو به كامبیز ادامه داد: كامی من دیگه نمی آم.

كامبیز گفت: باشه باشه فقط به سعید می گم نقشه ها را فردا برات بیاره. باشه

كامبیز خداحافظی كرد و رفت شهاب كنار یلدا ایستاده وبد و دیگر نگاهش را نمی دزدید خصمانه نیز رفتار نكرده بود و مثل همیشه جدی بود رو به یلدا كرد وگفت: تا یك مسیری ماشین می گیریم و بعد از اون جا با ماشین خودم می ریم.

دقایقی بعد در اتومبیل نشسته بودند . حالا دیگر هوا كاملا سرد بود و نشستن داخل اتومبیل لذت بخش تر از بیروون بود همان طور كه شهاب گفته بود بقیه راه را با اتومبیل شهاب طی كردند هردو ساكت بودند و تنها صدای موسیقی ملایمی سكوت اتومبیل را گرفته بود یلدا زیر چشمی به دست های شهاب نگاه می كرد دست های بزرگ و قوی اش .

شهاب پرسید گرسنه ات نیست؟ یلدا لب ها را ورچید و با لبخندی گفت: یك كمی. چی دوست داری؟ قورمه سبزی رو كه دیشب درست كردم. آهان آره بوش كل ساختمان را برداشته بود. یلدا خندید و گفت« فكر كردم دوست نداری پس چرا نخوردی؟ آخه غذا خورده بودم حالا اگه همه اش را نخورده ای امشب می خورم.یلدا چیزی نگفت شاید می ترسید باز هم حرفی بزند و همه چیز را خراب كند دوست داشت تا ابدیت روی آن صندلی بنشیند و به آن موسیقی دل نواز گوش بسپارد دوست داشت تا ابدیت در رویا بماند.

آن شب برای اولین بار شهاب دست پخت یلدا را خورد البته به تنهایی یلدا هیجان زده تر از آن بود كه بتواند تحمل غذا خوردن در كنار او را داشته باشد.

فردای آنروز در دفتر خاطراتش نوشت:

(آن شب یك شب پر ستاره بود... یك شب زیبای بهاری نبود.. یكشب آرام و مهتابی نبود یك شب با هوای مطبوع و دل انگیز پاییزی نبود.... فقط یك شب بود... یك شب سرد كه او هم بود... او تنها عشق من وبد.) یلدا
بله عشق آمده بود، آرام و اهسته آمده بود تا قلب زخم خورده ی یلدا را دوباره التیام بخشد، دوباره زنده كند و دوباره به تپیدن وا دارد. گویی اولین بار بود كه عشق را تجربه می كرد. حالا دلش می خواست با تمام وجود آن را حس كند، آن را لمس كند. زیرا نه كودك بود نه نوجوان! حالا یك دختر جوان و شاداب بود كه با عشق احساس كمال می كرد. حالا از این همه عشق كه قلبش را لبریز ساخته بود، خوشحال می نمود و زندگی برایش گویی دوباره آغاز شده بود. حالا هر لحظه برایش معنا پیدا كرده بود. دلش می خواست فریاد بزند و به همه ی دنیا بگوید كه عاشق شده است، اما نه، هنوز می ترسید كسی به رازش پی ببرد. می ترسید كه ابراز كند، حتی وقتی كه پیش فرنازو نرگس راجع به اتفاقاتی كه می افتاد، صحبت می كرد و سعی داشت وانمود كند كاملاً بی طرف است و احساس خاصی نسبت به شهاب ندارد، اما شادی و شور و هیجان بیش از حدش، حساسیت بالایی كه در لباس پوشیدن و طرز آرایشش نشان می داد، لبخندی كه گاه و بی گاه در چهره ی مات زده اش نمایان می شد و حتی هاله ی صورتی رنگ گونه هایش و لاغری صورت و اندامش همه و همه نشان از چیزی بود كه او را لو می داد!
رفتار شهاب تغییر چندانی نكرده بود و فقط گاهی شبها زودتر می آمدو گاهی هم غذای خانه را می خورد واز یلدا تشكر می كرد و گاه چند كلمه ای حرف می زد، اما در نگاهش كه گاه وبی گاه روی نگاه یلدا میخكوب می شد، چیزی بود كه بی قرار نشان می داد، چیزی كه یلدا فكر می كرد شهاب هم نمی تواند پنهانش كند. یلدا شب ها تا دیر وقت می نشست وبا عكس های روز عقدشان سرگرم بود و هرچند ساعت یكبار آنها را از دفتر خاطراتش بیرون می كشید و به تماشا می پرداخت. جرأت نداشت تا آنها را به در و دیوار بچسباند تا هرجا نگاه كرد چهره ی شهاب را ببیند. در دل می گفت : " هیچ وقت نتوانسته ام شهاب را سیر سیر تماشا كنم! "

فیلم روز عقدشان را هم یكبار در حضور نرگس و فرناز وقتی كه خانه ی فرناز بودند، تماشا كرده بود.

دو ماه و نیم از عقدشان گذشته بود. برای یلدا جالب بود كه دیگر دلتنگ حاج رضا  و خانه اش نبود. حالا تنها چیزیث كه فكر و ذهن او و همه ی دلش را برده بود، شهاب بود. این عشق گاهی چنان نیرویی به او میداد كه گویی قادر است هر ناممكنی را ممكن سازد و گاه هم او را پر و بال بسته و محزون می ساخت ... و خاصیت عشق این است.
یلدا دوست داشت وقتی خانه نیست و شهاب زودتر می آید به اتاقش برود و راجع به یلدا و نوشته ها و كارهایش كنجكاوی كند، كاری كه اغلب یلدا در نبود شهاب می كرد. همیشه نشانه هایی در اتاقش، دفترش و كتاب ها و لوازمش می گذاشت تا مطمئن شود شهاب به اتاقش آمده است یا نه، اما هربار متأسف می شد.
حالا كه بعد از مدتها با خود صادق شده بود و به خودش اعتراف كرده بود كه عاشق شده است، احساس سبكی می كرد. حداقل این بود كه دیگر مجبور نبود خودش را گول بزند. زیرا می دانست در دلش چیست! مقنعه اش را روی سرش انداخت و جلوی آیینه ایستاد، قبل از آن كه خودش را در آینه ببیند عكس پوستر فروغ را كه شهاب برایش خریده بود، توی آینه دید..." و اینك منم...زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد! "  

چیزی در دلش آوار شد، به عاقبت این عشق اندیشید، چیزی كه همیشه از آن فرار می كرد، به خودش گفت: " یعنی چی میشه؟!... "
به آینه نگاه كرد، چشم های غمگین فروغ هنوز نگاهش می كردند. یلدا لبخندی زد و به او گفت : " همه كه نباید شكست بخورند! مگه نه؟!...حالا خودش را نگاه می كرد. مقنعه اش را مرتب كرد. لبخند رضایتمندی روی لب ها داشت. این روزها زیاد به خودش نگاه می كرد و بیشتر از گذشته به فكر شكل و شمایل خود بود و پول بیشتری بالای لوازم آرایش می داد و چه قدر زیبا به نظر می رسید، به مدهای روز اعتقاد چندانی نداشت. همیشه سعی می كرد چیزی بپوشد كه بیشتر به او می آید، برای همین در نهایت سادگی زیبا بود.
فصل 12
در را باز كرد و از خانه بیرون آمد. پسر همسایه ی روبه رو كه یلدا نامش را مزاحم (پشت شیشه) گذاشته بود، آماده و سرحال گویی منتظر یلدا بود، لبخندی زد و سلامی زیر لب داد. یلدا بی توجه به او راه افتاد، پسرك هم ! تا ایستگاه اتوبوس راه چندانی نبود. یلدا به نرمی روی نیمكت سرد سایه بان دار ایستگاه نشست. ایستگاه تقریباً خلوت بود پسر جوان نزدیك یلدا ایستاد و تا آمدن اتوبوستمام تلاشش را برای باز كردن باب آشنایی به كار بست اما تلاشش بی حاصل ماند و ناگزیر از ادامه مقاومت كنار یلدا باقی ماند.

یلدا سربرگرداند تا او را اصلاً نبیند. پسرك دست بردار نبود. با آرنج به پهلوی یلدا زد. یلدا خشمگین روی چرخاندو گفت: " چه كار می كنی بی شعور؟! "
- اِ، اِ، مؤدب باش دختر! مزاحمم؟!

حالت و صدایش برای یلدا چندش آور بود، یلدا گفت:" مطمئن باش كه هستی!! "

-اگه مزاحمم، برم!

-تردید نكن، پاشو گمشو!     

ببین، خیلی بی ادبی ها ! ( باز حالت نرمی و لبخند  به خود گرفت و ادامه داد) من همسایه تون هستم ! اسمم « پژمان» خواهرزاده ی اشرف خانم هستم، همسایه تون! می تونم اسم شما را بدونم؟!

یلدا كه فهمید حرف زدن و جواب دادن به او بی نتیجه است از جا برخاست و كنار خیابان ایستاد. چند نفری به صف منتظران اتوبوس اضافه شدند. پسرك بی توجه به رفتار یلدا به دنبالش آمد و كنارش ایستاد و ادامه داد: " من بچه ی تهران نیستم! دانشگاه قبول شدم ، اومدم تهران پیش خاله ام. قصدم مزاحمت نیست. خیلی ازت خوشم اومده. می خواستم بیشتر باهات آشنا بشم. حالا این شماره رو ازم بگیری دیگه می رم، چون كلاس دارم و دیرم شده! "

یلدا در دل به سادگی و سماجت پسرك می خندیدو هم چنان پشت به او ایستاده بود. پسرك جایش را عوض كرد و روبه روی یلدا قرار گرفت و كاغذی را كه در دست پنهان كرده بود، آهسته پیش آورد و گفت:‌ " تو رو خدا بگیرش...!"

یلدا كلافه شده بود و چند قدم عقب تر ایستاد. از این كه دیگران متوجه حركات پسرك بشوند، خجالت می كشید. اخم ها را درهم كشیده بود و عصبانی ایستاده بود. صدای بوق اتومبیلی توجه او را به خود جلب كرد. اتومبیل برایش آشنا بود، گفت : " وای خدایا، اتومبیل كامبیزه." وانمود كرد او را ندیده است. از پسرك فاصله گرفت. اتوبوس در حال نزدیك شدن بود. پسرك به دنبال یلدا رفت و باز نزدیك شد و كاغذ را جلو آورد وگفت: " تا نگیریش، نمی رم..."

نگاه یلدا اتومبیل سفید رنگ آشنایی را غافلگیر كرد. تمام حواسش به اتومبیل كامبیز بود كه جلوتر از ایستگاه متوقف شده بود. با آمدن اتوبوس یلدا بدون درنگ خود را در داخل اتوبوس انداخت. پسرك نیز سوار شد. یلدا حرص می خورد و بیرون را نگاه می كرد. سمت راستش كامبیز در كنار اتوبوس در حركت بود. قلب یلدا تند می زد. نزدیك دانشگاه شدند.یلدا پیاده شد و آن چنان تند می رفت كه گویی می دود. پسرك هم بدون شكایتی به دنبالش می دوید. عاقبت با زرنگی شماره را در جیب مانتوی یلدا انداخت و گفت:‌ " انداختم توی جیبت! زنگ بزنی ها ! منتظرم..."

صدای ممتد بوق اتومبیلی همه ی نگاه ها را به سوی خود كشید. اتومبیلی متوقف شد و كامبیز پیاده شد و جلو آمد. از نگاه كنجكاو و چهره ی در هم كشیده ی كامبیز می شد فهمید كه متوجه حضور پسر مزاحم شده است!

كامبیز بلند گفت :" سلام یلدا خانم، مزاحمه ؟!"

پسر مزاحم كه گویی بهش بر خورده بود، بلندتر گفت: " به تو چه، بچه قرطی؟!"

و ثانیه ای بعد دكمه هایی بود كه كنده می شد، یقه هایی كه گرفته و به سختی رها می شد و مشت هایی كه بی هدف پرتاب می شد و مردمی كه بی تفاوت خیره شده بودند!
یلدا با این كه بسیار نگران بود، دیگر آن جا نایستاد و با اعصابی خرد و ناراحت وارد كلاس شد.

فرناز و نرگس گفتند: " سلام، چی شده ؟"
یلدا جواب داد: " هیچی، كله ی سحری یك مگس تا این جا ولم نكرد. آخر هم كامبیز دیدش. حالا بیرون درگیر شده اند! "

فرناز پرسید :" كدوم بیرون؟!"

-  دم در ورودی!

نرگس پرسید :" كامبیز اون جا چی كار می كرد؟! "  
- تحفه! من رو تعقیب می كرد. فكر كنم از اول فهمید من مزاحم دارم .

فرناز پرسید: " حالا مزاحم كی بود؟ "

- یك بی شعور سمج. چه می دونم همون كه گفتم پسر همسایه ی رو به روییه. همون كه از پشت پنجره مدام نگاه می كنه !       

فرناز گفت: " آهان.."     

- از این بدتر نمی شه، لعنتی!     

نرگس گفت: " خُب تقصیر تو چیه؟! برای هركسی ممكنه مزاحم پیدا بشه! "

یلدا با نگرانی خاصی گفت: " حتماً حالا می ره به شهاب می گه!"       

فرناز گفت: " خُب، بگه!"     

- دوست ندارم. آخه پسره رو به رویه خانه شهاب زندگی می كنه. می فهمی یعنی چی؟! یعنی، یعنی اگه كامبیز اون رو ببینه می شناسه. می ترسم شهاب هم خودش رو در گیر كنه!         

فرناز گفت : " آخی، حالا تو چرا این همه به شهاب فكر می كنی؟! خب، درگیر بشه ! "
-  اصلاً ولش كن . بچه ها میاید بریم دم در ببینیم چه خبره؟!       

نرگس گفت : " الآن استاد میاد. در ثانی خودت وقتی رفتی خونه حتماً می فهمی چه خبره! "
- فكر رفتن به خونه شور خاصی در دل یلدا به پا كردو با خودش گفت: " كاش زودتر كلاس ها تمام می شد وبه خانه می رفتم. "       

دكتر بهزادی وارد كلاس شد. همگی ایستادند. یلدا هم.
یلدا هیجان زده تر از همیشه مشتاق رفتن به خانه بود كتاب ها را با عجله می بست و داخل كیفش فرو می داد .... نرگس نزد او آمد و گفت: یلدا امشب بهت زنگ می زنم راجع به (هدایت) برام توضیح بدی. راجع به خودش؟ هم راجع به خودش هم راجع به آثاراش . خب بگو به جای تو هم تحقیق كنم دیگه. نرگس خندید و گفت: اینطوری كه شرمنده ات میشم ولی گذشته از شوخی راجع به آثارش خیلی مشكل دارم. باشه امشب حتما تماس بگیر ولی زیاد هم دیر نشه. ساعت 9 خوبه؟ آره فرناز هم گفت : بی شعورها به من هم كمك كنید فقط به فكر خودتونید . یلدا و نرگس با نگاهی حق به جانب رو به فرناز گفتند: در مورد نیما؟ فرناز گفت: مگه نیما خیلی آسونه؟ یلدا گفت: چی بگم؟ هر چی هست از هدایت آسون تره. فرناز گفت: نه خیر منم خیلی مشكل دارم. یلدا گفت: وای خب تو هم زنگ بزن(قیافه ای گرفت و زیر چشمی فرناز را نگاه كرد) فرناز گفت واقعا كه یلدا چقدر بی جنبه ای . یلدا خندید و گفت: خب زنگ نزن

در همین لحظه سهیل به میز آنها نزدیك شد و فرناز زیر لب گفت ( مجنونت اومد) سهیل گفت: سلام خانمها و رو به یلدا ادامه داد : خانم یاری شما و خانم تبریزیان (نرگس) تحقیقتون یكیه؟ بله . می شه منم با گروه شما باشم ؟ برای چی؟ گروه ما كه هنوز كار فوق العاده ای نكرده در ثانی اگر نفر سومی هم قرار بود توی گروه باشه حتما فرناز می اومد. آره اما فرناز خانم خودشون نیما را انتخاب كرده اند حمید رحمانی هم نیما را انتخاب كرده كه می تونند یك گروه بشن.

فرناز گفت
: ا رحمانی مگه توی گروه نثر نبود؟ سهیل جواب داد : نه می گه راجع به نظم بیشتر می تونه مطلب جمع آوری كنم. فرناز در حالی كه كیفش را بر می داشت گفت: بچه ها من یه سری میرم پیش آقای رحمانی الان می یام.
سهیل گفت: پس می تونم با شما كار كنم؟ یلدا جواب داد : خوب بدون مشورت با استاد كه نمی شه . سهیل گفت: پس اگه كمی صبر كنید من الان می رم پیش استاد و بر می گردم ( و بدون درنگ از كلاس خارج شد) فرناز هم به بچه ها ملحق شد و گفت: چی شد از سرتون وا كردینش؟ نرگس گفت : نه خیر وبالمون شد فرناز گفت: چه پررو و زرنگه. یلدا گفت: ناراحت نباشید فكرش رو كردم. نرگس پرسید: چی كار كنیم؟

یلدا جواب داد: همه ی پاكنویس ها را می دیم بهش فكر كنم خطش هم خوبه( سه تایی خندیدند) یلدا ادامه داد: بچه ها ترو خدا بجنبید الان دوباره پیداش می شه .

همگی از جا برخاستند و صحبت كانان از كلاس بیرون زدند محوطه ی خارج دانشگاه را طی كردند و به در ورودی نزدیك شدند یلدا همان طور كه مشغول خنده و صحبت بود نگاهش بهت زده به در ورودی خیره ماند. نرگس با تعجب پرسید : ا... یلدا این شهاب نیست؟ فرناز هم بهت زده گفت: ا... شهابه یلدا. شهاب كابشن و شلوار جین به تن داشت و با دیدن یلدا عینك آفتا بی اش را از روی صورت برداشت و منتظر ایستاد. یلدا توان حركت نداشت اما بسیار سعی داشت جلوی بچه ها و دوستانش رفتار معقولی نشان دهد لرزش بدنش را نمی توانست مهار كند دست هایش مثل گلوله برف یخ كرده بودند.

فرناز گفت: یلدا جون شوهرت اومد دنبالت ( وریز ریز خندید)

یلدا از این شوخی دلش ریخت و چه قدر خوشش آمد در حالی كه با پاهایی لرزان پیش می آمد رو به دوستانش گفت: بچه ها فكر كنم كامبیز جریان صبح را برایش تعریف كرده.

حالا نه اینكه خیلی براش مهمه.؟ صدایی از پشت یلدا ر فراخواند كه می گفت: خانم یاری یلدا خانم... یلدا ایستاد و نگاهی به سهیل كرد سهیل دوان دوان آمد. فرناز زیر لب گفت: بابا این دیگه كیه؟

سهیل لبخند زنان نزدیك آمد و گفت: استاد قبول كرد. فرناز خندید و گفت: چشمتون روشن . سهیل هم خندید و گفت: واقعا شانس آوردم خیلی خوشحال شدم... ( شهاب شاهد برخورد آنها بود و تمام حواس یلدا پیش او بود.) سهیل ادامه داد : خانم یاری حالا من چی كار كنم؟ یلدا در حالی كه حرك می كرد و قدم هایش راتند تر بر می داشت گفت: هیچی فعلا نمی خواد كاری انجام بدهید من و نرگس هرچی نوشتیم شما پاكنویس كنید.

یلدا سر بلند كرد و چشم در چشم شهاب نگاه كرد و زیر لب گفت: سلام شهاب هم سر تكان داد و گفت: سلام ( هنوز از هم فاصله داشتند) فرنازو نرگس هم پیش رفتند و با شهاب سلام و احوالپرسی كردند . سهیل هم چنان در كنار یلدا بود او هم با این كه شهاب را نمی شناخت به تبع از یلدا با شهاب سلام و علیك كرد و ایستاد. یلدا رو به او گفت: آقای محمدی شنیدید من چی گفتم؟ راجع به پاكنویس بله. امیدوارم خط خوبی داشته باشید.

فقط همین باشه اصلا یك خطاط پیدامی كنم ( و به شهاب نگاه كرد) شهاب تا خواست لب باز كند دوباره صدای سهیل مانع شد كه گفت: یلدا خانم منزل می رید؟ بله . می خواین برسونمتون من امروز طرفای شما كار دارم مسیرم از همون سمته.

یلدا با قاطعیت گفت: مرسی آقای محمدی لزومی نداره. البته دوستانتون هم می تونند بیان ها.

فرناز و نرگس نگاه معنی داری به هم كردند و شهاب كه تا آن لحظه ساكت بود پیش آمد و با جدیت پرسید: مگه شما خونه ی یلدا خانم رو بلدید؟

سهیل جا خورد و از لحن شهاب كه سرد و خشك سؤال كرده بود خودش را جمع و جور كرد و با دقت بیشتر به شهاب نگاه كرد و گفت: به جا نمی یارم.

شهاب پاسخ داد: اشكال نداره آدم زیاد مهمی نیستم ( زیر لب غرید) و ادامه داد: اگه یك لحظه ی دیگه این جا بایستی كاری می كنم كه اجدادت را هم به یاد نیاری.

یلدا كه ترسیده بود خودش را جلو انداخت و گفت: شهاب آقای محمدی ار هم كلاسی های من هستند. ئ بعد رو به سهیل گفت: آقای محمدی اگر كاری ندارید لطفا بقیه ی صحبت ها را بذارید برای فردا؟

نرگس هم گفت: آقای محمدی یك لحظه بیاین. فرناز و نرگس سهیل را كنار كشیدند تا مانع از درگیری احتمالی شوند. شهاب نیز اخم ها را در هم كشیده بود و هنوز نگاه خیره و عصبی اش با سهیل همراه بود. یلدا گفت: شهاب چی شده؟

شهاب نگاهش را به یلدا داد و گفت: واقعا توی كلاستونه؟ یلدا لبخندی زد و گفت: آره هم كلاسی هستیم.

سهیل در حالی كه از فرناز و نرگس جدا می شد با صدای بلند گفت: خانم یاری به پدر سلام برسونید خداحافظ ( ولبخند زنان به سمت اتومبیلش رفت)

شهاب كه خونش به جوش آمده بود دلش می خواست درس خوبی به او بدهد ناگزیر از كنترل خویش تنها به حرص خوردن و فشردن دندان ها اكتفا كرد و پرسید: مگه حاجی را می شناسه؟ فرناز گفت: می شناسه ؟ آقا شهاب این محمدی اگه هفته ای دو سه بار حاج رضا رو نبینه زندگیش نمی گذره. شهاب كه از حرف فرناز سردر نیاورده بود نگاه نابا ورنه اش را به یلدا دوخت و پرسید: آره؟

یلدا خندید و گفت: نه بابا فرناز شوخی می كنه.

فرناز برای اینكه واسه ی یلدا بازار گرمی كنه گفت: عاشق و شیفته ی یلداست بدبختمون كرده از صبح كه می ریم سر كلاس به بهانه های مختلف از نیمكت ما آویزانه.

آب در دهان یلدا خشكید قلبش آن چنان می زد كه صدایش را نمی شنید مضطرب به شهاب چشم دوخت شهاب در برابر حرف های فرناز سكوت كرده بود و نگاهش می كرد اما یلدا نمی توانست از نگاه او چیزی بفهمد.

شهاب كه می خواست سریع تر موضوع عوض شود جلوتر آمد و در حالی كه دست در جیبش می كرد گفت: خونه می ری دیگه؟ یلدا گفت: آره

شهاب دسته كلیدی را زا جیبش در اورد وجلوی او گرفت و گفت: كلیدت را جا گذاشته بودی منم شب دیر میام در را از داخل قفل كن.

در نگاه شهاب رنجشی بود كه یلدا آن را حس می كرد یلدا هم رنجیده نگاهش می كرد چون فكر نمی كرد شهاب تنها برود و او را به منزل نرساند شهاب خداحافظی كرد و چند قدم برداشت اما انگار كه یاد چیزی افتاده باشد دوباره برگشت و گفت: ببینم اونی كه صبح مزاحمت شده بود می شناسیش؟

یلدا غافلگیر شده بود و دستپاچه گفت: كدوم مزاحم؟ شهاب نگاه معنی داری به او انداخت و گفت: همونی كه صبح با كامبیز درگیر شده.

یلدا آب دهانش را قورت داد و گفت:آهان نه نمی شناسمش

توی دانشگاهتون نیست؟ نه فكر نكنم . خیلی خوب زود برو خونه خداحافظ.( ورفت)




نوع مطلب : رمان همخونه، 
برچسب ها : رمان، داستان، رمانستان، هم خونه، رمان هم خونه، شهر رمان،
لینک های مرتبط :

یکشنبه 8 تیر 1393
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :