تبلیغات
رُمــــانــــستـــان - رمان هم خونه / قسمت پنج
 
رُمــــانــــستـــان
صفحه نخست            تماس با مدیر            پست الکترونیک           RSS            ATOM

یلدا لباس پوشیده و آماده بود. شادی و هیجان خاصی داشت. دوست داشت زود تر بیرون باشد. حس می كرد دیگر تحمل نفس

كشیدن در خانه را ندارد.آن دو سه روز برایش خیلی طولانی و سخت گذشته بود. با خوشحالی خودش را در آینه تماشا كردو مثل

همیشه لبخندی زد و خانه را ترك كرد. هم زمان با باز كردن در و بیرون آمدن یلدا پسر همسایه رو برو  كه یلدا او را قبلا از پنجره

اتاقش دیده بود، در را باز كرد و بیرون آمد. به محض دیدن یلدا ابرو هارا بالا انداخت و لبخندی آشنا زد. یلدا بدون اهمیت به او  در را

بست و راهی شد. دلش می خواست ساعت ها در خیابان قدم بزند. چه هوای فرحبخشی بود. با خود گفتSad(چقدر سخته كه

آدم مجبور باشه مدام توی خونه باشه!))

آن روز یلدا بعد از دیدن فرناز و نرگس توی دانشگاه،نشاط گذشته را به دست آورد و با وجود آنها تمام تلخی را كه روز گذشته

پشت سر گذاشته بود،به طنز كشیده شد. آن قدر گفتند و خندیدند و ادای این و آن را در آوردند كه عاقبت خسته شدند. یلدا از

این خوشحال بود كه باز میتواند به دانشگاه برود و دوستانش را ببیند و باز آنقدر درس بخواند كه حالش از كتاب به هم بخورد. به

نظر او دوران تحصیل در دانشگاه از بهترین دوران زندگیش بود و باید از آن دوران لذت میبرد.
 ( كتاب خاقانی)

وقتی از بچه ها خدا حافظیكرد تا به خانه برگردد، دلش شور خاصی گرفت. فرناز و نرگس با او خیلی صحبت كرده بودندكه باید

راحت باشد و زندگی خودش را بكند و آنجا را متعلق به خودش بداندو نباید خجالت بكشد و خلاصه كلی باید ها و نباید ها!

اما یلدا با وجود دانستن تمام اینها ، چیزی، نیروییدر درونش می جوشید كه نمی توانست اعتماد به نفس داشته باشد و همین

عدم اعتماد به نفس بود كه باعث میشد او در خانه خود را هیچ كاره بداند. باز هم شب شد و باز هم شهاب آخر وقت آمد. آن

شب اصلا شهاب را ندید. تقریبا دو هفته گذشته بود. یلدا دو باره درگیر درس و دانشگاه بود.

برای خانه شهاب لوازمی تهیه كرد تا بتواند برای خودش پخت و پز ساده ای راه بیندازد، اما هنوز هم بودن در آنجابرایش سخت

بود. با این كه در آن مدت فقط یك بار شهاب را دیده بود،اما اغلب نگران آمدن و نیامدن او بود. شهاب زود میرفت و شب دیر باز

میگشت. یلدا نیز متوجه آمدنش میشدو به اتاق میرفت و اصلا از آنجا خارج نمی شد و وقتی همكاری برایش پیش می آمدو

مجبور میشد بیرون بیاید، شهاب به اتاقش میرفت

یلدا از این وضعیت دلتنگ و خسته شده بود. هیچ چیز در خانه مطابق میل وسلیقه اش نبود. خانه همان طوری بود كه دوهفه

پیش بود. پروانه خانم هم دیگر به آنجا نمی آمد. شاید حاج رضا مانع آمدن او شده بود. یلدا هر روز غذای دانشگاه را می خوردو

شب ها را هم با كیك وشكلات و شیر به صبح می رساند. دلش برای غذا درست كردن به سلیقه ی خودش تنگ شده بود. او

دختر كد بانویی بود و دلش می خواست خانه و زندگی تر و تمیز و رو به راهی داشته باشد و دلش می خواست فرناز و نرگس

هم به آنجابیایند و مثل خانه ی حاج رضا  ساعتی كنار هم باشند، اما با وجود اوضاع خانه امكانش نبود. چیز دیگری كه او را

عصبانی كرده بود، این بود كه اغلب دختری به خانه شهاب زنگ میزد. یلدا فكر میكرد این دختر شاید همان نامزد شهاب است

و فقط برای فضولی با این خانه تماس می گیرد، چون خودش می داند كه شهاب  منزل نیست. در ضمن شهاب تلفن همراه

داشت وبرای یلدا این سوال بود كه چرا این دختر احوال شهاب را از او می پرسد وچرا به تلفن همراه ش زنگ نمی زند؟ یلدا هر

دفعه سعی كرده بود مودبانه و بی غرض جواب بدهد و در این مورد هیچ چیز به شهاب نگفته بود.دلش می خواست مطمئن شود

كه آیا واقعا شهاب كسی را دوست داردیا نه؟!   دلیلش را به وضوح نمی دانست ویا حتی نمی دانست تا چه حد برایش اهمیت

دارد؟
آن روز عصر بود كه یلدا به خانه رسید پسر همسایه كه حالا برای یلدا چهره ای آشنا شده بود از پشت پنجره نگاهش می كرد یلدا وارد خانه شد .


 
هوای ابری یاعث شده بود خانه تاریك بود از خانه ی تاریك و شلوغ متنفر بود چراغ را روشن كرد در اتاقش باز بود از پشت پرده ی توری پسر همسایه را دید كه هنوز پشت پنجره بود و داخل آپارتمان را از دور می كاوید یلدا دیگر تاب نیاورد و با عصبانیت به سوی پرده توری اتاقش رفت و پرده را غرغركنان كشید و در حالی كه از اتاقش خارج می شد در را بست و بلند گفت: لعنتی تو دیگه چی از جونم می خوای؟ باید این پرده لعنتی را عوض كنم.


 
دوباره روی مبل ولو شد خانه ساكت و دلگیر كننده بود دلتنگ و بی انگیزه یود نمی دانست چه می خواهد یا دلش برای چه كسی تنگ شده است؟


 
كتاب مثنوی بزرگش را كنار كیف روی مبل رها شده بود او را برداشت و بی آن گه بفهمد چه می كند مشغول ورق زدن شد و با خودش بلند حرف می زد و می گفت: باید تكلیفم را روشن كنم شش ماه خودش یك عمره باید درست زندگی كنم تا كی توی این آت و آشغال ها دوام می آرم؟ اصلا اینجوری كه نمی تونم درس بخونم . ناگهان چشمش به كاغذی افتاد كه درون یك نایلون مچاله شده بود كاغذ ساندویچ بود و دوباره با خود گفت: پس شهاب خونه بوده حالا كه یلدا روزها خونه نیست شهاب راحت تر شده و حداقل در روز سری به خانه می زند.یلدا كوشید چهره او را به یاد بیاورد اما انگار سایه های مبهمی از تصویر شهاب در ذهنش مانده بود كتاب را یك سو نهاد و ایستاد در سالن قدم می زد و انگار مصمم شده بود تا كاری را انجام بدهد گویی می خواست دیگر درست زندگی كند درست رفتار كند و در برابر شهاب بایستد و حرف هایش را بزند باید به آن اوضاع خاتمه می داد . تلفن زنگ زد گوشی را برداشت. الو. الو سلام . بفرمائیدو شهاب خونه اس؟ نه نیست شما؟ اگه اومد بگو با میترا تماس بگیر. چرا شما با موبایلش تماس نمی گیرین ؟ اولا دستگاهش خاموشه در ثانی من هر وقت دلم بخواد با خونه اش تماس می گیرم و به جناب عالی هم ربطی نداره.(گوشی را گذاشت)


 
یلداكه گوشی به دست و حیران مانده بود با خودش گفت: بدبخت تو نمی تونی جواب این لعنتی رو بدی و می گذاری هرچی دلش می خواد بگه اون وقت چه طوری می خوای جلوی شهاب وایسی و حرفی بزنی؟


 
با گذاشتن گوشی مصمم تر شد و می خواست تكلیفش را بداند از این قایم باشك بازی به تنگ آمده بود برای همین با خودش گفت: اینقدر اینجا می شینم تا بیادش واسه ی چی فرار كنم؟ اگه اون نامزد داره چرا من زندگی خودم را نداشته باشم ؟ مگه اون با سهیل چه فرقی میكنه؟


 
لحظه ای ساكت شد و به این اندیشید كه آیا او واقعا برای یلدا فرقی با سهیل می كند؟ نمی دانست می تواند با خودش صادق با خیر ؟ ولی باز ادامه داد : بره گم شه معلومه كه فرق نمی كنه . من همش دارم از اون فرار می كنم امشب دیگه باید ببنمش. وناگهان دوباره از تصمیم جدیدش دلش ریخت. باز در دلش اضطراب سایه افكند چه طور می توانست رو در روی شهاب بایستد و حرف بزند؟ چه طور از او بخواهد به حرفهایش گوش دهد؟اگر مثل همیشه بد رفتار كند و او را تحقیر كندچه؟ و دوباره به خودش دلداری داد و گفت: اصال به جهنم می خواد چی بگه؟ اصلا من می خوام چی بگم كه اون بد رفتار كنه؟


 
ساعت 6/30 بود و هوا رو به تاریكی می رفت یلدا همان طور در فكر روی مبل نشسته بود حتی مانتو ومقنعه اش را عوض نكرده بود تمرین می كرد كه اگر شهاب اومد چه طوری شروع به صحبت بكنه بلند گفت: می گم آقا شهاب باهاتون كار دارم آقا شهاب! ولش كن بابا اون چرا من رو تو صدا میكنه منم بهش آقا نمی گم حالا فكر می كنه كی هست.


 
صدای پای كسی از توی پله ها می آمد پشت در صدا قطع شد و صدای كلید آمد یلدا نزدیك بود قالب تهی كند فكر نمی كرد شهاب به آن زودی پیدایش شود. خواست فرار كند اما گویی كسی گفت: مگه دنبال فرصت نبودی ؟ مگه نمی خواستی تكلیف خودت را روشن كنی؟...


 
كلید توی قفل چرخید و در باز شد شهاب كه مشخص بود فكر نمی كرد یلدا در خانه باشد سرش پایین بود شلوار مشكی با یك پیراهن آلبالویی تیره كه دكمه هایش سفید رنگ بود پوشیده بود صورتش خسته بود و پوستش تیره به نظر می رسید.


 
یلدا از طرز لباس پوشیدن شهاب خوشش می آمد و به نظرش شهاب تیپ مردانه ی قشنگی داشت كه توجه را خود جلب می كرد دوباره بوی ادوكلن شهاب در خانه پیچید و یلدا را مست كرد.


 
شهاب سرش را بلند كردتا دسته كلیدش را روی میز پرت كند كه یلدا سلام بلندی داد و شهاب غافلگیر شد چشم هایش درشت شدند و همراه با تكان دادن سر جواب سلام یلدا را داد گویی از نشستن یلدا در سالن بسیار متعجب بود.


 
یلدا كه از غافلگیر كردن شهاب لذت برده بود انگار نیروی تازه ای در و جودش می دید برای همین مصمم تر از قبل منتظر فرصت نشست شهاب با احتیاط از كنار یلدا گذشت انگار می دانست یلدا با او كار دارد.


 
عاقبت یلدا جملاتی را كه یك ساعت بود هزاران بار با خود گفته بود بلند بلند به زبان اورد: ببخشید می شه هروقت برات مقدور بود بیای ینشینی من باهات حرفهایی دارم.


 
یلدا احساس می كرد صدایش می لرزد حتی یك لحظه گلویش گرفت و صدایش خش دار شد چه قدر از دست خودش حرص می خورد شهاب كه معلوم بود حیرتش دو چندان شد است لحظه ای مردد ایستاد و یلدا را نگریست.


 
یلدا مقنعه اش را كمی عقب كشید و نگاهی به شهاب انداخت . شهاب با متانت خاصی در حالی كه سعی می كرد خونسرد جلوه كند از كنار یلدا رد شد و روی مبل نزدیك یلدا نشست و شانه ها را بالا انداخت و دست ها را قلاب كرد و سرش را بالا گرفت و با حالتی كه به نظر یلدا خیلی زیبا آمد نگاهش كرد و گفت : خب بفرمایید من در خدمتم .


 
یلدا نفس عمیقی كشید و آب دهانش را قورت داد و گفت : راستش نمی دونم چه جوری بگم اما بالاخره باید بگم...و (لبخند قشنگی زد لبخندی كه او را بیشتر مثل دختر بچه ها نشان می داد) نگاه سریعی به شهاب انداخت و زود آن را دزدید و به دست هایش خیره شد و ادامه داد: ببین من الان دو هفته است كه من اینجام این رو می دونم كه من در حقیقت یك جورایی مزاحم توام و برای همینه كه تو از خونه و زندگیت فراری شدی!..


 
شهاب قلاب دست ها را از هم باز كرد و مبل تكیه زد ومیان كلام یلدا گفت: هیچ چیز نمی تونه من رو از خونه ام فراری بده من همیشه همینطوری زندگی كرده ام بیشتر وقتم را بیرون می گذرونم چون كارم طول می كشه در ثانی برای من..


 
این بار یلدا پیش دستی كرد . پرید میان كلام او و گفت: می دونم می دونم برای تو بودن و نبودن من فرقی نمی كنه این رو صد دفعه گفتی لطفا بذار حرفم رو بزنم ...


 
شهاب كه واقعا متحیر شده بود ساكت شد و دست ها را بالا برد و گفت: باشه تسلیم


 
ببین می دونم كه دوست نداری من رو ببینی اما موضوع من وتو نیستیم یعنی یلدا و شهاب را فراموش كن مهم این كه من تو دو تا آدمیم و قراره این جا به مدت شش ماه با هم زندگی كنیم الان دوهفته است كه زندگی هردوی ما دچار تغییراتی شده كه خب برای هر دومون یه جورایی سخته البته من نمی خوام به جای تو نظر بدم از خودم می گم من توی این مدت حتی زندگی معمولی خودم را نداشته ام من دوست دارم جایی كه زندگی می كنم را به سلیقه ی خودم كاراشو رو به راه كنم عادت به شلوغی و هرج و مرج و باری به هر جهت ندارم می دونم حتما الان می خوای بگی قرار نیست تا آخر عمرم رو این جا باشم درسته اما شش ماه هم خودش یك قسمتی از عمر ماست كه طولانی هم هست من این طوری نمی تونم افكارم متمركز درس خواندن بكنم توی این شلوغی دوست ندارم زندگی كنم تو از وقتی گفتی به كارهای هم هیچ كاری نداشته باشیم من نتیجه گرفتم كه توی خونه و زندگیت هم هیچ دخالتی نكنم اما حالا میبینم نمی تونم شش ماه یعنی نصف یكسال ... واقعا فكر می كنم در توانم نباشه كه بقیه ی این شش ماه را مثل این دو هفته كه گذشت بگذرونیم. و سپس ساكت شد و چشم به شهاب دوخت.


 
شهاب كه هنوزمنظ.ر یلدا را متوجه نشد بود لب ها را ورچید و گفت: خب كه چی؟ منظورت چیه؟


 
یلدا احساس می كرد دهانش خشك شده است و دیگر قادر به حرف زدن نیست اما سعی كرد خود را نبازد وادامه داد: راستش من دوست دارم این جا را كمی عوض كنم و جور دیگه ای این خونه رو درست كنم دوست دارم نظم بیشتری داشته باشه دلم می خواد اگر قراره توی این خونه رو درست كنم دوست دارم نظم بیشتری داشته باشه دلم می خواد اگر قراره توی این خونه زندگی كنیم مثل دو تا آدم زندگی كنیم مجبور نباشیم... مجبور نباشیم از هم فرار كنیم توكار خودت رو می كنی و من هم مار خودم رو اما در بعضبی موارد می تونیم به هم كمك كنیم مثلا تو می تونی چیزهایی رو كه توی خونه لازمه تهیه كنی و من هم به اوضاع داخلی خونه برسم می تونم آشپزی كنم این طوری مجبور نیستیم شش ماه ساندویچ بخوریم.( اشاره كر به كاغذ ساندویچی كه روی زمین افتاده بود)


 
شهاب پوزخندی زد و گفت: ولی من شكایتی ندارم چون خیلی وقته كه به این طور زندگی عادت كرده ام و اما در مورد خرید هرچی لازم داری یادداشت كن و شب ها بذار روی میزم منم برات تهیه می كنم ولی بقیه اش كاری ندارم تو هم اگه سختته مشكل خودته شرایطی رو كه می گی در اصل خودت قبلا پذیرفته ای بنابراین نباید شكایتی داشته باشی در ثانی اگر شكایتی هم داری مسلمه نباید به من بگی .


 
شهاب خواست از جایش برخیزد كه یلدا نگاهش كرد و گفت : ولی ما می تونیم


 
شهاب مهلت نداد و با لحن جدی گفت: ببین دختر جوان مایی وجود نداره من و تو!... كه هركدوم راهمون جداست من از این زندگی راضیم به من هم ربطی نداره كه تو چه طوری دوست داری زندگی كنی خب؟


 
شههاب دوباره سرجایش نشست و نگاه معنی داری به یلدا انداخت. یلدا بعد از لحظه ای سكوت گفت: خیلی خب پس من هركاری دلم بخواد میكنم و از حالا به بعد عم هیچی به تو نمی گم و هیچ همكاری از تو نمی خوام آهان فقط یه چیز دیگه.. دوست های من می تونند گاهی به اینجا یبان.؟


 
شهاب لب ها را هم فشرد و گفت: باشه مشكلی نیست. و دستی به موهایش برد.


 
تلالو خاصی در گردنش یلدارا متوجه خود ساخت یلدا زنجیر را شناخت همان زنجیری بود كه حاج رضا شب عقد به آنها هدیه كرده بود با دیدن آن زنجیر كه هنوز شهاب به گردن داشت چیزی در دل یلدا فرو ریخت و ناخواسته دست به زیر مقنعه اش برد و آویز (الله) را در دستش فشرد نمی دانست چه نیرویی دوباره درونش را به جوششش و جریان انداخته است شهاب دست دراز كرد و كنترل تلویزیون را برداشت یلدا آهسته آهسته لوازمش را جمع می كرد تا به اتاقش برود اما گویی هر دو برای نشستن در انجا دنبال بهانه ای می گشتنند. شهاب گفت: راستی كامبیز زنگ نزد؟


 
یلدا از این كه می دید شهاب سعی كرده است بهانه ای برای ادامه ی صحبت بتراشد خوشحال شد و گفت: نه فقط... كسی زنگ زده؟ یلدا با حالتی كه نشان بدهد كاملا بی طرف و بی غرض است پاسخ داد : بله یك خانمی به نام میترا گفت باهاش تماس بگیری


 
پره های بینی شهایب برای لحظه ای باز شد چره اش جدی و عصبانی به نظر می رسید از جایش برخاست و به اتاقش رفت.
بعد از آن شب كه یلدا تصمیم خود را برای تغییر دادن اوضاع خانه گرفته بود دست به كار شد از وقتی گردنبند امزدی را در گردن شهاب دیده بود اشتیاق خاصی برای انجام هركاری در خود حس می كرد گویی عید نزدیك است خانه تكانی ای برپا كرده بود كه نظیر نداشت تمام خانه را زیر و رو كرد یك هفته ی تمام زحمت كشید و دكوراسیون خانه را تغییر داد و همه چیز را تمیز و مرتب كرد حتی اتاق شهاب برای آشپزخانه لوازم مورد نیازش را تهیه كرد و هزاران كار دیگر هر روز چند شاخه گل رز می خرید و داخل گلدان می گذاشت از ان آپارتمان خوشش آمده بود حالا دیگر جای همه چیز را خوب می دانست شهاب را خیلی كم می دید و اگر همدیگر را می دیدند بدون هیچ حرفی یا كلامی از كنار هم می گذشتند.

یلدا دلش می خواست شبی شهاب زودتر بیاید تا یلدا آثار وجد و شگفتی را از این همه تغییر در چهره و چشم های جذاب او بیابد اما فقط دل یلدا بود كه شب ها تند تر از روزها می زد و وقتی شهاب بی اهمیت به همه چیز از كنارش رد می شد و جواب سلامش را زیر لب زمزمه می كرد دلش را می دید كه چگونه تكه تكه می شود و امیدها را یكی پس از دیگری از دست می دهد اما دوباره می گفت : فردا حتما با امروز فرق می كند.

شهاب همچنان سرد می آمد و می رفت او مثل یك باد سرد پاییزی بود . یلدا شبی در دفترش نوشت:

مانند گردبادی پر از شن و خاك

و من آخرین برگ از یك درخت خشكیده

به سویم آمدی چنان مرا در هم پیچیدی

كه فرصت دست و پا زدن را نیز از من گرفتی

به خود می گویم این گرد باد مثل نسیمی خنك

بر تنهایی عمیقم چه خوش نشسته است

اما تو همان گرد بادی پر از شن و خاك

(تك برگ رویایی)

یلدا

یلدا با نهایت دقت و سلیقه غذا می پخت بوی خوش غذا در آپارتمان تازه جان گرفته ی شهاب كه مثل نقره های قدیمی و صیقل داده برق تمیزی می زد پیچید و عطر زندگی و عشق از جای جای خانه به مشام می رسید و انسان را سرمست می كرد.

گلدان های حسن یوسف و پیچك و شمعدانی كه به سلیقه ی یلدا خریداری شده بود و شاخه های گل تازه كه هروز توسط او خریداری می شد فضای خانه را طرب انگیز و با نشاط كرده بود او هر روز صبح با یك دنیا و امید و آرزو پنجره ی اتاقش را بر روی زندگی و آرزوهای زیبایش باز می كرد و شب ها موقع خوابیدن با غم بسیار و امید به فردا پنجره را می بست .

ماه دوم از زندگی در خانه ی شهاب به نیمه رسیده و یلدا با خوداندیشید: دیدی اونقدر هم سخت نبود

انگار حالا دیگه عادت كرده بود را دانشگاه را به خانه شهاب ختم كند گویی حالا آن جا واقعا خانه ی خودش شده بود دیگر در خانه دلتنگ نبود و ماندن در آنجا آزارش نمی داد استقلال دل چسبی را حس می كرد روی صورتش هاله های گلگون نشسته بود كه زیبا ترش می كرد بچه های دانشگاه و دوستانش می گفتند: تازگی ها چقدر تغییر كرده ای


یلدا خودش هم فكر می كرد تغییراتی كرده است و نمی دانست چگونه توجیهش كند گویی یك غم شیرین در دل داشت كه گاه باعث شور و نشاطش می شد و گاه افسرده اش می ساخت....
یلدا آن روز ساعت سه آخرین كلاسش را می گذراند. خسته و بیحوصله می نمود كه فرناز به او گفت :" یلدا، امروز ساسان میاد دنبالم، می خوای برسونیمت؟ نه، مرسی. امروز شاید برم رو به روی دانشگاه تهران تا كتاب خاقانی را بخرم خب فردا برو
نه، دیگه خیلی دیر میشه
نرگس گفت: " راست می گه. بذار امروز بره كتابش رو بخره یه عالمه نوشتنی داره تا وارد كتابش كنه ! یلدا كه با حرف نرگس انگار تازه یادش آمد چه اوضاعی داره، دلش به شور افتاد. نرگس راست می گفت ، او به خاطر به موقع نخریدن كتاب كلی نوشتنی داشت. پس تصمیم گرفت حتماً برای خرید كتاب آن روز اقدام كند. پس از پایان كلاس ، دم در دانشكده با هم خداحافظی كردند. اواخر آبان ماه بود و هوا سرد شده بود. یلدا به تنهایی به راهش ادامه داد. یقه ی ژاكت قرمزش را بالا كشید وسعی كرد بینی و لب هایش را زیر یقه پنهان كند كه صدایی از پشت سر او را متوجه خود ساخت ، " خانم یاری، یلدا خانم!‌" یلدا برگشت و نگاهی كرد و ایستاد. سهیل بود . با آن قد بلند و موهای روشن و صورت سفیدش بی شباهت به اروپایی ها نبود . یلدا بی حوصله تر از آن بود كه بخواهد عكس العمل خاصی در برابر او داشته باشد . همان طور با بی حوصلگی نگاهش را به سهیل دوخته بود و حتی حال نداشت بپرسد : " چیه؟! سهیل دستپاچه بود . خم و راست شد و سلام و احوالپرسی كرد. یلدا هم با تكان دادن سر مثلاً پاسخ داد
سهیل گفت: " مزاحم كه نیستم؟! دیدم تنهایید، گفتم ..."<یلدا جواب داد : " راستش خیلی عجله دارم وباید قبل از بسته شدن مغازه ها به كتاب فروشی بروم . حالا اگر امری دارین بفرمایین ، فقط یك كم زودتر! ممنون می شم! سهیل در حالی كه لبخند شرمندگی بر لب داشت گفت: " اِ ، چه جالب ! من هم باید سری به كتاب فروشی بزنم . اگه ممكنه ! ... می شه همراهیتون كنم؟! یلدا خشك و سرد جواب داد : " برای چی‌؟! راستش می خواستم باهاتون صحبت كنم ؟! راجع به آقای محمدی مثل این كه شما متوجه نیستید ، من خیلی عجله دارم . در ثانی فكر نمی كنم درست باشه این مسیر رو با هم طی كنیم . بهتره شما وقت دیگری رو برای گفتن مطلبتون پیدا كنید ، ببخشید .... اگه كاری ندارید من باید برم. خداحافظ
یلدا دیگر منتظر پاسخی از سوی سهیل نماند و به سرعت دوید تا به اتوبوس برسد . به نظر او سهیل پسر سمج و صبوری بود و از رفتار بی رحمانه ی یلدا خسته نمی شد و روز بعد دوباره بهانه ی جدیدی برای صحبت با یلدا پیدا می كرد. یلدا فكر می كرد : " مثل من كه در برابر رفتارهای بی رحمانه ی شهاب خسته نمی شم ! ، اما من كه احساس خاصی نسبت به شهاب ندارم ! دقایقی بعد به ایستگاه دانشگاه رسید و پیاده شد و عرض خیابان را طی كرد و به كتاب فروشی ها رسید. این جا هم از جاهای دوست داشتنی یلدا بود. دلش می خواست ساعت ها پشت ویترین كتاب فروشی ها بایستد و یكی یكی كتاب ها را نگاه كند، اما در حال حاضر مهمتر این بود كه كتاب درسی اش را تهیه كند. به داخل چند كتاب فروشی سرك كشید و سؤال كرد، اما نتیجه نگرفت. نرگس گفته بود بهتر است به بازارچه ی كتاب برود، پس راهی بازارچه ی كتاب شد. هوا ابری بود و هر لحظه سردتر از قبل می شد. آن جا همه در رفت و آند بودند و مثل همیشه شلوغ و پر جمعیت بود. دانشجو ها دسته دسته می آمدند ومی رفتند، اما یلدا غرق در افكار خودش همچنان در پی چیزی می گشت كه گاه نامش را هم از یاد می برد.




نوع مطلب : رمان همخونه، 
برچسب ها : رمان، داستان، دانلود رمان، شهر رمان، هم خونه، رمان هم خونه،
لینک های مرتبط :

یکشنبه 8 تیر 1393
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :