تبلیغات
رُمــــانــــستـــان - رمان هم خونه / قسمت چهار
 
رُمــــانــــستـــان
صفحه نخست            تماس با مدیر            پست الکترونیک           RSS            ATOM
- من الان میرم، ولی زود میام همینجا.حال و هوای عرفانی، بوی عطر خاصی که مادر را به یاد یلدا می آورد، چهره هایی که داخل چادرهای سفید معصومیت خاصی پیدا کرده بودند، لوسترهای بزرگ و چشمگیر، آیینه کاری ها و درهای چوبی بزرگ . همه و همه حال و هوای یلدا را عوض کرد. گویی حالا کسی را یافته است که میتواند تمام اندوه و ترس و دلهره اش را برای او روی دایره بریزد و آرام بگیرد.
فرناز و نرگس هم ساکت بودند. شاید آنها هم حال یلدا را داشتند. واقعاً چه نیرویی در اماکن متبرکه هست که انسان را ناخودآگاه از خودش بیرون میکشد.گویی تنها تویی و او. گویی دنیا با تمام آنچه دارد به فراموشی میرود و فقط تو میمانی با نیازهای روحی و درونی ات. گویی در آن لحظات اشک راحتر از همیشه جاری میشود و نیازها راحتر عنوان میشوند و امید به گرفتن حاجت ها بیشتر میگردد و شاید به همین دلیل است که وقتی از این اماکن  خاص خارج میشویم، احساس سبکی خاصی داریم.
اشکهای یلدا هم سرازیر بودند.همانطرو که دور ضریخ میچرخیدند و از ته دل دعا میکردند، یلدا برای هر سه نفرشان دعا کرد و یک اسکناس از کیفش بیرون آورد، نیت کرد و داخل ضریح انداختو
فرناز محکم به پهلویش زد و با لحنی خنده آور گفت:« بابا هنوز جیزی به نامت نشده، خوب داری ولخرجی میکنی.!»
یلدا خندید و گفت:« برای شما دو تا خل و چل هم انداختم!»

ادامه در ادامه مطلب

- شوخی کردم. آفرین بنداز! قربونت برم، برای ما هم دعا میکردی! دعا کن امسال دیگه محمد بیاد خواستگاری.محمد یکی از آشنایان دور فرناز اینا بود که وقتی فرناز به زادگاهش برای تفریح و تعطیلات میرود با دیدن محمد برای خودش خیالبافیهایی میکند.فقط به دلیل این که محمد محبت زیادی نسبت به خانواده فرناز ابراز داشته است.
یلدا برای فرناز و نرگس هم دعا کرد. نرگس دوست مهربان اونیز مشکلات زیادی داشت، اما همیشه آرام بود و تنها سنگ صبورش یلدا بود.نرگس پسر عمویش را دوست داشت، اما به دلیل اختلافات و قهر چند ساله ی عمو و پدرش، سالی یک بار هم پسر عمویش را نمیدید.
بعد از راز و نیاز دور هم جمع شدند . یلدا آینه را از دست فرناز کشید و عجولانه چشم هایش را در آن کاوید و گفت:
-ریمل لعنتی ، همش می ریزه !
فرناز گفت :
-اون طوری که تو زار می زدی خب معلومه دیگه ! بدبخت تو که شوهر گیرت اومد دیگه واسه چی زجه می زدی ؟
دوباره شوخی آغاز شد و هر سه به دنیا با تمام زیبایی ها و جذبه هایش باز گشته بودند .
نرگس گفت :
-یلدا زیر چشمت را تمیز کن .
فرناز هم در ادامه ی صحبت نرگس گفت :«کرم می خوای ؟»
-آره ، زود باش .
بعد از چند دقیقه دوباره هر سه تر گل و ورگل شدند .
خوردن غذا در رستوران همیشه برای یلدا لذت بخش بود مخصوصا حالا که دوستانش هم کنارش بودند . یلدا و شهاب دور از هم نشسته بودند .
فرناز گفت :«یلدا ! این شهاب که اصلا شبیه حاج رضا نیست . به کی رفته ؟»
-فکر کنم شبیه مادرشه !
-پس حتما مادر خوشگلی داشته .
یلدا با حالتی معنی دار نگاه خنده داری به فرناز انداخت . حالا برنامه های حاج رضا تمام شده بود . شب بود و همگی خسته . فقط مانده بود که یلدا را تا خانه ی شهاب بدرقه کنند . همگی به دنبال اتومبیل شهاب به راه افتادند . همه سکوت کرده بودند و باز دلشوره به جان یلدا افتاده بود . به آسمان نگاه کرد و در دل گفت :«خدایا ! بازی ها تمام شد ؟ رویاست یا واقعیت ؟ یعنی دارم به خونه ی . . . می رم ؟ خدایا حتما شب سختی را پشت سر خواهم گذاشت . چطور می تونم با اون مرد غریبه توی یک خونه باشم ؟» هر چند که قرار نبود یلدا و شهاب مثل عروس و دامادهای معمولی باشند اما یلدا حتی از بودن با او در یک خانه هم وحشت داشت .
بالاخره اتومبیل ها متوقف شدند . یلدا حس می کرد از شدت اضطراب حالت تهوع دارد . فرناز و نرگس هم خیلی ساکت بودند . نگرانی از چشم های یلدا کاملا مشهود بود . همگی جدی بودند . ساسان اتومبیلش را خاموش کرد و سر برگرداند و رو به یلدا گفت :«یلدا خانوم اگه مشکلی براتون پیش اومد هر ساعت شب که بود فرقی نمی کنه با موبایل من تماس بگیرین !»
فرناز چشماش رو گرد کرد و به ساسان گفت :«چی میگی ساسان ؟ مگه قراره چه مشکلی پیش بیاد ؟ این طورس میگی این بیچاره پس میفته و فکر می کنه چه خبره ! رنگ و روش را ببین ! بابا اون که دیگه جانی و قاتل نیست الان شوهرشه » و سپس رو به یلدا کرد و ادامه داد :«یلدا بیخودمیگه ! هیچ اتفاقی نمیفته بیخود نترس ، راحت میری اتاقت و می خوابی . فردا هم اول وقت به ما زنگ بزن »
ساسان گفت :«چیه شلوغش کردی ؟ من که نمی گم اتفاقی می افتد . من میگم کار از محکم کاری عیب نمی کند »
نرگس گفت :«یلدا جان آقا ساسان درست میگه ، هر وقت کاری داشتی ما رو خبر کن . اصلا هم نترس . شهاب پسر حاج رضاست . این رو فراموش نکن . حاج رضا هم اونو تضمین کرده . در ثانی اون تحصیل کرده و با شعوره و از نگاهش نجابت پیداست . حتی یک ثانیه هم تردید به دلت راه نده .»
ساسان دست در جیب کرد و کاغذی درآورد و شماره موبایل را روی آن یادداشت کرد و به دست یلدا داد .
یلدا نگاه نگرانش را به ساسان و بچه ها دوخت و گفت :«آقا ساسان ، بچه ها ! از همتون متشکرم» و بعد دوباره بغض کرد .
انگشت های کامبیز به شیشه خورد . ساسان شیشه را پایین داد . کامبیز سر را داخل اتومبیل کرد و گفت :«عروس خانم پیاده نمی شوند ؟ بابا این شاه داماد یک ساعته که منتظره »
همگی با سختی و اکراه پیاده شدند . حاج رضا به دیوار تکیه زده بود . آسمان را نگاه می کرد . چقدر نگاهش آرام بود . گویی دیگر هیچ دغدغه ای ندارد . یلدا به سوی او دوید و دست هایش را گرفت و صدایش کرد و به گریه افتاد .
حاج رضا عمق نگرانی یلدا را می فهمید ، برای همین نگاه پرآرامشش را به یلدا انداخت و گفت :«دخترم مطمئن باش که خوشبخت خواهی شد . نگران هیچ چیز نباش» و همان طور که دست های یلدا را در دست داشت شهاب را صدا زد . شهاب به آنها ملحق شد . بقیه هم نزدیکتر آمدند گویی دل همه به نوعی خاص گرفته بود .نیاز به گریستن داشتند .
حاج رضا دست راستش را دور شانه های پهن شهاب انداخت و او را پیش کشید و گفت :«پسرم مواظب باش تا طراوت و تازگی اش را در خانه ی تو از دست ندهد . فکر کن خواهری داری که باید شش ماه با او زندگی کنی و مراقبش باشی . مرد باش و روسفیدم کن . من در مورد تو اشتباه نکرده ام»
سپس او را در آغوش کشید . دست های پیر مرد می لرزیدند و چشم هایش اشک آلود بودند . خیلی وقت بود که دل شهاب برای آغوش پدر تنگ آمده بود . برای همین با دست های قدرتمندش چنان پدر را محکم در آغوش گرفته بود که پیرمرد مچاله شده بود . شهاب فکر کرد چقدر او را دوست دارد و چقدر باعث آزارش بوده است . یلدا هم فرناز را در آغوش گرفت و اشک هایش در هم آمیخت و بعد خود را در آغوش نرگس انداخت . نرگس هم بغضش ترکید و در حالی که خودش اشک می ریخت اشک های یلدا را پاک می کرد و سعی داشت او را آرام کند . هر دو برای یلدا آرزوی خوشبختی کردند و عاقبت سوار اتومبیل ساسان شدند . اوضاع عجیبی بود، با اینکه تک تک این افراد می دانستند این ازدواج یک قرار و مدار شش ماهه است و اعتباری ندارد اما نمی دانستند چرا همه چیز به طرز مرموزی واقعی جلوه کرده بود و گویی همیشگی به نظر می رسید . همه به نوعی مضطرب بودند . نرگس و فرناز اشک ریزان در حالی که برای یلدا دست تکان می دادند لحظه به لحظه دورتر شدند .
حاج رضا هم حرف آخرش را زد و گفت :«دلم برای هر دوی شما تنگ میشه ، اما نمی خوام توی این مدت هیچ کدومتون را ببینم . یلدا جان فقط اگر کار ضروری داشتی با خونه تماس بگیر .»
بالاخره اتومبیل حاج رضا هم دور شد . کامبیز هم جلو آمد و گفت :«خب شهاب جون دیگه کاری نداری ؟»
-نه کامی به خاطر همه چیز مرسی . امروز خسته شدی .
-خفه شو بابا ، من به خاطر تو نیومدم . به خاطر یلدا خانم اومدم !
یلدا که کنار آن دو تنها مانده بود و علاوه بر اضطراب خجالت هم می کشید در میان اشک هایش لبخندی زیبا  نشست و گفت :«آقا کامبیز لطف کردید .»
کامبیز گفت :«عروس خانم دیگه اشکاتو پاک کن .» و بعد لحنش به شوخی گرایید و ادامه داد :«درسته که این داماد ما یک خرده کج و کوله و وحشتناکه اما قلبش مهربونه .» و سپس خندید .
یلدا بیشتر خجالت کشید و سرش را پایین انداخت . کامبیز هم شهاب را در آغوش گرفت و توی گوشش گفت :« اذیتش نکنی ها . سوئیچ را بده ماشین رو بذارم توی پارکینگ . تو بهتره درو باز کنی و یلدا خانم را ببری بالا .»
شهاب سوئیچ را به کامبیز داد و گفت :«باشه پس فعلا خداحافظ . یادت نره درو ببندی .» نور اتومبیل که کج و کوله می شد و به داخل پارکینگ می رفت چشم های یلدا را وادار به بستن کرد . وقتی چشم هایش را باز کرد شهاب کنارش ایستاده بود . بدون کلامی در ورودی را باز کرد و به یلدا خیره شد . یلدا مردد مانده بود شهاب نگاهی متعجب به او انداخت و گفت :«برای چی وایستادی ؟» یلدا دستپاچه گفت :«برم تو ؟» شهاب که گویی با یک دست و پا چلفتی به تمام معنا سر و کار دارد با لحن سرزنش باری گفت :«نکنه می خوای تا صبح همین جا وایستی ؟»
یلدا آزرده از لحن شهاب اخم کرد و به داخل خانه قدم گذاشت و راه پله ها را پیش گرفت . آپارتمان شهاب واقع در طبقه ی سوم بود اما چون یلدا این موضوع را نمی دانست روی پله ی پنجم ایستاد . صدای شهاب را شنید که با کامی خداحافظی می کرد و بعد در بسته شد . چشم های شهاب که متعجب می نمود یلدا را کاوید و گفت :«هنوز که وایستادی !»
یلدا که صبرش تمام شده بود با عصبانیت گفت :«اولا من نمی دونم طبقه ی چندم باید برم در ثانی کلید دست توست !» شهاب که گویی مجاب شده بود نگاه خیره ای به یلدا انداخت و پله ها را دوتا یکی کرد و بالا رفت ، یلدا هم به دنبالش دوید . هر دو نفس نفس می زدند . شهاب که او هم کمی دستپاچه نشان می داد ، در را باز کرد . یلدا کنارش ایستاده بود و با خودش فکر کرد که چقدر عطرش خوش بوست ! شهاب به او نگاه کرد و گفت :«برو داخل » یلدا کفش ها را در آورد و داخل شد . با روشن شدن چراغ ها خود را در خانه ای غریبه یافت . سالن تقریبا کوچکی روبروی یلدا قرار گرفته بود با مبلمانی که روکش آلبالویی اش با رنگ پرده ها هماهنگ بود . گوشه ی چپ سالن تلویزیون بزرگی بود . گویی همه چیز از پشت غباری مه آلود خودنمایی می کردند و انگار هیچ چیز وجود خارجی نداشت . با خود گفت :«من اینجا چکار می کنم ؟ یعنی واقعا باید اینجا زندگی کنم ؟ آخه چطوری ؟» احساس خوبی نداشت مشوش و مضطرب می نمود . شهاب که گویی سعی در نمایش قدرت داشت یکی یکی چراغ ها را روشن کرد . دو اتاق خواب گوشه ی راست سالن قرار داشت . شهاب در یکی را باز کرد و گفت :«وسایلت اینجاست البته فعلا!» یلدا با خود گفت :«یعنی اتاق من اون جاست و شاید منظورش اینه که نباید از اونجا بیرون بیام . یعنی زندانی ؟!»
روبروی اتاق های خواب راهروی باریکی قرار داشت داخل راهرو حمام و دستشویی بود و انتهای آن به آشپز خانه ختم می شد . یلدا نمی دانست حالا چه باید بکند . دوست داشت زودتر به اتاقش برود و در را ببندد تا از دست شهاب با آن رفتار تحقیرآمیزش خلاص شود . شهاب نیز کلافه نشان می داد و پنجه ها را داخل موهایش کرد و گفت :«خب هنوز که وایستادی ، بشین کارت دارم .»
یلدا آهسته پیش آمد ، نگاهش به نگاه شهاب بود . شهاب روی کاناپه نشست و در حالی که خم می شد تا کنترل تلویزیون را بردارد گفت :«راستش لازمه که یه چیزهایی بهت بگم ، چیزهایی که باعث می شود این شش ماه که مهمون مایی راحت تر باشی و به زندگی ات لطمه نخوره . . . خب درسته که من یا بهتره بگم هر دوی ما به خاطر منافع شخصیمون راضی شده این چند ماه را یک جا زندگی کنیم اما این را باید بدونی که این موضوع هیچ تاثیری در روند زندگی خصوصی ما نباید بگذاره . تو زندگی خودت را داری من هم زندگی خودم را . دوست ندارم کسی توی کارم دخالت کنه . البته منم کاری به کار تو ندارم . اینها را گفتم که نکند یک وقتی تحت تاثیر مسخره بازی های امروز توی خونه ی دوست حاج رضا قرار بگیری و پیش خودت فکر کنی که حالا چه خبر شده ! یا تغییری توی زندگی ما رخ داده ! نه ! اصلا این طوری نیست . قبلا هم بهت گفتم من برای خودم برنامه هایی دارم . . . » هنوز فصل 7 مونده !
دیگر حوصله ی یلدا رو به پایان بود دوست نداشت این حرف های تقریبا تكراری را بشنود دلش می خواست او هم چیزی بگوید اما چرا نمی توانست ؟ چرا آن همه احساس خجالت می كرد ؟ چرا در برابر او این طور خودش را باخته بود ؟ شهاب به مبل تكیه زد و گفت : در ضمن من ، من خودم یك نفر را دوست دارم یعنی یك جورایی نامزد دارم.
یلدا خسته بود سرش گیج می رفت و تحمل تحقیر شدن را نداشت نمی دانست چگونه باید به او حالی كند كه برنامه های او برایش اصلا اهمیت ندارد حال و حوصله ی بحث كردن هم نداشت اما با این همه غرور زخم خورده اش نفرت را به همراه آورد و به ناگاه از روی مبل برخاست و در مقابل چشم های شگفت زده ی شهاب او را ترك كرد و در اتاقش را محكم بست برای چند لحظه ایستاد و اتاقش را تماشا كرد تمام اثاثیه اش آن جا جمع شده بود كتاب هایش كه در قفسه ای طبقه بندی شده بود لباس هایش كه داخل كمد قرار گرفته بود عروسك مورد علاقه اش كه تنها یادگار پدر و مادر بود و بقیه ی چیزهایی كه به سلیقه ی پروانه خانم تمیز و مرتب چیده شده بود یلدا به تخت خواب و رو تختی جدیدش نگاه كرد یك رو تختی به رنگ بنفش كم رنگ با گل های زرد تركیب زیبایی به نظرش آمد آیینه ای قدی رو به روی تخت خواب قرار گرفته بود جلوی آیینه رفت و روسری خود را برداشت صورتش خسته به نظر می رسید به سوی تخت خواب رفت و روی آن نشست نمی دانست چرا آن همه غمگین است احساس عجیبی داشت ترس و دلهره رفته بود و جایش تنهایی دلتنگی و یاس آمده بود هنوز نمی دانست چرا در یك لحظه آن همه دلتنگ شده است.
به حرف های شهاب فكر كرد و دوباره با خودش گفت: پس شهاب كسی را دوست داره لعنتی چرا از اول چیزی نگفت؟ یعنی حاج رضا این رو می دونه؟ و بعد فكر كرد : خب كه چی ؟ مگه برای من فرقی می كنه ؟ در این صورت نباید نگران برخورد غیر قابل پیش بینی از طرف شهاب باشم اصلا شابد اینطوری بهتر باشه. اما خودش می دانست كه در دل به چیزهایی كه می گوید اعتقادی ندارد و باز هم غرورش را جریحه دار می دید خسته تر از همیشه بود اما خوابش نمی آمد یادش افتاد كه نماز نخوانده است نگاهی به ساعت انداخت یازده بود.باید صورتش را می شست و لباس هایش را عوض می كرد. چه قدر برایش سخت بود در كنار یك غریبه زندگی كند حتی رفت و آمد در آن خانه برایش بسیار دشوار می نمود بعید می دانست بتواند حتی كاره های معمول را با آرامش انجام بدهد با خود گفت تازه سختی های كار داره شروع میشه . سپس از جا برخاست و روسری اش را برداشت و در حالی كه آن را روی سرش مرتب می كرد گفت: همه رو رها كن این رو بچسب كه حالا مجبورم توی خونه هم روسری سرم كنم.
البته او می دانست یكی از دلایل عقدشدنشان همین مسئله ی حجاب بود كه یلدا بتواند پیش شهاب راحت باشد اما هنوز خجالت می كشید به نظر او خیلی زود بود كه بتواند در حضور یك مرد بی حجاب باشد مخصوصا كه وقتی به حرف های شهاب فكر می كرد به این كه دل او جای دیگری است و همه ی این بازی ها فقط برای شش ماه است.
به محض اینكه یلدا در اتاقش را باز كرد شهاب كه هنوز روی مبل نشسته بود به سرعت برخاست و بدون نگاهیبه یلدا به اتاقش رفت.
یلدا در دل گفت: از حالا به بعد همین قایم باشك بازی هم داریم یعنی تا اون هست من نباید باشم و تا من هستم او. البته شاید بهتر هم باشه چون اینطوری دیگه نمی ترسم كه مبادا زیر نگاه نكته بین و ایراد گیر این پسره ی از خود راضی زمین بخورم.
یلدا وقتی صورتش را شست و وضو گرفت آرامش خاصی را احساس كرد گویی آب سرد خستگی هایش را تسكین می داد صورتش را در آیینه نگاه كرد چه زیبا و چه ملیح شده بود به خودش لبخند زد بدون آنكه نگاهی به اطارف بیاندازد با عجله وارد اتاقش شد و سجاده اش را برداشت و آماده ی خواندن نماز شد چند ضربه به در خورد دلش هوری ریخت یك لحظه نمی دانست چه كند ولی وقتی صدای در را شنید در را باز كرد.
شهاب یلدا را كه درون چادر و مقنعه ی سفید می دید متعجب نگاه كرد و پرسید: جایی می ری؟
یلدا خنده اش گرفت و گفت: نه می خواستم نماز بخوانم.
شهاب لحظه ای سكوت كرد و بعد انگار می كوشید به یاد بیاورد برای چه در زده است سری تكان داد وگفت: آهان ، می خواستم بگم كه از فردا مبلغی رو برای هر ماهت روی میز می گذارم البته این مبلغ برای خرج خودته . من انتظار ندارم چیزی برای این خونه تهیه كنی چون این كار به عهده ی پروانه خانم و مش حسینه. همین.
یلدا خجالت زده می نمود سرش را پایین انداخت و گفت: مرسی
شهاب بدون حرف دیگری رفت . یلدا بعد از نماز كلی دعا كرد و سجاده اش را جمع كرد و دفترش را آورد دیوان حافظ را باز كرد و تفال زد.:
خوشا دلی كه مدام از پی نظر نرود به هر درش كه بخوانند بی خبر نروند
یلدا فكرد كه( خوب حالا این یعنی چی؟ این چه ربطی به من و موقعیت من داره؟ ) با این كه ادبیات می خواند و علاقه ی خاصی هم به شعر و متون ادبی داشت اما هیچگاه نمی توانست خودش را گول بزند و ادا در بیاورد مثل خیلی ها كه می دید چیزی از حافظ نمی دانند و مدام فال حافظ می گیرند و با ربط و بی ربط به خودشان ربط می دهند . برایش كمی دور از عقل بود او اعتقاد داشت حافظ موقعی جواب می دهد كه واقعا با دل شكسته و از اعماق قلب به سویش بروی و از خدا بخواهی تا به وسیله ی حافظ جوابی به تو بدهد.
یلدا حافظ را بست چون اصلا شكسته دل نبود قلم را برداشت و به سراغ دفتر خاطراتش رفت وقتی چیزی در دل داشت آن را می نوشت چون با این كار آرامش را حس می كرد و برای مشكلات ریز و درشتش چندین راه حل پیدا می كرد پس از نوشتن خاطراتش واقعا نیاز به یك نوشیدنی مثل چای داشت ساعت از دوازده گذشتع بود و صدایی هم نمی آمد دوباره روسری اش را به سر انداخت و وارد سالن شد تلویزیون روشن وبد اما شهاب نبود شاید شهاب هم خجالت می كشید توی سالن بنشیند.
یلدا با خود گفت: حاج رضا عجب دردسری برای ما دو تا درست كردی ها.
سپس آرام به آشپزخانه رفت آنجا درهم و برهم بود و به هم ریخته فكر نمی كرد بتواند قوری را پیدا كند یا حتی خود چای را . از خوردن چای منصرف شد در یخچال را باز كرد و كمی آب خورد و دوباره به اتاقش برگشت باید نذرش را ادا می كرد و از همان شب اول شروع كرد و خواند تا بالاخره پلك هایش سنگین شدند.
یلدا چند دقیقه بود كه بیدار شده بود و روی تخت نشسته بود نمی دانست شهاب در خانه است یا نه . احساس گرسنگی عجیبی می كرد باید چیزی می خورد اما جرات بیرون رفتن از اتاقش را نداشت با این همه از جا برخاست و لباس مناسب پوشید و خود را در آیینه ورانداز كرد صورتش پف آلود بود از خودش بدش آمد می ترسید شهاب او را با این قیافه ببیند نمی دانست چرا دوست ندارد در برابرش زشت جلوه كند. به نرمی از جا بلند شد و از سوراخ كلید بیرون را تماشا كرد همه جا ساكت به نظر می رسید از سوراخ فقط در دستشویی معلوم بود به هر حال تصمیم گرفت بیرون برود به نرمی دستگیره را بیرون كشید اما در باز نشد و یادش آمد كه شب قبل آن را قفل كرده است كلید را از روی میز برداشت و در را باز كرد و بیرون خزید.
نگاهش با سرعت در خانه چرخ خورد انگار كسی داخل خانه نبود از جلوی اتاق شهاب رد شد و موقع رد شدن سعی كرد داخل اتاقش را از لای در نیمه بازش خوب ببیند اما چیزی معلوم نبود چند ضربه به در دستشویی زد صدایی نشنید جرات بیشتری پدا كرد و در حمام را هل داد و نگاهی به داخلش انداخت كسی نبود به آشپزخانه رفت و با خود گفت : خوبه پروانه خانم هفته ای یكبار میاد این جا والا این جا می خواست چی بشه؟ دنبال قوری گشت بی فایده بود از چای هم خبری نبود كابینت ها به هم ریخته و كثیف بودند . داخل یكی از كابینت ها مقداری بیسكویت پیدا كرد آنها را برداشت و تكه ای به دهان گذاشت مطمئن شد كه شهاب در منزل نیست برای همین بلند بلند شروع به غر زدن كرد: لعنتی من نمی دونم پروانه خانم دیروز این جا چی كار می كرد؟ چرا هیچ فكری برای من نكرده؟ بعد یادش اومد كه پروانه خانم گفته بود برایش غذا پخته به سرعت در یخچال را باز كرد چند تا ظرف در بسته را دید كه از قبل آنها را می شناخت خیالش راحت شد كه ناهار دارد. از خوردن صبحانه منصرف شد و با حالتی عصبی آشپزخانه را ترك كرد و با خودش گفت: آخه توی این خونه كه نمی شد زندگی كرد من نمی دونم این پسره این جا چطوری زندگی می كنه.؟
یلدا به سمت تلویزیون رفت و آن را روشن كرد و كمی با سی دی های اطراف آن سرش را گرم كرد بیشتر آنها آهنگ های انگلیسی بود كه یلدا را زیاد جذب نمی كرد آنها را رها كرد و ناخودآگاه به سمت اتاق شهاب رفت و با ضربه ای به در را باز كرد و خود را داخل اتاق شهاب یافت یك تخت خواب نا مرتب با لباس های متعددی كه رویش ریخته شده بود خودنمایی می كرد یك كامپیوتر سمت چپ و یك كمد در سمت راست آن قرار داشت یك میز و ایینه در ضلع شرقی اتاقش قر ار گرفته بود كتابخانه ی كوچكی كه كتاب های آن بسیار نا مرتب بود معلوم بود كه با آمدن یلدا و اشغال اتاق كار شهاب توسط او جای شهاب واقعا تنگ شده است یلدا جلوی آیینه رفت روی میز پر از ادكلن های جور واجور بود همه را یكی یكی امتحان كرد اما بویی كه در اتاق پیچیده بود همان عطری بود كه شهاب استفاده می كرد یلدا كوشید تا آن را پیدا كند اما بی فایده بود با دیدن تلفن خوشحال شد می خواست با نرگس و فرناز حسابی صحبت كند از اتاق خارج شد و در راهمانطور نیمه باز گذاشت و به سالن آمد و گوشی را برداشت و شماره ی نرگس را گرفت . نرگس گوشی را برداشت.
وای یلدا تویی ؟ خوبی؟ چرا از صبح زنگ نزدی از دلشوره مردم؟
خوبم خوبم تو چطوری؟
چی شد؟
چی؟
دیش رو می گم ما كه دق كردیم!
یلدا خندید و گفت : هیچی بابا اصلا طوری كه فكر می كردیم نشد.
خدا رو شكر الته من كه مطمئن بودم اما این فرناز بی شعور وقتی تو رفتی نمی دونی چه جوری توی دل من رو خالی كرد امروز هم از صبح زود صدبار تلفن زده تورو خدا یه زنگ بهش بزن تا اون هم از نگرانی در بیاد.
باشه باشه اما چرا انقدر نگران بودی؟
به خاطر حرف های فرناز مدام می گفت كه این شهاب اگه امشب یه بلایی سر یلدا بیاره چی ؟
یلدا خندید و گفت: بابا اصلا همچین آدمی نیست
خدا رو شكر راستی الان خونه است؟
نه بابا من كه بیدار شدم نبود بدبخت رو از خونه و زندگیش فراری دادم
این طوری كه راحت تری. راستی حرف هم زدید؟
نه زیاد
پیشش حجاب داری؟
آره فعلا كه دارم
خوب كاری می كنی هرچی باشه بالاخره مرد دیگه
یلدا گفت:آهان از او لحاظ؟ وبعد خندید و ادامه داد: نه من بیشتر وقتی به آخرش فكر می كنم نمی تونم مخصوصا كه دلش جای دیگه ای است.
منظورت چیه؟
آره دیشب مثلا می خواست گربه رو دم حجله بكشه گفت كه یه جورایی نامزد داره
پس چرا از اول چیزی نگفت؟
نمی دونم البته شابد قصدش پنهان كردن از حاج رضا بوده.
یعنی حاج رضا هم نمی دونه؟
مطمئنم كه نه چون در اینصورت این پیشنهاداو چه می دونم این مسخره بازی ها برای چی بوده؟
نمی دونم چی بگم فقط هر چی كه صلاحت هست انشاءالله همون طور بشه
مرسی البته شاید اینجوری بهتر باشه یعنی من راحت ترم كه كسی كاری به كارم نداره و بود و نبودم برایش مهم نیست و بالاخره این شش ماه بدون اصطحكاكی بین من و اون تموم می شه.
آره درست می گی خب خونه زندگیش چه طوره؟
بد نیست یك تمیزی كلی می خواد با یك تغییر دكوراسیون اساسی
راستی فردا یادت نره باید بریم انتخاب واحد
آره حتما میام مخصوصا كه اینجا بد جور حوصله ا




نوع مطلب : رمان همخونه، 
برچسب ها : رمان، داستان، رمان هم خونه، داستان هم خونه، هم خونه،
لینک های مرتبط :

یکشنبه 8 تیر 1393
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :