تبلیغات
رُمــــانــــستـــان - رمان همخونه/قسمت اول
 
رُمــــانــــستـــان
صفحه نخست            تماس با مدیر            پست الکترونیک           RSS            ATOM


ظهر بود اواخر شهریور با این كه هوا كم كم روبه خنكی می رفت اما آن روز به شدت گرم بود خورشید با قدرتی هر چه تمام تر به پیشانی بلند و عرق كردهی حسین آقا می تابید قطره های ریز و درشت عرق از سر روی او آرام آرام و پشت سرهم ریزان بودند و روی صورتش را گرفته بودند چهره ی آفتاب سوخته اش زیر نورخورشید برق می زد اما گویی اصلا متوجه گرما نبود و همان طور شیلنگ آب را روی سنگ فرش حیاط بزرگ و زیبای حاج رضا گرفته بود و به نظر می رسید قصد دارد آنها را برق بیاندازد . حسین آقا حالا دیگر هفت سالی می شد كه سرایدار ی خانه ی حاج رضا را بر عهده داشت یعنی درست از وقتی كه عموی پیرش بعد از سالها خانه شاگردی حاج رضا از دنیا رفته بود به یاد عمویش و مهربانی هایی كه او در حقش كرده بود افتاد او حتی آخرین لحضه ها هم از یاد برادر زاده ی تنهایش غافل نبود و از آقای (احسانی ) خواهش كرده بود مش حسین را نیز به خانه شاگردی بپذیرد.حسن آقا غرق در تغكراتش هر ازگاهی سرش را تكان می داد و با لبخند دندان های نامنظم و یكی در میانش را به نمایش می گذاشت. صدای در حیاط كه با شدت كوبیده می شد او را از دنیایش بیرون كشید شیلنگ روی زمین رها شد آب سر بالا رفت و مثل فواره دوباره روی زمین برگشت یك جفت كفش كهنه كه پشتش خوابانده شده بود لف لف كنان به سمت در دویدند در حالی كه صاحبشان بلند بلند می گفتSadآمدم صبر كنید آمدم) با باز شدن در چهره درخشان دختری با پوستی لطیف و شفاف و قامتی متوسط نمایان شد در حالی كه با چشمان سیاهش به حسین آقا چشم دوخته بود یا لبخند شیطنت باری گفت:‌ سلام چه عجب مش حسین!یك ساعته دارم زنگ می زنم

ادامه ی رمان در ادامه مطلب


 

توی حیاط بودم دخترم صدای زنگ رو نشنیدم دیركردی آقا سراغت رو می گرفت...


 
یلدا منتظر شنیدن باقی حرفهای مش حسین نماند محوطه ی حیاط را به سرعت طی كرد پله ها را دو تا یكی كرد و وارد خانه شد.آن جا یك خانه ی دو طبقه ی دویست متری بود كه در یك از نقاط مركزی شهر تهران ساخته شده بود نه خیلی قدیمی و نه خیلی جدید اما زیبا و دلنشین بود انگار واقعا هر چیزی سر جایش قرار داشت حیاط بزرگ با باغچه ای كه بی شباهت به یك باغ نبود وانواع درخت ها و گل های زیبا در آن یافت می شد در خانه به راهروی نسبتا طویلی باز می شد كه دیوارش با تابلو فرش های ابریشمی زیبا تزیین شده بود و فرش های كناره ی دست بافت زیبایی كف آن را زینت می داد راهرو به سالن بزرگی منتهی می شد كه در گوشه و كنارش انواع مبلمان استیل و اشیاء گران قیمت قدیمی وجدید دور هم جمع شده بودند و موزه ی جالبی از گذشته ها و حال را ترتیب داده بودند.اتاق حاج رضا سمت راست سالن قرار داشت و چیزی كه در اتاق بیش از همه خودنمایی می كرد كتابخانهی بزرگ حاج رضا بود او علاقه ی خاصی به خواندن كتب تاریخی داشت و كاهی شعر هم می خواند گاهی نیز از یلدا می خواست كه برایش غزلیات شمس و سعدی یا حافظ بخواند.


 
در اتاق حاج رضا نی مه باز بود یلدا آهسته دستش را بع در برد و چند ضربه نواخت صدای مبهمی از داخل او را به ورود دعوت كرد حاج رضا روی مبل نشسته بود و در حالی كه قرآن بزرگی در دست گرفته و مشغول خواندن از بالای عینك به یلدا نگاه كردو گفت : دخترم آمدی؟! چرا این همه دیر كردی؟ نزدیك حاج رضا میز مطالعه ی بزرگ و زیبایی قرار داشت كه قرسودگی اش نشان از قدمت و اصالت آن را داشت یلدا جلو آمد و كلاسور و كیفش را روی زمین گذاشت و گفت: اول سلام به حاج رضای خودم دوم این كه ببخشید به خدا من مقصر نبودم فرناز خیلی معطلمان كرد من فقط این كلاسور را خریدم.


 
حاج رضا لخندی زود و گفت: چرا باقی لوازمی را كه لازم داشتی تهیه نكردی؟!


 
راستش بس كه فرناز تو این مغازه و اون پاساژ سرك كشید دیگه خسته شدیم و من و نرگس هم از خرید كردن منصرف شدیم البته تا ماه مهر نزدیك هفده روز وقت داریم.


 
حاج رضا ر حالی كه لبخند زنان یلدا را نگاه می كرد شاید از آن همه شور و هیجان به وجد آمده بود گفت: عزیزم یلدا جان! راستش می خواستم راجع به مطلب مهمی باهات صحبت كنم اما اول برو لباست رو عوض كن و غذات رو بخور پروانه خانم غذای خوشمزه ای درست كرده.


 
پروانه خانم همسر مش حسین بود كه نظافت و آشپزی داخل منزل را به عهده داشت او زن مهربان با سلیقه ای بود مثل مادری مهربان به كارهای یلدا رسیدگی می كرد. یلدا صندلی را پیش كشید روی صندلی نشست و با نگاهی مضطب به حاج رضا خیره شد و گفت: شما چی می خواین بگین؟ اتفاقی افتاده؟ چند روز 1یش هم گفتین كه كار مهمی دارین موضوع چیه حاج رضا ؟ همین حالا بگین خواهش می كنم.


 
حاج رضا با چهره ی آرام و مهربانش زمزمه كنان صلواتی فرستاد و قرآن را بست و عینك را از روی صورتش برداشت و چشمهایش را مالید و گفت: چیزی نیست دخترم هول نكن . اتفاق خاصی هم نیافتاده اول كمی استراحت كن بعدا..


 
یلدا خواست بگوید آخه .. حاج رضا از روی مبل برخاست و گفت پاشو دختر پاشو بریم و بیینیم پروانه خانم چه كرده پاشو ناهارت سرد شد.


 
یلدا به اجبار از روی صندلی بلند شد كیف و كلاسورش را از روی میز برداشت و به دنبال حاج رضا اتاق را ترك كرد و به طبقه ی بالا رفت در اتاقش را باز كرد و داخل شد وسایلش را روی تخت رها كرد و در حالی كه مقنه اش را از سر برمی داشت جلوی آیینه رفت و با خود گفت : یعنی چی شده؟ حاج رضا چه می خواد بگه؟


 
یلدا به حاج رضا فكرد به این كه این روزها چه قدر پیر و شكسته به نظر می رسید او به خاطر ناراحتی قلبی تحت نظر پزشك بود به همین سبب یلدا بسیار نگران شده بود علاقه ی او به حاج رضا شاید از علاقهی یك دختر واقعی نسبت به پدر خیلی بیشتر بود می دانست كه حاج رضا هم او را خیلی دوست دارد. یلدا از بیست سالگی پیش حاج رضا بود و چند ماه پس از این كه آخرین فرزند حاج رضا نیز از او جدا شد زندگی در كنار حاج رضا را آغاز كرد . مادر یلدا زمانی كه او سیزده ساله بود در اثر سكته مغزی در گذشت و یلدا زندگی در كنار پدر ادامه داد پس از شش سال پدر نیز در بستر بیماری افتاد و تنها كسی كه مثل پروانه دور او می گشت حاج رضا بود پدر یلدا از دوستان قدیمی حاج رضا بود كه جوانی اش را در خدمت یكی ار ادارات دولتی گذرانده بود و دوران بازنشستگی را در كنار حاج رضا به فرش فروشی مشغول بود او متمول نبود حتی خانه ای كه در آن زندگی می كردند اجاره ای بود او در آخرین لحظه ها به عنوان آخرین خواسته اش یلدا را به تنها دوستش حاج رضا سپرد یلدا در پایان نوزده سالگی بود و خودش را برای كنكور آماده می كرد كه با از دست دادن پدر احساس عجز و درماندگی می كرد او تنها فرزند خانواده بود و قوم وخویش چندان دلسوزی نداشت كه بتواند بدون مال و ثروت برای ادامه ی زندگی روی آنها حساب بكند اوایل زندگی كردن در خانه ی حاج رضا برای او كمی مشكل بود اما كم كم به حاج رضا و محبت های بی دریغش دل بست اوسرپرستی یلدا را برعهده گرفت و مثل یك پدر واقعی دست های مهربان خود را برای تنهایی دردناك یلدا سایه بان كرد یلدا به خاطر زندگی تقریبا با درد آشنایش قدر موقعیت به دست آمده را خیلی خوب می دانست و از فرصت هایی كه حاج رضا برایش فراهم می كرد برای رسیدن به اهدافش بسیار خوب استفاده می كرد برای همین چند ماه پس از اینكه به خانه ی حاج رضا آمد در كنكور شركت كرد و سال جدیدش را یا ورود به دانشگاه آغاز كرد اما حاج رضا كه مردی دنیا دیده با سواد و بسیار مومن و متعهد بود بعد از یك عمر زندگی با عهد و عیال حالا كه تنها شده بود نیاز بیشتری به وجود یلدا حس می كرد و یلدا را مثل دختر خودش دوست می داشت و همیشه آرزویش خوشبختی یلدا بود و در این راه از هیچ كنكی دریغ نمی كرد او از زمانی یلدا را به خانه اش آورد كه خانه ی او از مهر و محبت و هیاهوی فرزندان خالی بود و بسیار تنها شده بود . حتی آخرین فرزندش هم به حالت قهر از او جدا شده و خانه را ترك كرده بود.


 
حاج رضا مردی متمولی بود وتمام تجار سرشناس بازار فرش فروش ها او را به خوبی می شناختند و برایش احترام قائل بودند اما چیزی كه یادآوری آن همیشه برای او شرمندگی رنج و ناراحتی به همراه داشت یادوخاطره ی یك اشتباه یك هوس و یا هر چیز دیگری كه بشود نامش را گذاشت بود او همسر خوبی داشت كه عاشقانه با شوهرش زندگی كرده بود و جوانی اش را به 1ای او و بچه ها ریخته بود حاصل ازدواج آنها دو دختر و یك پسر بود همسر حاج رضا (گلنار ) یك خانم به تمام معنا بود و با سلیقه كدبانو مهربان و مادری فداكار با وجود قلب بیمارش ذره ای از تلاشش را برای چرخاندن زندگی كم نمی كرد اما دست روزگار بود یا ..! حاج رضا دل به زن جوانی كه گه گاه به عنوان مشتری به سراغش می آمد سپرده بود و این برای او یك رسوایی بزرگ به شمار می آمد و برای گلنار خیانتی غیر قابل جبران!


 
وقتی گلنار با خبر شد كه حاج رضا با زن جوانی صیغه خوانده اند تاب نیاورد دردی در سینه اش پیچید و در بستر افتاد و تا لحضه های آخر با چشمان پر از سؤالش حاج رضا را برای تمام عمر شرمنده كرد و از آن پس تنها خاطره ای تلخ برای بچه ها و شرمندگی و عذاب وجدان برای حاج رضا برجای گذاشت.


 
بچه های حاج رضا همه تحصیل كرده بودند و موقعیت اجتماعی خوبی داشتند اما هرگز نتوانستد پدرشان را به خاطر اشتباهش ببخشند و همیشه در وجودشان نسبت به او آزردگی خاطر داشتند.


 
شراره و شهرزاد دو دختر حاج رضا برای ادامه تحصیل به خارج از كشور سفر كرده و نزد تنها عمه شان به زندگی ادامه دادند و همان جا نیز ازدواج كردند و ماندگار شدند و هر از گاهی برای دیدار تازه كردن سری به پدر می زدند و با اصرار از او می خواستند تا املاكش را بفروشد و با تنها برادرشان به آنها ملحق شود اما حاج رضا زیر بار نمی رفت و حتی حاضر نبود به این موضوع فكر كند او دلش نمی خواست با رفتن به خارج تنها پسرش را نیز از دست بدهد و تنهاتر از همیشه بماند.


 
شهاب حالا 23 ساله بود او كه بیشتر از دو خواهرش دل بسته ی مادر بود به همان نسبت نیز بیش از آن دو كینه پدر را در دل پروانده بود از آنجایی كه بسیار خود سر كله شق و مغرور بود مدام درصدد انجام كاری بود تا بتواند زودتر از خانه ی پدر و مدیرت او خلاص شود و به تهایی زندگی كند حاج رضا برخلاف شهاب دلبستگی خاصی نسبت به او داشت برای همین همیشه او را حتی از فكركردن به خارج منع می كرد اما نسازگاری های شهاب بحث و جدل هایش تمام نشدنی بود و سر هر چیزی بهانه ای می تراشید و داد وبیداد به راه می انداخت و چندین روز با حاج رضا سر سنگین می شد حاج رضا خیلی سعی كرد تا رابطه ی بهتری با پسرش ایجاد كند اما هر چه می گذشت شهاب نافرمان تر جسورتر و نسبت به پدر گستاخ تر می شد و وقتی سال آخر دبیرستان را می گذراند چندین بار به خاطر قهر از پدر خانه را ترك كرده و شب را با رفقایش به سر برده بود به دلیل این رفتارها بود كه حاج رضا برای حفظ فرزندش به جایی رسید كه پیوسته در برابرش كوتاه بیاید و با او مدارا كند تا شاید بتوان این جوان سراپا آتش كینه را به هر قیمتی كه بود پیش خود حفظ كند.شهاب بیش از دخترها شبیه مادرش بود چشم های بادامی درشت و سیاهش با ابروهای تقریبا پهن پیشانی بلند با بینی خوش فرم موهای صاف مشكی و پرپشت درست نثل موها و اعضاء صورت گلنار بود اما در ابعاد مردانه اش حس مسؤولیت پذیری واعتماد به نفس شهاب چیزهایی بودند كه حاج رضا همیشه در دل به آنها افتخار می كرد او قلب مهربانی داشت و شاید اگر از پدرش كینه ای به دل نمی گرفت رفیق و همدم خوبی برای او می شد حاج رضا گاهی به او حق می داد كه آن طور رفتار كند زیرا در اعماق نگاه او سرزنش تلخ و ملامت بار نگاه گلنار را در لحظه های آخر حس می گرد و دلش به شدت می شكست هر چند كه بعد از گلنار هرگز به رابطه اش با معشوق ادامه نداد اما با این حال باری از گناهش رانكاست و پیش خود شرمنده بود انگار تازه می فهمید كه عشق گلنار چیزی نبود كه بتواند آن را به بهای ناچیزی مانند یك نگاه هوسناك ببازد اما برای فهمیدن كمی دیر شده بود.


 
حاج رضا اهمیت خاصی برای تربیت فرزندانش قایل بود و همه ی هم و غمش این بود كه فرزندانی متدین و تحصیل كرده تربیت كند خب اگر در اولی زیاد موفق نبود و فرزندانش به اندازه ی او مؤمن و متدین نبودند امادر امر دوم تقریبا به آرزوی خود رسیده بود و تنها شهاب بود كه هنوز به داشگاه نرفته بود برای همین تمام هدفش این بود كه شهاب را با درس خواندن و تشویق او برای رفتن به دانشگاه در ایران ماندگار كند به همین سبب پدر و پسر وارد معامله شدند پدر از او خواست در ایران بماند و به درس خواندن و ادامه تحصیل در دانشگاه بیاندیشد و برای قبولی تلاش كند تا آینده كاری و شغلی اش تامین شود و باز پسر شرط گذاشت كه یك آپارتمان شخصی برایش تهیه شود.


 
وقتی شهاب در رشته ی عمران دانشگاه تهران قبول شد برای حاج رضا هیچ راهی به جز تهیه ی یك آپارتمان شیك ونقلی باقی نماند و این شد كه از آن پس شهاب هم مثل دو خواهرش پدر را ترك كرد وزندگی مستقل و مجردی اش را آغاز كرد تمام دل خوشی حاج رضا آن بود كه پسرش در ایران است و هر وقت ارداه كند می تواند به او دسترسی داشته باشد شهاب نیز گاهی به پدر سر می زد از زمان ورود به دانشگاه دوستان زیادی دور و بر او بود و حاج رضا از آینده ی او نگران بود اما شهاب به واسطه ی داشتن تربیت مذهبی و بزرگ شدن در دامان خانواده ای متدین و داشتن پدری هم چون حاج رضا زمینه هایی در وجودش نقش بسته بود كه شاید كمی كم رنگ می شد ولی هیچگاه از بین نمی رفت و حس الگو بودن كه از كودكی در وجودش بود را تاثیر پذیری از دیگران وتقلید را برای او دشوار می ساخت.


 
حاج رضا شهاب را خوب می شناخت و او را خوب تربیت كرده بود و می دانست پسرخوبی دارد اما نگرانی اش راجع به او همیشگی بود و پیوسته در پی راه چاره ای برای بازگرداندن او به دامان خانواده بود و دورادور مراقب او بود و توسط شاگرد حجره ی یكی از دوستانش در بازار از اوضاع واحوال پسرش بی خبر نمی ماند. آخرین باری كه شهاب به خانه پدر آمد وقتی بود كه حاج رضا به رابطه ی او با دختری پی برده بود كه ظاهرا از هم كلاسی هایش بود حاج رضا از اوخواست توضیح بدهد اما شهاب طفره رفت و وقتی با اصرار پدر مواجه شد با فریاد و داد و بیداد از او خواست كه در كارهایش دخالت نكند و فراموش كند پسری به نام شهاب داشته است و به حالت قهر از او جدا شده و خانه ی پدر را برای همیشه ترك كرد بعدها حاج رضا مطلع شد كه شهاب سالهای آخر دانشگاه با همكاری یكی از دوستانش به نام كامبیز یك شركت ساختمانی خصوصی برپا كرده است
آن شب ، شب تقریبا سردی بود و آسمان صاف وزیبا می نمود ستاره ها در آسمان پخش بودند و یكی یكی علامت می دادند بوی مهر می آمد بوی مدرسه بوی دانشگاه بوی تحرك و بوی تازگی خاصی كه همه برای احساسی توام با وجد و دلهره را در برداشت یلدا روی صندلی گهواره ای در بالكن رو به روی حاج رضا نشسته بود و خود را تكان می داد.

پروانه خانم با یك سینی چای آمد حاج رضا چای را برداشت وروی میز گذاشت پروانه خانم چای یلدا را هم روی میز گذاشت و گفت: یلدا جان یه چیز گرمتر می پوشیدی این جا نشستی سرما می خوری

نه پروانه خانم خوبه هوا عالیه

در حالی كه پروانه خانم دور می شد حاج رضا گفت :یلدا جان قبلا هم گفتم كه مطلب مهمی هست كه باید بهت بگم و نظرت رو بدونم می خوام خیلی خوب به حرف های من گوش كنی و خوب فكر كنی.

صندلی از حركت ایستاده بود در حالی كه روسری آبی یلدا زیر نور مهتاب به چشمان سیاهش تلالو خاصی بخشیده بود سراپای وجودش لبریز از كنجكاوی شد.

حاج رضا ادامه داد : "فقط قول بده خوب به حرف هایی که بهت میگم دقت کنی
! [/font">
یلدا مثل بچه های حرف شنو سرش را تکان داد و گفت : "باشه باشه.حتما فکر میکنم.حالا زودتر بگین .تو رو به خدا
! [/font">
حاج رضا چایی اش را مزه مزه کرد .استکان را روی میز گذاشت و گفت : "فکر میکنم راجع به شهاب (پسرم رو میگم ! )یک چیز هایی میدونی .اما با این حال میخوام خودم برات همه چیز رو بگم.میدونی یلدا جان !شهاب تنها پسر و در واقع تنها امید و آرزوی من در این دنیاست.البته خودت بهتر میدونی که تو هم برای من مثل شهاب عزیزی .اما فعلا حرف من روی شهابه.راستش من خیلی سعی کردم تا او از من جدا نشه و پیش من بمونه و باهام مثل یک رفیق و پسر واقعی باشه.اما متاسفانههر چی بیشتر تلاش کردم کمتر موفق شدم.شهاب دو سه سالی هست که از من جدا شده و سراغی ازم نگرفته.اون برای خودش خونه زندگی.کار و سرگرمی درست کرده .گویا درسش هم رو به اتمامه
." [/font">
حاج رضا بار دیگر استکان چای را برداشت .آهی کشید و سری تکان داد.گویی میخواست زخم های کهنه ای را باز کند
[/font">
یلدا دختر باهوشی بود .اما هنوز نتوانسته بود رابطه ای منطقی بین حرف های حاج رضا و خودش بیابد .دوست داشت میان کلام حاج رضا بدود و بگوید : "حاج رضا تو رو خدا برید سر اصل مطلب !
حاج رضا آخرین هورت را کشید .... استکان روی میز آرام گرفت .ادامه داد : " اون خیلی تو فکر رفتن به خارج بود اما من همیشه مانعش میشدم .ازم خواست برایش خونه بخرم تا ایران بمونه.منم خریدم.از آخرین باری که اومد اینجا و مثل همیشه قهر کرد و دیگه نیومد باز دلم راضی نشد تنها رهایش کنم و همیشه مواظبش بودم .تازگی ها شنیده ام که دوباره فکر خارج رفتن رو توی سرش انداخته اند
! " [/font">
_
از کجا میدونید ؟!
_
با یکی از دوستانش یک شرکت ساختمانی زده اند .پسر خوبیه .از اون شنیده ام !
راستش اصلا دلم نمیخواد از اینجا بره.دلم میخواد آخرین شانسم رو برای نگه داشتنش توی ایران امتحان کنم و در این راه تو باید کمک کنی
. [/font">
حاج رضا لحظه ای ساکت شد .صاف نشست و با قاطعیت گفت : "یلدا تمام امید من به توست
! [/font">
یلدا پاک گیج شده بود و به چشم های آبی وبی فروغی که مثل دریای مه آلود در تلاطم بودند و مضطرب و منتظر او را نگاه میکردند خیره شد و شانه ها را بالا داد و با تعجب پرسید : " اما من چه کاری ازم ساخته است ؟
! [/font">
حاج رضا که گویی در خواب حرف میزد بی اراده گفت : "اگر موافقت کنی با شهاب ازدواج کنی
" [/font">
یلدا آنچه را که میشنید باور نمیکرد و با ناباوری گفت : حاج رضا چی میگین ؟! دارین شوخی میکنین ؟
" [/font">
_
نه یلدا جان ! من کاملا جدی گفتم اما اجازه بده همه ی حرف هام رو بزنم بعد نظرت رو بگو .
چهره ی یلدا به سفیدی گرایید .ضربان قلبش تند شده و درونش لحظه به لحظه متلاطم تر میشد و به این فکر میکرد که " حاج رضا این همه مهر و محبت نثار من کرده به خاطر پسرش ؟!یعنی از روزی که منو به این خونه آورد چنین قصدی داشت ؟! پس منظورش از سرپرستی من تربیت عروس آینده اش بوده ؟! " از حاج رضا بدش اومد.احساس حماقت میکرد .فکر میکرد بدجوری گول محبت های حاج رضا رو خورده .نگاهش به قندان روی میز سرد و ثابت مانده بود و با گوشه ی روسری اش ور میرفت

صدای ملایم حاج رضا او را به خود آورد که میگفت : " میدونم داری به چی فکر میکنی ! اما دخترم تو داری اشتباه میکنی.من تو رو از بچه های خودم بیشتر دوست دارم.به خدا قسم مدت هاست به عواقب و جوانب این قضیه فکر کردم تا تونستم این پیشنهاد رو بهت بدم.شاید فکر کنی که میخوام به خاطر پسرم زندگی تو رو تبه کنم ! اما اگر ذره ای به ضرر تو بود اصلا این موضوع را مطرح نمیکردم. دخترم میدونم که موقعیت های خوب برای تو زیاده .اما من شهاب رو بزرگ کرده ام و میدونم که پسر خوبیه و زمینه هایی در وجودش هست که اگر انگیزه ای برای شکوفا کردنش داشته باشه میتونه بهترین مرد برای زندگی با تو باشه .من میخوام که تو این انگیزه رو برای اون ایجاد کنی .میخوام که با رفتار و کردارت اونو به راه بیاری .تو نجیب و مهربونی .تحصیل کرده ای .پر از حوصله ای .پر از شور و نشاط و هیجانی .تو پر از احساسات پاک و خدایی هستی .دوست دارم تو عروسم باشی و باعث پیوند من و شهاب شوی
[/font">
آرزوی من اینه که تو و شهاب رو خوشبخت ببینم . من دوست دارم ..... "
حاج رضا نفس عمیقی از ته دل کشید و ادامه داد :" من دوست دارم شما دو نفر رو در کنار هم خوشبخت ببینم.به خدا قسم اگر ذره ای ذرباره خوبی های درونی شهاب و ذات او شک داشتم هرگز اینو از تو نمیخواستو .هرگ ز نمیخواستم که حتی فکری هم در این باره بکنی .اما عزیزم. با همه ی این ها که شنیدی من قصدم از این پیشنهاد چیز دیگری است.یعنی اصلا این ازدواج مثل ازدواج های دیگر نیست و من شرایط خاصی برای این امر در نظر دارم که اگر همه ی این پیش بینی های من درباره ی شهاب و همین طور درباره ی زندگی تو و اون و خوشبختی شما اشتباه از آب در آمد تو هرگز ضرر نکنی
."[/font">
یلدا نمیدانست چه خبر است .سخت درهم و متحیر بود ! انگار دیگر حرف هایحاج رضا را نمیشنید .حس میکرد از درون فرو میریزد .حتی توان کوچکترین حرکت را ندارد.توی دلش مطمئن بود که جوابش به حاج رضا هرگز مثبت نخواهد بود اما با این همه دلش برای حاج رضا میسوخت.دلش برای آن چشم های منتظر که ملتمسانه ائ را مینگریستند و یک دنیا آرزو و امید را در خود داشتند میسوخت.یلدا فکر میکرد که حاج رضا خودش را گول میزند و با این همه نقشه ها و خیال بافی ها هرگز نمیتواند دوباره صاحب پسرش شود .او در مورد شهاب چیزهایی از پروانه خانم و مش حسین شنیده بود و با این که هرگز او را ندیده بود شخصیت خشن و گستاخی را برای او در ذهنش ساخته بود

حاج رضا گفت : " یلدا جان خیلی ساکتی .بگو چه فکری داری ؟یلدا خودش را جمع و جور کرد .سعی کرد افکارش را جمع و جور کند .به حاج رضا نگاه کرد و گفت : "والله چی بگم ؟!واقعا نمیدونم چی بگم ؟! راستش حرف های شما برام خیلی عجیب و غیر منتظره بود.اگر واقعا حرف دلم رو بخواهید اینه که نمیتونم اصلا به این قضیه جدی فکر کنم.حاج رضا شما به گردن من خیلی حق دارید.من در حال حاضر هرچی دارم از شما دارم.اما خواهش میکنم اینو از من نخواهید .من اصلا به ازدواج فکر نمیکنم .در ثانی اگر بر فرض محال بخواهم میگم فرض محال .نمیتونم به پسر شما فکر کنم.چون اصلا اونو نمیشناسم !حتی تا حالا اونو ندیده ام و نمیتونم تنها به چیز هایی که شما از اون برای من میگین اکتفا کنم.از همه ی اینها گذشته با چیز هایی که راجع به اون شنیدم فکر نمیکنم که بتونید اون رو هم راضی به این کار بکنید
!.. "[/font">
یلدا سعی داشت عصبانیت خود را پنهان کند و آنچه را که در دل دارد طوری به حاج رضا بگوید که او را نیازارد.
حاج رضا بی رمق با لب های خشکیده و چشم های خسته به یلدا نگاه میکرد .انگار دیگر توان حرف زدن نداشت.اما گفت :"دخترم من تو رو میفهمم.تو دختر عاقلی هستی .در این شکی نیست.اما عزیزم تو بذار من همه چیز رو برات توضیح بدم بعد مخالفت کن.اصلا بگو ببینم یلدا جان الان دقیقا چند سالته ؟!"
یلدا جوابی نداد.انگار میدانست مقصود حاج رضا از این سوال چیست.
حاج رضا دوباره مصر تر از قبل پرسید :"واقعا دارم میپرسم یلدا جان !الان دقیقا چند سالته ؟! "
یلدا کمی جا به جا شد .انگار تازهع داشت توی دلش حساب میکرد چند سالشه.بعد با کمی فکر گفت :"23 سالمه ! "
گویی چشم های حاج رضا باز شدند.لبخندی زد.به صندلی تکیه داد و گفت :"بابا جان پس برای خودت خانمی شدی !من همش فکر میکردم که یلدای من بچه است .اما غافل از این که خانم کوچ ولوی ما دیگه بزرگ شده ... "
حاج رضا بلندتر خندید و ادامه داد :".. و داره از ازدواجح فرار میکنه ! "
خنده اش بی رمق بود.یلدا هم خندید .انگار خودش هم از یادآوری سن و سالش منعجب شده بود !
حاج رضا گفت :"دیدی گفتم.حالا موقعشه !" لحن کلامش از شوخیی خالی میشد که افزود "میدونم که خواستگار داری !چندین بار دیدمش.دو بار هم با خودم صحبت کرده"
یلدا خجالت زده با لحنی دستپاچه پرسید :"شما از کی صحبت میکنید ؟"
_همون پسره قد بلنده .موهاش بوره ... هم کلاست !
_سهیل ؟!
_اسمش درست به خاطرم نیست.عزیزم فکر کن این آقا یا هر کس دیگری به خواستگاریت آمد.میخوام بدونم چه طوری اونو میشناسی ؟!چقدر وقت برای شناختن این آدم نیاز داری ؟!مطمئن باش تو هر چه قدر وقت بخوای من دو برابر به تو فرصت میدم تا شهاب رو بشناسی.من شرایطی رو برای تو به وجود میارم که با شناخت کامل از اون به من جواب بدی ...
یلدا تاب نیاورد.احساس میکرد حاج رضا برای خودش میبرد و میدوزد و خیلی تند پیش میرود.برای همین میان کلام حاج رضا دوید و گفت :گحاج رضا .آخه ! آخه چه طوری ؟! مگه امکان داره ؟! مگه به همین سادگی هاست ؟ "
یلدا تازه به خروش آمده بود که با آمدن پروانه خانم از تب و تاب افتاد و صدایش را پایین آورد و بعد به طور نامحسوسی حرفش را قطع کرد.
پروانه خانم با یک ظرف میوه وارد حیاط شد و گفت :"دیدم حسابی خلوت کردید گفتم یه چیزی هم بخورید ... "
_ شما همیشه به فکر ما هستید .دستتون درد نکنه پروانه خانم .
پروانهخانم ظرف میوه و پیش دستی ها را روی میز گذاشت.استکان های چای را برداشت و گفت : "بازم چای میل دارید ؟ "(حاج رضا با سر و دست علامت منفی داد ... )
حاج رضا سرش را پیش آورد .و در ادامه ی حرف های یلدا گفت :"یلدا جان خیلی عجولی .تو اگر اجازه بدی من به تمام سوالاتت جواب میدم.به خدا ضرری متوجه تو نیست.فقط بذار من همه ی حرفام رو تموم کنم. "
یلدا در عمق نگاه حاج رضا آخرین بارقه ی امید را میدید و دلش نمیخواست آن را برای همیشه از بین ببرد.برای همین با این که در دل به حال او تاسف میخورد سری تکان داد ولب ها را روی هم فشرد و گفت :"باشه .حاج رضا !شما همه چیز رو بگین.هر چی که لازمه بدونم.اما من از حالا بگم هیچ قولی به شما نمیدم.فقط روی حرف های شما فکر میکنم و بعدا نظرم رو میگم ."
حاج رضا دست در ظرف میوه برد(خوشه ی انگوری برداشت و جلوی یلدا گرفت .یلدا حبه ای کند و به دهان برد.چه شیرینی لذت بخشی طعم تلخ دهانش را گرفت ! )
حاج رضا آرام تر مینمود.به صندلی تکیه داده و آرام آرام حبه های انگور را به دهان میبرد.هر دو به هم نگاه میکردند.اما هر کدام در عوالم خود بودند .حاج رضا به این می اندیشید که چگونه همه ی نقشه اش را برای یلدا بازگوید تا عاقبت نتیجه همان شود که او میخواهد.یلدا نیز به آنچه که شنیده بود می اندیشید .به حاج رضا و پسرش.به خواسته ی غیر ممکنش !
حاج رضا دست های پیر و لاغرش را روی صورت کشید و گفت :"دخترم .به من اعتماد کن .راستش من هنوز راجع به این موضوع با پسرم هیچ صحبتی نکردم.اما اول دوست داشتم نظر تو رو بدونم.البته به قول خودعت شهاب هم حتما با این پیشنهاد مخالفت میکنه اما شرایط من طوری است که به سود هردوی شماست و مطمئنم اگر شهاب شرایط بعدی رو بشنوه صد در صد قبول میکنه .
عزیزم .قضیه اینه . من میخوام شما دو نفر با هم ازدواج کنید و فقط به مدت شش ماه با هم زندگی کنید.ابتدا طی یک مراسم ساده پیش یکی از دوستانم در منزل او عقد میشوید و بعد از عقد تو به خانه ی شهاب میروی و تنها برای شش ماه آنجا زندگی میکنی.در این مدت شما رابطه ی زناشویی نباید داشته باشید.به هیچ عنوان رابطه ی شما نباید از رابطه ی یک خواهر و برادر فراتر برود.اگرطی این مدت روابط شما در این حد باقی مانددقیقا پایان ماه ششم من طلاق نامه و شناسنامه ات را بدون نامی از شهاب در اختیارت میگذارم.بدون آثار ازدواج و یک سوم آن چه که دارم را به تو و یک سوم را هم به نام شهاب خواهعم کرد.یعنی تو بعد از شش ماه مالک واقعی یک سوم از هر چیزی که دارم خواهی شد و خدا بخواد هیچ چیزی را هم از دست نداده ای.فقط شش ماه منزلت عوض میشود !به دانشگاهت میروی.درس میخونی و هر کاری که الان انجام میدی آن موقع هم انجام خواهی داد.یادت باشه برای خودت بهتر است که هیچ کس از این موضوع مطلع نشود .فقط باز هم تاکید میکنم اگر به هر نحوی رابطه ی شما از حد یک خواهر و برادر خارج شود و یا حتی اگر بچه دار شوید دیگر همه چیز به هم میریزد و شما مجبور خواهید شد که با هم زندگی کنید و من چیزی از اموالم را به نام شما نخواهم کرد.این اصل مهمی است که نباید فراموش کنید.اما در مدتی که تو پیش شاب هستی به ظاهر تمام مخارج تو به عهده ی شهاب است.یعنی در واقع این چیزی است که به شهاب خواهم گفت ! اما برای تو حسابی باز میکنم و به حسابت ماهانه مبلغی واریز میکنم تا به هر چیزی که نیاز داری به راحتی برسی.در این مدت نمیخوام هیچ کدام از شما دو نفر با من ارتباط برقرار کنید.مگر در موارد خاص ! این همه ی آن چیزی بود که تو باید میدانستی ! "
حاج رضا بعد از گفتن جمله ی آخر نفس راحتی کشید و دوباره به صندلی تکیه داد.
یلدا که واقعا گیج به نظر میرسید با تعجب به حاج رضا نگاه میکرد.در نگاهش علامت سوال های متعددی به چشم میخورد.عاقبت دهان باز کرد و پرسید :"خب همه ی این کار ها برای چیه حاج رضا ؟! ببخشید که این رو میگم اما شما انگار بازیتون گرفته ! قصد شوخی دارید ؟ آخه برای چی من باید با کسی که خودتون هم به اون شک دارید ازدواج کنم ؟! "
_ کی گفته من به اون شک دارم ؟
_ از حرفاتون معلومه.این که مدام تاکید دارید که شش ماه با هم زندگی کنیم و این که میخواهید بعد از شش ماه همه چیز تمام شود.پس معلومه که خود شما عاقبت کار را بهتر میدونید.چرا ازمن میخواهید که خودم رو دستس دستی بدبخت کنم ؟! "
صدای یلدا به لرزش افتاده بود.احساس میکرد دیگر نباید دوباره سکوت کند.داشت متلاشی میشد.فکر میکرد حاج رضا حق ندارد که این طور درباره ی آینده ی او نقشه بکشد و تصمیم بگیرد و با چهره ای حق به جانب منتظر جواب حاج رضا شد
حاج رضا هنوز ملایم و آرام مینمود .سرش را تکان داد و نگاه عاقلانه ای به یلدا انداخت و گفت : "من کور بشم اگه بدبختی تو رو بخوام.تو که این همه برای من عزیزی.تو که تنها مونس من هستی
!
او دستی به صورتش کشید و چانه اش را فشرد و ساکت ماند و بعد از چند لحظه دوباره ادامه داد :"دخترم اگر من این شش ماه را مدام تاکید میکنم برای اینه که اگر تمام پیش بینی های من اشتباه از آب درآمد تو راه خلاصی داشته باشی !مثل یک دوره ی نامزدی
خب چرا شش ماه نامزد نباشیم ؟!
برای اینکه شهاب رو نمیتونی با نامزد شدن بشناسی.به نظر من هیچ کس نمیتونه حتی در دوره ی نامزدی هم به خیلی از خصوصیات طرف مقابلش پی ببره.مگر اینکه شب و روز باهاش باشه.شهاب آدمیه که اگه بگم شش ماه نامزد کن ممکنه قبول کنه اما دیگه پیداش نمیشه که تو بخوای بشناسیش.بر فرض چند بار هم بیرون برید.غذا بخورید و حتی چند ساعت هم حرف بزنید اما با این پیشنهاد من شما میتونید شش ماه شب و روز کنار هم باشید.چون باید زیر یک سقف زندگی کنید.مثل دو تا دوست.مثل دانشجوهای یک خوابگاه !
ولی به نظر من این گول زدن خودمونه ! یعنی چه ؟! نمیدونم چرا نمیتونم معنای حرفای شما رو بفهمم .
_
این خیلی ساده است دخترم.فقط دلت رو با من یکی کن.حالا دوباره ازت میپرسم اگر یک نفر که شرایط خوبی داشته باشد یعنی ظاهرا اونو بپسندی و به خواستگاریت بیاد چه کار میکنی ؟! خب طبیعی است که مدتی نامزد میشوید و چندین بار هم دیگه رو میبینید .درسته یا نه ؟!بله . درسته !قبول داری بعضی ها در این دوره عقد میکنند ؟
بله .خیلی ها رو میشناسم از دوستای خودم که دوره ی نامزدی و عقدشون یکی است_خب .آفرین دخترم.حالا بگو ببینم چه طور اینو درست میدونی ؟! خب بگو ببینم قبول داری خیلی ها در این مدت به اصطلاح نامزدی حتی قبل از شناخت کامل بچه دار هم میشن ؟!
یلدا لبخندی از روی شرم زد و گفت :" حاج رضا چی میخواین بگین ؟
میخوام بگم آیا به نظرت در این مدت راه بازگشتی وجود داره ؟! آیا توی اون لحظه ها دختر و پسر به این که چطور میتونند یک عمر کنار هم زندگی کنند فکر کرده اند ؟! آیا دوره ی نامزدی برای شناخت کامل اونا از هم کافی بوده ؟!
من میگم شش ماه کنار هم زیر یک سقف زندگی کنید تا عادت ها و خصوصیات فردی تان ناخواسته برای هم آشکار بشه.شش ماه شهاب را بسنجی.با رفتاری که از تو سراغ دارم و با اخلاقی که تو داری میدونم که میتونی اونو به خوبی بشناسی و اگر بعد از این مدت به هیچ عنوان از او راضی نبودی به راحتی به خانه ی خودت برمیگردی بدون این که اتفاق خاصی افتاده باشه
یلدا عجولانه گفت :"آخه حاج رضا شما چه تضمینی دارید برای این که میگین بدون هیچ اتفاق خاصی!شما چه طور این قدر راحت همه چیز رو پیش بینی میکنید .اومدیم و ... چه طور بگم ؟ آخه چه طور من با یک مرد غریبه توی یک خونه زندگی کنم ؟! تازه راحت درس بخونم.دانشگاه برم ؟! تازه ببخشید که این رو میگم اما چه تضمینی برای این وجود داره که پسر شما طبق قول و قراری که شما باهاش میذارین رفتار کنه و رابطه اش رو با من در همون حدی که شما میخواین حفظ کنه ؟! اگر
دخترم تضمین از این بالاتر که من دارم به تو قول میدم .تو من رو قبول نداری ؟ من شهاب رو بزرگ کردم.درسته که مدتی است از من جدا شده و با من اختلاف داره اما این اختلاف به موضوع دیگه ای برمیگرده که الان نیاز به توضیح نمیبینم و الا شهاب مثل هر مرد غریبه ای نیست که تو این همه ترسیده ای .
_حاج رضا .من شما رو قبول دارم.میدونم شما صلاح منو میخواین .اما بازم میگم این ریسک بزرگیه .شما نمیتونید رفتار های پسرتون رو بعد از ازدواج کنترل کنید.
_ عزیزم.چون تو انتظار شنیدن چنین پیشنهادی رو نداشتی به نظرت این همه ترسناک جلوه میکنه و این همه مضطرب شدی .نمیدونم .البته حق داری .تو شهاب رو تابحال ندیدی و حتما چیزهایی که از پروانه خانم و مش حسین هم راجع به اون شنیدی مزید برعلت شده ! انگار حرف های من هم تاثیری در مثبت اندیشی تو نداره .عزیزم هر ازدواجی یک ریسک بزرگ محسوب میشه.اما من حداقل میخواستم به وسیله ی این کار خوشبختی پسرم رو تضمین کنم.چون من هیچ دختری رو مناسب تر ازتو برای شهاب نمیدونم و هیچ مردی رو مناسب تر از شهاب برای تو . من درباره ی رفتار آینده ی شهاب شاید نتونم درست قضاوت کنم اما میتونم رو قولی که ازش میگیرم حساب کنم.بعد از شش ماه شما بهتر میتونید تصمیم بگیرید و اگه اصرار روی محدود بودن رابطه تان دارم برای این که آزادی عمل داشته باشید و مجبور نشید در کنار هم به خاطر بعضی چیز ها زندگی کنید .
یلدا جان من با شناخت کامل از هر دوی شما این تقاضا رو کردم.من میخوام هر دوی شما رو داشته باشم.نمیخوام تو رو از دست بدم.حالا دیگه خودت میدونی.اگر جوابت منفی است من باز هم چیزی رو به تو تحمیل نمیکنم .میل خودت است .نمیدونم شاید اشتباه میکنم ! حالا بهتره بری استراحت کنی .من خیلی حرف زدم .میدونم که تو هم حالت زیاد مساعد نیست .بهتره زودتر بریم بخوابیم و بعد
حاج رضا بعد هم بدون این که منتظر حرفی از جانب یلدا باشد صندلی را عقب داد و به زحمت و " یا علی گویان " و در حالی که آزرده خاطر مینمود از جا برخاست.یلدا این را به خوبی احساس میکرد.قامت حاج رضا با این که کمی افتاده بود اما هنوز بلند بود . آرام و سنگین قدم برمیداشت.سایه ی او زیر نور ماه کش آمد و لرزان از جلوی یلدا عبور کرد و دور شد
یلدا توان حرکت نداشت.هوا سرد شده بود.صدای پروانه خانم را شنید که میگفت :" یلدا پاشو دیگه دختر ! دیر وقته
شب از نیمه گذشته بود .یلدا صبح فردا با دوستانش قرار داشت.قرار بود فرناز و نرگس را در دانشگاه ملاقات کند.اما هر کاری میکرد نمیتوانست بخوابد .همه ی آن چه گذشته بود مدام توی ذهنش مرور میشد.صدای حاج رضا و نگاهش او را رها نمیکرد.دلش پر از تشویش شده بود .دوست داشت زودتر صبح میشد و هرچه سریع تر همه چیز را برای نرگس و فرناز تعریف میکرد .هر چند که حاج رضا گفته بودبهتر است که کسی چیزی نداند !حس میکرد هرگز نخواهد خوابید.با این حال وقتی چشم باز کرد آفتاب پهنای اتاقش را گرفته بود و پ روانه خانم پشت در بود و در حالی که سعی میکرد یلدا صدایش را از پشت در بهتر بشنود میگفت : " یلدا جان دوستات تلفن زدند و گفتند که ما راه افتادیم ها
یلدا مثل جرقه ای از جا جهید و روی تخت نشست .سرش به شدت درد گرفت.اصلا دلش نمیخواست از جایش تکان بخورد .یک لحظه ذهنش از هر چیزی خالی شد.انگار هیچ چیز توی فکرش نبود.خیره به گل های ملحفه ی تخت خواب سعی میکرد موقعیت خود را ارزیابی کند.با خود گفت :" آهان ! امروز با فرنازینا قرار داشتیم ! وای چرا این قدر خسته ام ؟ ... دیشب ! حاج رضا ... ناگهان دوباره مغزش قلقله ی فکر و خیال شد و همه چیز را به خاطر آورد و نا خودآگاه از جا برخاست.به یاد چیزی افتاده بود .گویی نیرویی او را هدایت میکرد که نمیتوانست در برابرش مقاومت کند.در اتاقش را باز کرد.کسی داخل راهرو نبود .آهسته از پله ها پایین آمد.پایین پله ها پروانه خانم را صدا زد تا مطمئن شود جلوی راهش سبز نمشود و با یک خیز بلند خود را به اتاق حاج رضا رساند
حاج رضا این موقع از روز معمولا خانه نبود.دستگیره ی در اتاق در دست های یلدا چرخی خورد و در باز شد .او داخل شد و به نرمی در را بست و به سمت کشوی میز تحریر شکافت .کاغذ های داخل آن را بیرون کشید و مشغول جستجو شد .میدانست دنبال چیزی میگردد اما نمیدانست چرا ؟! برای خودش هم جالب بود . به خودش گفت :" فقط یه کنجکاویه .همین ! چرا حالا این همه هیجان زده ام.من همیشه برای چیز های بی ارزش هم هیجان زده میشم ! و بالاخره یافت.یک عکس بود.عکس پسر جوانی که در آتلیه گرفته شده بود.عکس در دست های یلدا بالا آمد و جلوی چشم های پف کرده اش قرار گرفت .تصویر شهاب بود .یلدا به عکس خیره مانده بود .گویی قصد کشف چیزی را داشت که صدای پروانه خانم را شنید که داشت از مش حسین سراغش را میگرفت .ناگهان به خود آمد و عکس را در لباسش پنهان کرد و سرسری کشوی حاج رضا را مرتب کرد و آن را بست
حاج رضا آلبون خانوادگی اش را معمولا تنها تماشا میکرد و آن را در کمدی میگذاشت که کلیدش همیشه پیش خودش بود .اما یلدا به یاد داشت یک بار حاج رضا تلفنی از او خواسته بود که شماره تلفن دوستش را از کشوی میز بردارد و برایش بخواند .آن عکس را اتفاقی داخل کشوی میز دیده بود.آن روز حتی نگاه مجددی به آن نینداخت .اما حدس میزد که او پسر حاج رضا باشد
یلدا به آرامی اتاق را ترک کرد .از پله ها بالا میرفت که پروانه خانم را دید و دستپاچه گفت :" سلام .وای شما کجایید ؟
پروانه خانم متعجب با لهجه ی شمالی اش گفت :" مادر جان تو کجایی که یک ساعته صدات میزنم ؟ چایی ات سرد شد
باشه .چشم پروانه خانم .الان آماده میشم میام پایین !
یلدا با عجله به اتاقش رفت و عکس را از لباسش بیرون کشید.روی تخت نشست و دوباره به آن خیره شد.به نظرش اصلا زشت نبود.ابرو های مردانه ی تقریبا پهنی داشت با چشم های بادامی تقریبا درشت . چشم و ابرو مشکی بود .بینی اش هم خوش فرم بود . لب هایی برجسته با فکی محکم و مردانه و صورتی پر جذبه.موهایش پر پشت به نظر میرسید.تقریبا بلند بود و مشکی
چند دقیقه گذشته بود .اما یلدا هنوز عکس به دست روی تخت نشسته بود و در افکارش غرق بود .بالاخره ساعت یازده آماده بود نرگس برای بار دوم تماس گرفته بودو به همین سبب مجبور شد آژانس بگیرد






نوع مطلب :
برچسب ها : رمان، رمان همخونه، داستان، هم خونه، رمانستان، داستان هم خونه،
لینک های مرتبط :

یکشنبه 8 تیر 1393
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :