تبلیغات
رُمــــانــــستـــان - رمان هم خونه / قسمت دوم
 
رُمــــانــــستـــان
صفحه نخست            تماس با مدیر            پست الکترونیک           RSS            ATOM
لیوان یکبار مصرف که حالا خالی از شیر موز شده بود در دست های یلدا مچاله میشد و سر و صدای گوش خراشی تولید میکرد که با ضربه ای از سوی فرناز به سکون رسید.آن سه نفر بر سر میز شیشه ای گرد متعلق به یک بوفه ی آب میوه فروشی واقع در گوشه ی دنجی از پارک کوچک نزدیک دانشکده شان بود نشسته بودند

.
یلدا تمام ماجرا را مفصل تر از آنچه بود برای دوستانش تعریف کرد .هر کدام به نوعی در فکر بودند که باز یلدا صدای لیوان خالی را درآورد .فرناز این بار محکم تر از قبل روی دست یلدا کوبید و گفت : "اه ... بسه یلدا .ولش کن این بیچاره رو ! سرمون درد گرفت
سپس رو به دوستانش گفت :"بچه ها حالا که چیزی نشده چرا این قدر تو فکرید ؟
فرناز به یلدا نگاه کرد و با لحنی شوخ ادامه داد :" به نظر من بهتره باهاش ازدواج کنی ! دیوونه جون .میدونی چقدر ثروت گیرت میاد ؟! " و خندید

ادامه ی رمان در ادامه مطلب
.
نرگس جدی تر بود .گفت : "ولی به نظر من یلدا جون بهتره به حاج رضا بگی نمیتونم قبول کنم .آخه بابا یک عمر زندگیه

! "
فرناز گفت :"وا ! کجا یک عمر زندگیه ؟! شش ماه که جیزی نیست

! "
نرگس جواب داد :"بابا شما هم یه چیزی میگین ! مگه میشه فقط برای شش ماه زندگی ازدواج کرد ؟! فکر میکنم حاج رضا عمدا این طور گفته که یلدا قبول کنه والا اگه یلدا ازدواج کنه دیگه مگه بچه بازی که بعد از شش ماه برگرده سر خونه ی اولش ؟

"
فرناز گفت : " آره .اینم یه حرفیه ! اگر پسرش طلاقت نداد چی ؟

"
یلدا گفت : " اما حاج رضا دروغ نمیگه

!! "
نرگس پرسید :"چه قدر بهش اعتماد داری ؟

! "
یلدا پرسید :" به کی ؟

" نرگس جواب داد :"به عمه ی من ! خب حاج رضا رو میگم دیگه دختر! " یلدا گفت :"خیلی زیاد به حرف های حاج رضا مطمئنم" نرگس گفت :"یعنی همه ی حرف هایی رو که زده قبول داری ؟" _آره خب.حاج رضا خیلی مطمئن حرف میزد که منو خیلی دوست داره .دروغ هم نمیگه .
نرگس پرسید :" خب پس دردت چیه ؟

" فرناز گفت :" آره .دیگه دردت چیه ؟
میترسم .اصلا نمیخواستم به این چیز ها فکر کنم ! نرگس گفت :"خب این که طبیعیه ! هرکسی ممکنه اولش بترسه .اما تو قضیه ات فرق میکنه .باید بیشتر دقت کنی

"
_

راستش به حاج رضا که فکر میکنم نمیتونم درست تصمیم بگیرم.تو رو خدا بچه ها شما فکر کنید که چی بگم ؟!
نرگس با قاطعیت گفت :"یعنی چی ؟! این زندگی مال توست یلدا ! نه حاج رضا و نه پسرش و نه هر کس دیگه ای ! تو نباید تحت تاثیر محبت های حاج رضا یا احساس دین کاری بکنی که اون ازت میخواد.شاید اصلا به نفعت نباشه

! "
فرناز گفت :"شاید هم به نفعش باشه

."
نرگس ادامه داد :" خب به نفع یا ضرر .این زندگی مال توست.و بهتره خودت تصمیم بگیری

."
فرناز پرسید :"پس تکلیف سهیل چی میشه ؟بیچاره منتظره این ترم بیاد

! "
یلدا در حالی که زهر خندی میزد پاسخ داد : " اصلا به اون فکر نکرده ام ! من که قولی به اون نداده ام

."
فرناز با لبخند معناداری گفت :" اووه! انگار حرف های حاج رضا کار خودش رو کرده ؟! پس فاتحه ی سهیل خوندس

."
یلدا درخواست کرد :" میشه فعلا به سهیل فکر نکنید ؟ فقط بگین به حاج رضا چی بگم ؟

"
فرناز پرسید :" آخه بابا اصلا منظور حاج رضای عجیب و غریب تو چیه ؟

! "
_

نمیدونم.یعنی اون طوری که از حرفاش نتیجه گرفتم فکر کنم که میخواد به هر وسیله که شده پسرش رو تو ایران موندگار کنه .خب لابد میخواد از عروسش هم مطمئن باشه ! "
فرناز گفت :" این وسط تو رو هم میخواد طعمه ی آقا شهاب کنه.اگر دندونش گیر کرد و بعد از شش ماه خواست اینجا بمونه و اگر نه بره دنبال کیف خودش .تو هم بری غاز بچرونی ! نه ؟

! "
یلدا برای لحظه ای دوباره چهره اش منقبض شد . اما به ید حاج رضا و حرف هایش . به یاد آن نگاه ملتمسانه و تمام مهربانی هایش افتاد و ته دلش محکم شد و گفت :" نه .اگر به ضرر من بود حاج رضا هرگز این پیشنهاد رو نمیداد

! "
نرگس گفت :" راست میگی .بالاخره توی این چند سال حسن نیت حاج رضا نسبت به تو ثابت شده .اون مثل یک پدر واقعی شاید هم بیشتر بای تو زحمت کشیده

. "
سپس نرگس سکوت کرد و پس از چند ثانیه رو به یلدا کرد و افزود :" یلدا . حالا نظر خودت چیه ؟

! "
_

نمیدونم .یه دلم میگه قبول کنم .اما از طرفی خیلی میترسم .راستش دیشب که اصلا حاج رضا رو امیدوار نکردم و تا لحظه ی آخر هم جواب مثبتی ندادم .اما .....
فرناز حرف یلدا را قطع کرد و گفت :"البته بچه ها حاج رضا هم بد نگفته ها

! "
نرگس پرسید :" چی رو ؟

! "
_

همین که گفته با هر کس دیگه ای هم بخوای ازدواج کنی شرایط بهتر از این رو پیدا نمیکنی .مثلا همین سهیل !
فرناز در همین حال رو به یلدا کرد و پرسید :" تو چقدر ازش شناخت داری ؟

!
_

خب همین قدر که شما میشناسینش !
نرگس گفت : در حد یک همکلاسی .اون هم سه ساعت در هفته

! "
فرنا پیشنهاد داد :" من که میگم اگه تو قصدت ازدواجه بهتره روی پیشنهاد حاج رضا بیشتر فکر کنی

. "
نرگس در تایید حرف فرناز گفت:«راست میگه .اگر روی حرفاش دقیق بشیم زیاد هم بد نگفته .در ثانی حداقلش اینه که برای آخر کار راه فراری هم گذاشته که اگر ناراضی بودی برگردی.تازه یک پشتوانه ی مالی خوب هم برای در نظر گرفته.حاج رضا رو هم تو بهتر از ما میشناسی .فکر نمیکنم اهل دروغ و این حرفا باشه و قصد گول زدن تو رو داشته باشه

! » _نه حاج رضا رو که ازش مطمئنم قصد گول زدن من رو نداره .اما آخه من دوست داشتم اول عاشق بشم بعد ازدواج کنم .
فرناز گفت :« بابا ول کن این حرفای مسخره رو ! دیوونه به آن همه پول که گیرت میاد فکر کنی از صرافت عاشقی می افتی

! » نرگس در حالی که لبخند میزد گفت : « شاید هم عاشق شدی . » فرناز پرسید: «چه طور تا حالا ندیدیش ؟! یعنی عکسش رو هم ندیدی و نمیدونی چه شکلیه ؟! » یلدا لبخندی زد و گفت :« عکسش رو دیدم .توی کیفمه ! »
فرناز و نرگس با چشم های گشاد شده یلدا رو نگاه میکردند و بعد نگاه معناداری بینشان رد و بدل شد

.
یلدا که متوجه بود دستپاچه شد و با خنده گفت :« به خدا من بی تقصیرم .فراموش کردم نشونتون بدم

. » فرناز و نرگس بدون توجه به یلدا با خنده و شوخب توی سر و کله ی یلذا کوبیدند و یلدا در حالی که میخندید گفت :« بچه ها تو رو خدا ... » و اشاره به اطراف کرد و ادامه داد :«تابلو میشیم ! تو رو خدا .... » فذناز که هنوز میخندید گفت :« ما رو فیلم کردی ؟! » و با حالتی حق به جانب رو به نرگس کرد و ادامه داد :« عکس طرف رو گذاشته توی کیفش و ... » و بعد در حالی که ادای یلدا را در می آورد گفت :« به ما میگه نمیدونم چی کار کنم .چه جوابی بدم ؟! » نرگس با لبخند گفت :« همین رو بگو .ما رو بگو که سه ساعته قیافه های محزون به خودمون گرفتیم و داریم فکر میکنیم ! » یلدا گفت :« نه به خدا اشتباه میکنید .من خودمم تازه امروز این عکس را گیر آوردم .راستش خیلی کنجکاو شدم ببینم چه شکلیه ! » فرناز گفت : «خب حالا این تحفه ی حاج رضا رو نشونمون میدی یا نه ؟! » یلدا با لبخند دست برد و عکس را از کیفش بیرون کشید و دوباره به آن نگاه کرد.فرناز با حرکت سریعی عکس را از دست یلدا بیرون کشید و با خنده گفت :« حالا میفهمم که چرا دو دلی ؟! »سپس در حالی که عکس را به نرگس میداد ادامه داد :« بابا این که خیلی ماهه ! »
یلدا با اعتراض گفت :« من دو دلم ؟

! » نرگس عکس را نگاه کرد و گفت : « جای برادری مرد جذابیه ! توی عکس که این طور به نظر میاد !
برقی در نگاه پر از خنده ی نرگس درخشید و لبخند زیرکانه اش را با نگاهی زیرک تر تلفیق کرد و از یلدا پرسید :« از قیافه اش خوشت اومده ؟

» یلدا در حالی که سعی کرد بی تفاوت نشان بدهد شانه را بالا انداخت و گفت :« خب . عکسش که بدک نیست ! » فرناز گفت :« بابا تو که خیلی پررویی ! اگه من به جای تو بودم معطلش نمیکردم . » نرگس گفت :« باز تو هول شدی ؟ تو که به همه میگی جذاب ! » _بابا خودت الان گفتی !
_

خب گفته باشم .دلیلینداره یلدا به خاطر یه عکس هول بشه .یعنی دیگه نباید فکر کنه ؟! »
سپس نرگس رو به یلدا کرد و گفت :«خودت بهتر میدونی.به نظر من بهتره تحت تاثیر قیافه اش برای خودت رویا پردازی نکنی .چون به این قیافه میاد آدمی جدی باشه و شاید زندگی کردن باهاش خیلی دشوار باشه ! »
یلدا خندید و گفت :«معلومه خوب منو میشناسید .راستش رو بگم ... ؟ » لبخند قشنگی زد و ادامه داد : «راستش دیشب مطمئن بودم که جوابم منفیه .اما امروز صبح بعد از دیدن این عکس نمیدونم چرا دلم میخواد برای یک بار هم که شده خودش رو ببینم ! شنیدم اعتماد به نفسش غوغاست و از خود راضی و مغروره.
نرگس گفت :« به قیافه اش میاد


فرناز گفت : « تو هم که عاشق این خصوصیاتی

! »
نرگس جواب داد : « پس با این اوصاف میخواهی جواب مثبت بدی

! »
_

تو نظرت چیه ؟
_نظر من مهم نیست .
یلدا اعتماد خاصی نسبت به یلدا داشت . دست او را گرفت و دوباره گفت :« برای من مهمه !! راستش رو بگو .اگه تو جای من بودی چی کار میکردی ؟

! » نرگس توی چشم های یلدا چند ثانیه نگاه کرد و لبخند زد و گفت :« بهش فکر میکردم .
یلدا دست نرگس را فشرد و لبخند زد و فرناز دستی به موهای رنگ شده اش که تا نیمه ی روسری بیرون بود برد و در حالی که سعی میکرد آنها را به همان حالت حفظ کند خندید و گفت :«مبارکه

! » ساعتی بعد یلدا سرش را به شیشه ی اتومبیلی که در حال رفتن به سوی خانه بود تکیه داد و ماشین ها .آدم ها و مغازه ها به سرعت از جلوی چشم های خسته اش میگذشتند .یلدا فکر میکرد .گاه رویا میبافت و گاهی توجهش به چیزی یا کسی در بیرون جلب میشد .همیشه از نشستن در اتومبیل و گردش کردن لذت میبرد و گاهی نگاهش با نگاهی برخورد میکرد و برای مدت کوتاهی هم سفری برایش پیدا میشد !
یلدا خوشحال بود از این که رازش را پیش فرناز و نرگس فاش کرده است و بعد از مشورت با آن ها احساس رضایت خاصی داشت و دوست داشت زودتر حاج رضا را ببیند و دوباره درباره ی موضوع شب گذشته صحبت کنند .از این که تغییراتی در زندگی اش در شرف وقوع بود احساس هیجان و دلشوره داشت و از این که حاج رضا او را برای پسرش خواستگاری کرده است . احساسات متفاوت و عجیبی را تجربه میکرد.احساس میکرد که دیگر خانمی شده است و باید به ازدواج فکر کند

.
از صبح تا آن لحظه خیلی به شهاب فکر کرده بود .به این که واقعا چه شکلی است ؟آیا شبیه عکسشه ؟ به این که چه برخوردی خواهد داشت

.
میدانست او آدم جدی است .از آدم های جدی خوشش می آمد.برای آن ها احترام و ارزش به خصوصی قائل بود .اما از بعضی تصوراتش هم نگران میشد .مثلا این که اگر حاج رضا این موضوع را با شهاب در میان بگذارد و او به هیچ قیمت حاضر به دیدن یلدا هم نشود .چه ؟ و یا اگر او را ببیند و نپسندد !! به نظر یلدا غیر قابل تحمل بود اگر پسری او را میدید و نمیپسندید ! شاید به نحوی بد عادت شده بود.زیرا تا آن لحظه از زندگیش همیشه مورد توجه قرار گرفته بود .شاید زیبایی اش اساطیری نبود اما صورت دوست داشتنی اش با زیبایی های نادرش که همیشه توجه همه را جلب میکرد او را دلپذیر میساخت .برای همین برایش بسیار سخت بود اگر کسی از چهره اش ایرادی میگرفت

.
یلدا چهره ی مهربانی داشت .صورتی تقریبا کوچک با پوستی لطیف و سفید .لب های برجسته .بینی خوش فرم و چشمان سیاهی با نگاه نافذ.نگاهی که به زحمت میتوانستس از آن بی تفاوت بگذری .قد و قامت متوسط و اندام ظریفش همیشه باعث میشد که از سن واقعی اش خیلی کوچک تر به نظر برسد و او از این موضوع خوشحال بود .همیشه در اطرافش مرد هایی بودند که دورادور هوایش را داشتند ! چه وقتی که دبیرستان میرفت و چه حالا که دانشجو بود

!
یلدا همیشه میگفت :« در مسایل عاشقی شانس ندارم .عاشق هر کی میشم عوضی از آب در میاد . » اما هنوز گرفتار عشق واقعی نشده بود .هر چند که مدام با خود عهد میبست که هرگز عاشق نشود.اما در دلش به عهدی که میبست اعتقادی نداشت .همیشه بین خودش و جنس مخالف حریم خاصی قائل بود .حریمی که از کودکی با اعتقادات دینی اش عجین شده بد و حتی بعضی از دوستانش یا دختر و پسر های هم دوره اش در دانشگاه نمیتوانستند تغییری در اعتقادات و تفکراتش به وجود بیاورند

.
یلدا با زندگی کردن پیش مردی مثل حاج رضا به اعتقاداتش پایه و اساس محکم تری هم داد و دیگر فکر عاشق شدن را از سرش بیرون کرد.ولی گاهی زندگی کردن بدون عشق برایش طاقت فرسا مینمود و گاه او را غمگین میکرد .مخصوصا وقتی سر کلاس مثنوی از استاد مرد علاقه اش میشنید که عشق موتور طبیعت است و بی عشق نمیتوان زندگی کرد و خوشحال بود ! اما حالا که او عشق نبود ! و پر از احساس بود و مهربان و خوش رو !! پس سعی میکرد جای خالی عشق را با درس و دانشگاه و اساتید و رشته ی مورد علاقه اش و همین طور دوستان بسیار خوبش پر کند .اما حاج رضا همیشه میگفت : « عشق خودش خواهد آمد.نمیتوان از آن فرار کرد .عشق خودش آهسته آهسته می آید و در گوشه ای از قلب مهربانت آرام و بی صدا مینشیند و تو متوجه اش نخواهی بود و بعد ذره ذره قلبت را پر میکند و کم کم مثل (ساقه ی مهر گیاه ) در تمام جانت میپیچد و ریشه می دواند .به طوری که بی آن نمیتوانی تنفس کنی


یلدا همیشه وقتی كه نماز می خواند و با خدایش خلوت می كرد از او می خواست او را عاشق كسی بكند كه لیاقتش را داشته داشته باشد گردنش خسته شده بود سرش را از روی شیشه بلند كرد نگاهی به بیرون انداخت آسمان گرفته بود هوای ابری دلشوره اش را بیشتر می كرد اما دوست داشت باران ببارد هوای ابری را زیاد دوست نداشت پس سعی كرد به آسمان فكر نكند برای همین باز خیره به خیابان چشم دوخت باد خنك و دل چسبی به صورتش می خورد چراغ قرمز بود و اتومبیل ها بی صبرانه منتظر . یلدا مسافران كنار خیابان را تماشا می كرد دختر زیبایی با ظاهر آراسته و لباسهای مد روز توجه او را به خود جلب كرد خیلی دوست داشت آدمها را نگاه كند لباس پوشیدن آرایش كردن و حركات آدم ها برایش جالب بود دختر زیبا متوجه نگاه یلدا شد یلدا ناخودآگاه لبخند زد دختر هم!


 
یلدا هم هروقت احساس می كرد آن روز خیلی زیبا شده است دیگران به او لبخند می زدند و چه احساس خوبی پیدا می كرد چراغ سبز شد دختر زیبا دور شد یلدا با به یاد نرگس و فرناز افتاد روز خوبی را با آنها گذرانده بود همیشه بودن با آنها برایش لذت بخش بود از روزی كه برای اولین بار به دانشگاه رفت با آنها آشنا شد. یك آشناییی ساده كه به دوستی عمیق تبدیل شد آنها همدیگر را خوب می شناختند و حرف هم را خوب می فهمیدند گروه جالبی را تشكیل داده بودند غم ها و شادی ها را خوب با هم تقسیم می كردند.


 
یلدا غم از دست دادن پدر را بین آنها تقسیم كرد تا توانست دوباره زندگی كردن را آغاز كند. حرفهای آرام بخش نرگس با آن ظاهر محجوب و همیشه آرام به یلدا آرامش خاصی می داد و سرخوشی های بی غل و غش فرناز بهانه های كوچك و خنده ی زندگی را به یلدا یادآوری می كرد.در همین حین راننده پرسید: خانم همین جا پیاده میشین؟ یلدا به خود آمد هول شد و در حالی كه سعی می كرد بیرون را حسابی ورنداز كند گفت: بله فكر می كنم.باید كمی پیاده روی می كرد تا به منزل برسد و یلدا آهسته قدم بر می داشت تا شاید باران بیاد او عاشق قدم زدن در زیر باران بود باز توی فكر رفت دوست داشت حاج رضا را خوشحال كند دوباره با خودش گفت من كه ضرر نمیكنم و بعد خواست كه عاقلانه تر فكر كند به خودش و به آینده اش منطقی تر بیاندیشد ادامه داد اگر خدای نكرده حاج رضا هم از دنیا برود من كه كسی رو ندارم اون وقت دخترهای حاج رضا از را می رسند و اول از همه منو بیرون می كنند تازه خرج تحصیلم رو كه تا الان حاج رضا پرداخته اگه ازم نگیرن شانس آورده ام منطقی اش همینه باید آینده خودم تضمین كنم بعد شش ماه اون وقت همه چیز به نفع من میشه.!
یلدا تازه از تصمیمش خشنود شده بود كه صدای گاز مهیب یك موتور سوار او را بخود آورد با نگاه سرزنش بارش به او خیره شد موتوری دور زد و دوباره به یلدا نزدیك شد و لبخندی به یلدا زد و گاز داد خیابان خلوت بوود یلدا سزعتش را زیاد كرد به خانه رسید و كلید را در قفل چرخاند موتوری هنوز سركوچه بود باران هم نمی آمد
پروانه خانم و مش حسین در آشپزخانه حسابی مشغول بودند پروانه خانم كمی عصبانی به نظر می رسید كار می كرد و غر می زد. مش حسین هم صبورانه دستورات و را اجرا می كرد و به غر زدن هایش گوش سپرده بود.فقط گاهی به عنوان تایید سزی تكان می داد شاید تسكینی برای درد پروانه خانم باشد لا آمدن یلدا به آشپزخانه پروانه خانم از حرف افتاد اما چهره اش نشانگر درونش بود.

یلدا با لبخند پرسید: پروانه خانم چیزی شده؟ پروانه خانم كه بی صبرانه منتظر همین سؤال بود لبخندی زوركی زد و گفت: نه دخترم چی می خواستی بشه؟ كلفت جماعت كه شانس نداره از صبح تا شب اینجا زحمت می كشیم این همه از جون و دلمون مایه میگذاریم اما هیچی حاج رضا ما رو لایق ندونستند كه بگن می خوان پسرشون رو داماد كنند. یلدا كه گیج به نظر می رسید با حیرت فروان گفت: شما از چی صحبت می كنین؟ من اگه ندونم توی این خونه چی می گذره كه برای مردن خوبم. از چی خبر دارین؟ معلومه این جا چه خبره؟ یلدا جون مگه قرار نیست تو عروس بشی ؟ حالا خودت رو زدی به اون راه؟ یلدا كه چشمهایش از حیرت گشاد شده بودند خندید و گفت: راستی شما چه جوری فهمیدید؟ حاج رضا به من گفت كه به كسی فعلا حرفی نزنیم در ثانی هنوز كه چیزی مشخص نیست عروسی كدومه؟ مش حسین كه با متانت حرف ها را گوش می كرد با لحن آرامی گفت: یلدا جان ایشون كلا نترند و ار همه چیز همیشه خبردارن.(سپس خندید) یلدا هم خندید پروانه خانم هنوز شاكی بود و گله گذاری می كرد.
یلدا آرام و با متانت در حالی كه لبخندی مهربان بر لب داشت گفت: پروانه خانم خودتون بهتر می دونید كه شما و مش حسین تنها افراد مورد اعتماد حاج رضا هستید و اگر حاج رضا چیزی نگفته برای اینه كه هنوز چیزی نشده و چون معلوم نیست چی میشه حاج رضا هم خواسته كه فعلا حرفی نزنیم تازه شما از كجا فهمیدید؟ باید راستش را بگویید!

امروز حاج رضا تلفنی داشت با پسرش حرف می زد سه ساعت گوشی توی دستش بود كلی داد و هوار را انداخت معلوم بود كه پسره قبول نمی كنه حاج رضا خیلی حرف زد میون حرفاش فهمیدم كه نظرش به توست تو هم كه خودت می دونستی حالا جواب دادی یا نه؟ نه خوب دیگه چی می گفتند؟ هیچی دخترم حاج رضا حرص می خورد بعد هم یك جاهایی خیلی یواش حرف می زد نتونستم بفهمم چی مگه تو چی گفتی؟ جوابت چیه می خوای پسره رو ببینی ؟ هنوز نمی دونم دارم فكر می كنم. پره بدی نیست باباش رو اذیت می كنه اما خداییش با ما مهربونه هر وقت می رم خونه اش را تمیز كنم كلی به من احترام می گذاره و احوال مش حسین رو می پرسه اما خب دیگه زیاد خنده رو نیست مثل تو راستش چی بگم دختر؟ آخه مگه حالا وقت شوهر كردن توست می خوای ما رو تنها بگذاری؟

كلمات آخر پروانه خانم با هق هق گریه آمیخته شدند عاقبت بغض پروانه خانم تركید و اشك هایش روان شد و یلدا را در آغوش گرفت یلدا هم گریه كرد هنوز باور نداشت اتفاق خاصی رخ داد است اما گویی چیزهایی در حال وقوع بود و نباید غافل می ماند مش حین هم عاقبت دلیل بی قراری های پروانه خانم را فهمید سری تكان داد و حالتی غم زده به خود گرفت.
هجوم قطات آب گرم روی سرو بدن یلدا گویی توام با گرفتن شرمای تنش تمام اندیشه ها و دلهره ها را نیز می شست و با خود می برد به طوری كه یلدا آن چنان احساس آرامش می كرد كه دلش می خواست ساعت ها به همان حالت بنشیند و به چیزهای خوب فكر كند شور خاصی در وجودش ولوله می كرد كه دلیلش را نمی دانست بارها و بارها اولین دیدار و اولین كلماتی را كه باید در ملاقات با شهاب رد و بدل می كرد از تصور گذرانده بود با این همه باز هم با به خاطر آوردن قرار آن روز همان طور كه زیر شیر آب ایستاده بود سرش را خم كرد و لبخند زد و گفت :سلام با این كه حاج رضا به او متذكر شده بود كه شاید شهاب رفتار توهین آمیزی با او داشته باشد اما او همچنان تصور خود را با لخند مجسم می كرد به هفته ای كه گذشته بود فكر می كرد.
یك هفته بود كه یلدا حاج رضا را در جریان تصمیم خود قرار داده بود و او هم با شهاب قرار تلفنی گذاشته بود و با مخالفت شدید شهاب رو به رو شده بود اما در آخر توانست با میان كشیدن قضیه ی ارثیه و بخشیدن یك سوم از اموالش او را راضی به این كار بكند بنابراین قرار شد یلداو شهاب براای اولین بار همدیگر را ببینند و صحبت هایشان را بكنند.
هنوز شیرآب باز بود و یلدا در افكارش غوطه ور و به ملاقات شب سه شنبه می اندیشید دوباره سرش را خم كرد و گفت: سلام
شب سه شنبه بود یلدا ساعت ها در اتاقش با خود مشغول بود و هر ثانیه كه می گذشت دل شوره اش بیشتر می شد دلش می خواست آن شب زیبایی او اساطیری شود اما هر چه ساعت مقرر نزدیك می شد احساس می كرد بدتر شده است اعتماد به نفسش را از دست داده بود برای این كه خودش را تسكین بدهد مدام جلوی آیینه عقب و جلو می رفت و هر بار هم سعی می كرد لبخندی بزند و خود را بهتر ارزیابی كند اما ناخودآگاه از آن ههمه یاس لب باز كرد و گفت: لعنتی این لبخند احمقانه چیه ؟ اصلا لبخند نداشته باشم خیلی بهتره خدایا چی كار كنم اصلا آمادیگش ر ندارم آخه چرا من امشب اینطوری شده ام؟ چرا چشمام اینقدر پف آلود شده؟

صدای پروانه خانم از پشت در به او یادآوری كرد كه شهاب چند دقیقه است كه آمده و بهتر است یلدا عجله كند . دل پیچه گرفته بود حالت تهوع داشت دهانش خشك و بد طعم شده بود به ایینه نگاه كرد مستاصل می نمود و رنگ پریده با دست های لرزان به سوی قوطی رژگونه حمله برد و با حركتی سریع گونه هایش را رنگ كرد باز صدای در بلند شد . پروانه خانم دهانش را به در چسبانده بود و سعی داشت فقط یلدا صدایش را بشنودگفت: یلدا جان زود باش آقا منتظرن این پسره هم اومده الان می ره ها! یلدا غرغركنان جواب داد: خب خب اومدم دیگه و سریع خم شد و دست هایش را تا جایی كه ممكن بود دراز كرد تا از زیر تخت خوابش دمپایی های رو فرشی اش را در بیاورد عاقبت آنها را یافت و با نگرانی برای آخرین بار سراغ آیینه رفت روسری اش به رنگ صورتی صدفی بود كه با بلوز آستین بلند سفید و دامن بلندی با گلهای صورتی و سفید هماهنگ شده بود.
یلدا رنگ صورتی را زیاد دوست نداشت اما نمی دانست چرا برای آن شب بالاخره تصمیم گرفته بود آن لباس ها را بپوشد با این كه اصلا از خودش راضی نبود اما بالخره از آیینه دل كند و خود را به خدا سپرد.

پروانه خانم پشت در ایستاده و منتظر بود گویی او هم مضطرب بود با دیدن یلدا نفس راحتی كشید و سر تا پایش را برانداز كرد وگفت: ماشاءالله مثل ماه شدی. یلدا دلش گرم شد و برای این كه به خود امید بیشتری بدهد دوباره گفت:راست می گی پروانه خانم؟ به نظر خودم كه خیلی بیریخت و بد قیافه شده ام. پروانه خانم در حالی كه مجددا او را موشكافانه تماشا می كرد سری تكان داد و گفت : وا دختر زبانت را گاز بگیر .. به این خوشگلی . خیلی هم دلش بخواد.
یلدا بالاخره راهی شد و با پاهایی كه بی اختیار می لرزید از پله ها پایین آمد توی دلش پر از تشویش و اضطاب و كنجكاوی بد روی پله چهارم نگاهش به چشم هایی كه مثل یك ببر زخمی به او خیره شده بودند ثابت ماند و نفسش حبس شد .احساس كرد دیگر قوایی برای پایین آمدن ندارد چنین حالتی را در خود بی سابقه می دید چند لحظه ثابت ماند نردد بود كه پایین بیاد و یا اصلا باز گردد كه صدای گرم و ملایم حاج رضا تردید را از او گرفت كه می گفت: دخترم یلدا آمدی ؟ یلدا خودش را جمع و جور كرد و سلامی داد حاج رضا از او دعوت كرد كه روی صندلی كنار او بنشیند یلدا به نرمی از كنار شهاب رد شد و مقابلش روی صندلی نشست روی صورتش قطرات عرق درست مثل شبنم صبحگاهی خودنمایی می كرد احساس می كرد داغ شده است. پروانه خانم با سینی شربت وارد شد و در سكوت مطلق شربت ها را تعارف كرد و سریع رفت.
حاج رضا نیز مثل همیشه آرام و موقر بود شربت را از روی میز برداشت و در حالی كه با قاشق بلندی آن را هم می زد گفت: همون طور كه خودتان می دونید قرار امروز رو طبق صحبت هایی كه با هردو شما داشتم گذاشته ام برای اینكه با هم آشنا بشین و اگه حرفی دارید باهم بزنید تا بعدا دچار مشكل نشوید باز هم یادآوری می كنم فقط باید مطابق همان قراری كه با شما گذاشته ام عمل كنید. حاج رضا كمی شربت نوشید و نفسی تازه كرد و ادامه داد: در غیر اینصورت ...آه بلندی كشید و بعد از لحظه ای به آرامی از جای برخاست و گفت: من شما رو تنها می گذارم تا راحت تر صحبت كنید. همان طور كه به سمت در خروجی می رفت گفت: امشب آسمان خیلی صاف و دلنشینه می خوام مهتاب رو تماشا كنم.
لحظاتی گذشته بود اما به سكوت نگاه پایین یلدا روی گل های قالی ماسیده بود و تكان نمی خورد و هنوز چهره ی دقیقی از شهاب در ذهن نداشت اما سعی نمی كرد او را دوباره نگاه كند نمی دانست چرا بی دلیل خجالت می كشد.
شهاب راحتر ار یلدا نشان می داد دست دراز كرد و شربت را برداشت وچرخی به قاشق داد و بی معطلی آن را سر كشید. نگاه یلدا به لیوان نیمه كه روی میز نشسته بود خیره شد ناگهان احساس بدی در دلش پیدا شد رگه هایی از رنجشی كه تنها خودش دلیل آن را می دانست به وجود آمده بود. شاید به خاطر آن بود كه دلش می خواست شهاب را مثل خودش مضطرب و دستپاچه ببیند اما بادیدن رفتار معمولی و بیخیال شهاب با آن نگاه غضبناك و حق به جانبش از خودش به خاطر آن همه هیجان و اضطراب و خیال بافی متنفر شد به همان سرعت كه در اعماق افكارش می دوید چهره اش هم منقبض شد و دلش گرفت. شهاب از جا برخاست ویلدا به خود آمد و نگاه سریعی به قد و قامت شهاب انداخت وقد تقریبا بلندی داشت با هیكلی تنومند و ورزیده شلوار جین و پیراهن چهار خانه ی سفید و قرمز اسپرتی به تن داشت معلوم بود این ملاقات چندان برایش اهمیتی نداشته كه .. بوی تلخ یك عطر مردانه در فضا پیچیده بود كه علی رغم آن محیط برای یلدا آرام بخش و دوست داشنی می نمود. شهاب مثل كسی كه بخواهد به ناگاه مچش بگیرد چرخی زدو نگاهش را به یلدا دوخت و بعد از لحظه ای بدون این كه نگاهش را از او بگیرد روی صندلی اش نشست دل یلدا هوری ریخت شهاب دست ها را در هم قلاب كرد هنوز یلدا را نگاه می كرد و عاقبت لب باز كرد و گفت: خب شروع كن.

لحن شهاب سرد و خشن و عصبی بود یلدا حسابی جا خورده بود احساس می كرد حالش بدتر از قبل شده است اعتماد به نفسش را از دست داده و دستپاچه شده بود خودش را جمع و جور كرد و به سختی گفت : بله؟! شهاب عصبی می نمود گویی با موجود دست و پا چلفتی و احمقی رو به رو شده است با لحن توهین آمیزش گفت : مثل این كه شما اصلا نمی دونید برای چی اینجا نشسته اید؟ یلدا داغ شده بود دلش می خواست چیزی بگوید اما حس می كرد صدایش در نمی آید . شهاب پوزخندی زد و گفت : خب گویا شما حرفی برای گفتن ندارید و بدون این كه منتظر شنیدن جوابی از جانب یلدا باشد ادامه داد: ببین خانم محترم حالا كه شما حرفی نداری پس بهتره خوب خوب به حرف های من گوش كنی من اگه الان اینجام فقط بنا به درخواست حاج رضا است و قراری كه با هم گذاشتیم یعنی راحتت كنم من برای آینده ام برنامه ریزی كرده ام و برای خودم برنامه هایی دارم درسته كه فعلا به خاطر قول و قراری كه با پدرم گذاشته ام شش ماه را اون طوری كه اون می خواد باید زندگی كنم اما دلیل نمی شه كه حقیقت رو بهت نگم من از همین حالا دارم می گم كه هیچ چیز نمی تونه برنامه های من رو تغییر بده من این پیشنهاد رو قبول كردم به شرط این كه مدتش همون شش ماه باشه و نه یك ثانیه بیشتر.شهاب چند ثانیه مكث كرد لب هایش خشك شده بود بعد با لحن هشدار دهنده ای كه گویی از پشت پرده خبر دارد گفت: خلاصه اگر با پدر من نشسته اید و قرار ومداری گذاشته اید به هر امیدی ! باید بدونید كه به هیچ عنوان نمی تونید من رو از تصمیمی كه گرفته ام منصرف كنید و من هیچ تعهدی نسبت به تو ندارم. شهاب بعد از این كه آخرین جمله اش را گفت چنگی در موهای بلند و سیاهش زد وآنها را عقب كشید و به صندلی تكیه داد نگاهش هنوز روی نگاه مات زدهی یلدا بود. یلدا متلاشی شده بود واز درون فرو می ریخت هیچ گاه تا آن اندازه احساس حقارت نكرده بود ذلس می خواست همه چیز را روی سر شهاب خراب كند حالا عصبانیت خجالتش را كم رنگ كرده بود و تنمی دانست چه جوابی در برابر آن همه توهین و تحقیر باید بدهد؟!
یلدا به دنبال بی رحمانه ترین كلمات می گشت چهره اش رنگ پریده بود و به سردی می گرایید در حالی كه از جایش برمی خواست نگاهش را كه سعی داشت حقارت بار باشد به شهاب دوخت و بعد از لحظه ای گفت : من هم فقط به درخواست پدر شما اینجا هستم حرف دیگری هم با شما ندارم چون بی لیاقت تر از اون چیزی كه تصور می كردم هستید.

یلدا محكم و آرام قدم برمی داشت و درمقابل چشمان بهت زدهی شهاب او را ترك كرد و از پله ها بالا رفت.
ساعتی از رقتن شهاب گذشته بود یلدا هنوز روی تختخواب دراز كشیده بود و حال عجیبی داشت به نقطه ی نامعلومی روی سقف خیره شده بود و به شهاب فكر می كرد به نظرش بسیار مغرورتر گستاخ تر و بدتر از آن چیزی بود كه فكرش را می كرد كلافه بود احساسات خوبی نداشت آیا تحقیر شده بود؟ آیا جوابی در خور رفتار شهاب به او داده بود؟ دلش می خواست بداند شهاب چه فكر می كند آیا او هم ار جواب یلدا رنجیده یا نه اصلا برایش مهم نبود؟!
یلدا با خود گفت: یعنی چی شد؟تموم شد؟ حتما به حاج رضا گفته منصرف شده . و دوباره گفت: به جهنم كه منصرف شده پسره ی پر رو اصلا من كه زودتر به حاج رضا می گم منصرف شده ام مگه با همچین آدمی میشه شش ماه زندگی كرد؟ پسره ی از خود راضی انگار از دماغ فیل افتاده
یلدا حال عجیبی داشت نمی دانست چه كند هر قدر سعی می كرد موقعیت خود را ارزیابی كند گویی نمی توانست گویی كسی او را در مسیری نا معلوم هل می داد نیروی عجیبی كه نمی توانست در برارش مقاومت كند.
صدای زنگ تلفن سكوت اتاق را در هم شكست یلدا سراسیمه به گوشی حمله برد صدای پروانه خانم را كه با نرگس خوش و بش می كرد شنید و گفت: پروانه خانم من گوشی را برداشتم مرسی
پپروانه خانم ار نرگس خداحافظی كرد و گوشی را گذاشت. نرگس از همان ابتدا متوجه حالت صدای یلدا شده بود برای همین بدون حاشیه به سراغ اصل مطلب رفت و پرسید: سلام یلدا چطوری؟ سلام بد نیستم. چی شد؟ دیدیش؟ آره بابا لعنتی رو بالاخره دیدم. معلومه كه دیدار خوبی نبوده؟ خوبدیگه از این بهتر امكان نداشت. خب حالا مگه چی شده؟ هیچی هرچی دلش خواست به من گفت و من هم جوابش دادم. حرف حسابش چیه؟ هیچی منو نمی خواد می گفت كه به زور پدرش قبول كرده و از این چرندیات. خب غیر این هم نباید یاشه تو چه انتظاری داری دختر؟ هیچی ولی یك جورایی احاس حقارت می كنم و اعصابم رو بهم ریخته. این در صورتی درسته كه تو اون رو دوست داشتی اما تو هم كه دقیقا شرایط او رو داری.پس برای چی این طوری فكر می كنی ؟ شاید تو این احساس رو نداری. منظورت چیه؟ هیچی می گم كلك نكنه تو ازش خوشت اومده؟ من؟توی زندگی آدمی به این نفرت انگیزی ندیده بودم. قیافه اش چه شكلی بود؟ نمی دونم راستش زیاد بد نبود یعنی اصلا ظاهرش بد نبود. آهان پس ظارش دلت رو برده؟ یلدا خندید و گفت: نه بابا. شوخی می كنم . خب خیلی هم بد نبود. این طوری بهتر شد اگه رك و راست حرفاتون رو زده اید پس مشكل خاصی هم پیدا نخواهید كرد . یعنی تو میگی ادامه بدم؟ واقعا می پرسی؟ آره به خدا . ولی یلدا به نظر من تو تصمیمت رو گرفته ای اما اگر نیاز به تایید داری می گم ادامه بده خدا با توست. یلدا خندید و گفت : نرگس متشكرم احساس بهتری دارم. نرگس خنده ای كرد و گفت: قابلی نداشت عزیزم حالا برو خوب خوب برنامه ریزی كن . یلدا متعجب پرسید: برنامه ریزی؟ راجب به چی؟ نرگس با لحن خاصی كه خالی از شوخی نبود گفت: راجب زندگی مشترك با آقا شهاب. گویی چیزی در دل یلدا فروریخت احاس ترس هیجان و اضطراب شیرینی در وجودش جوشید اما در پاسخ به نرگس فقط گفت: بس كن نرگس و سپس خندید.
ساعت یازده شب بود و یلدا نمی دانست چرا حاج رضا او را صدا نكرده و هیچ چیز راجع به ملاقات با شهاب از او نپرسیده . خودش هم جرات پایین رفتن و سؤال كردن از وی را نداشت فكر می كرد شاید شهاب موقع رفتن نظرش رو گفته و ...
یلدا آنشب تا دیر وقت بیدار بود و منتظر كه حاج رضا صدایش كند اما خبری نشد فردای آن روز سرحال تر از همیشه از خواب بیدار شد دلش می خواست نرگس و فرناز را ببیند اما چند ضربه به در خورد یلدا در را باز كرد پروانه خانم بودكه گفت: یلدا جان بیداری؟آقا گفتند زودتر بیا پایین هم صبحانه حاضره و هم آریالا كارت دارن.

یلدا نگران شد می دانست حالا دیگر موقع شنیدن نظر شهابه حتما حاج رضا راجع به شب گذشته حرف هایی با عجله روسری اش را برداشت و دامن بلندش را كمی پایین كشید تا مچ پایش و با عجله پله ها را پایین آمد.
حاج رضا توی سالن بود پیراهن سفیدش از همیشه اطو كشیده تر و تمیز تر می نمود گویی برای انجام كاری مدت هاست كه آماده است یلدا سلام كرد و لبخند زنان در حالی سعی می كرد مثل همیشه عادی نشان بدهد گفت: حاج رضا می خواین جایی برین. نگاه مهربان یلدا برای حاج رضا لذت بخش و نیرو دهنده بود .حاج رضا هم لبخندی زد و گفت: نه عزیزم صبحانه ات را بخور و بیا توی حیاط می خوام باهات صحبت كنم.

یلدا به آشپزخانه رفت چایش را با عجله سر كشید دلشوره گرفته بود شاید شهاب از او اصلا خوشش نیومده و حتی حاضر نیست پیشنهاد حاج رضا روبپذیره میز صبحانه را ترك كرد وبه سرعت وارد حیاط شد.

حاج رضا متفكرانه قدم می زد هوا ابری بود و خنك یلدا به حاج رضا پیوست وتا خواست سر حرف را باز كند حاج رض گفت: یلدا جان شهاب زنگ زد.. (یلدا احساس می كرد متاشی می شود و هر لحظه ممكن است به زمین بیفتد به هیچ عنوان دلش نمی خواست از جانب آن پسر از خود راضی كه او را رنجانده بود پس زده شود دلش می خواست فریاد بزند و بگوید من هم او را نمی خوام ) اما حاج رضا ادامه داد: شهاب قرار روز پنج شنبه رو گذاشت یعنی پس فردا. یلدا كه هنوز در افكار خودش دست و پا می زد از حرف حاج رضا چیزی سر در نیاورد. حاج رضا پرسید: خوب نظرت چیه؟ یلدا با گیجی گفت: راجع به چی؟ راجه به روز پنج شنبه به نظرت روز خوبی است؟ برای چی؟ حاج رضا خنده كنان گفت: ای بابا دخترم مثل اینكه اصلا حواست نیست ؟گفتم شهاب تماس گرفت و گفت كه پنج شنبه برای روز عقد بهتره حالا تو نظرت چیه؟ برای پنج شنبه آماده ای؟ زانوهای یلدا سست شدند با این كه باورش نمی شد شهاب قبول كرده باشد اما حالا آرزو می كرد كاش قبول نكرده بود. ایستاد با حالتی متحیر و درمانده چشم های پر از اضطابش را به حاج رضا دوخت انگار هنوز همه چیز برایش رویایی و غیر واقعی شده اند گیج شده بود. حاج رضا كه نگرانی را از چشم های یلدا شعله فشان می دید گفت: ولی من فكر می كردم تو فكرات رو كرده ای و تصمیم خودت رو گرفته ای. یلدا دستپاچه گفت: اما حاج رضا به این زودی؟ من فكر می كردم حالا حالا ها وقت داریم. به كدوم زودی عزیزم چند روز بیشتر به باز شدن دانشگاه نمانده من نمی خوام این كار به خاظر درس و دانشگاهت عقب بیافتد و یا برعكس نمی خوام به درس و دانشگاهت لطمه ای بزند می خوام شروع سال تحصیلی را در منزل جدید باشی .
یلدا همچنان بهت زده می نمود و نمی دانست چه بگوید بسیار هیجان زده بود از یك زندگی جدید یك خاتمه ی جدید و یك فرد جدید كه باید در كنارش زندگی می كرد جرف می زدند كه یلدا با آنها كاملا بیگانه بود و این موضوع او را می ترساند به شهاب فكر كرد خیالش راحت شد كه شهاب او را پس نزده و پیش خودش گفت: با اون حرفهای جالبی كه به همدیگه زدیم خوبه كه منصرف نشده.
موضوع این بود كه یلدا از چهره و جدیت شهاب خوشش آمده بود اما از برخورد دوباره با او به شدت هراس داشت وقتی دوباره پیش خودش قرار شش ماهه ی حاج رضا را یادآور شد احساس بهتری پیدا كرد و از این كه تمام اینها فقط برای مدت كوتاهی او را مشغول خواهد كرد خوشحال شد و به حاج رضا كه هنوز منتظر ایستاده بود گفت: باشه حاج رضا هر چی شما بگین.

حاج رضا به آرامی و مهربانی در چشم های یلدا خیره شد گویی می خواست به او بگوید كه فقط خیر و صلاح او را می خواهد و برایش خوشبختی می خواهد و دلش برای او تنگ خواهد شد.
یلدا برای اولین بار خود را در آغوش حاج رضا كه همیشه حامی او بود انداخت حاج رضا او را محكم بغل كرد و گونه هایش از اشك خیس شد.




نوع مطلب : رمان همخونه، 
برچسب ها : رمان، رمانستان، داستان، هم خونه، رمان هم خونه، داستان هم خونه،
لینک های مرتبط :

یکشنبه 8 تیر 1393
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :