تبلیغات
رُمــــانــــستـــان - رمان هم خونه / قسمت نهم
 
رُمــــانــــستـــان
صفحه نخست            تماس با مدیر            پست الکترونیک           RSS            ATOM
ساعتی از رقتن شهاب گذشته بود یلدا هنوز روی تختخواب دراز كشیده بود و حال عجیبی داشت به نقطه ی نامعلومی روی سقف خیره شده بود و به شهاب فكر می كرد به نظرش بسیار مغرورتر گستاخ تر و بدتر از آن چیزی بود كه فكرش را می كرد كلافه بود احساسات خوبی نداشت آیا تحقیر شده بود؟ آیا جوابی در خور رفتار شهاب به او داده بود؟ دلش می خواست بداند شهاب چه فكر می كند آیا او هم ار جواب یلدا رنجیده یا نه اصلا برایش مهم نبود؟!

یلدا با خود گفت: یعنی چی شد؟تموم شد؟ حتما به حاج رضا گفته منصرف شده . و دوباره گفت: به جهنم كه منصرف شده پسره ی پر رو اصلا من كه زودتر به حاج رضا می گم منصرف شده ام مگه با همچین آدمی میشه شش ماه زندگی كرد؟ پسره ی از خود راضی انگار از دماغ فیل افتاده

یلدا حال عجیبی داشت نمی دانست چه كند هر قدر سعی می كرد موقعیت خود را ارزیابی كند گویی نمی توانست گویی كسی او را در مسیری نا معلوم هل می داد نیروی عجیبی كه نمی توانست در برارش مقاومت كند.


صدای زنگ تلفن سكوت اتاق را در هم شكست یلدا سراسیمه به گوشی حمله برد صدای پروانه خانم را كه با نرگس خوش و بش می كرد شنید و گفت: پروانه خانم من گوشی را برداشتم مرسی

پپروانه خانم ار نرگس خداحافظی كرد و گوشی را گذاشت. نرگس از همان ابتدا متوجه حالت صدای یلدا شده بود برای همین بدون حاشیه به سراغ اصل مطلب رفت و پرسید: سلام یلدا چطوری؟ سلام بد نیستم. چی شد؟ دیدیش؟ آره بابا لعنتی رو بالاخره دیدم. معلومه كه دیدار خوبی نبوده؟ خوبدیگه از این بهتر امكان نداشت. خب حالا مگه چی شده؟ هیچی هرچی دلش خواست به من گفت و من هم جوابش دادم. حرف حسابش چیه؟ هیچی منو نمی خواد می گفت كه به زور پدرش قبول كرده و از این چرندیات. خب غیر این هم نباید یاشه تو چه انتظاری داری دختر؟ هیچی ولی یك جورایی احاس حقارت می كنم و اعصابم رو بهم ریخته. این در صورتی درسته كه تو اون رو دوست داشتی اما تو هم كه دقیقا شرایط او رو داری.پس برای چی این طوری فكر می كنی ؟ شاید تو این احساس رو نداری. منظورت چیه؟ هیچی می گم كلك نكنه تو ازش خوشت اومده؟ من؟توی زندگی آدمی به این نفرت انگیزی ندیده بودم. قیافه اش چه شكلی بود؟ نمی دونم راستش زیاد بد نبود یعنی اصلا ظاهرش بد نبود. آهان پس ظارش دلت رو برده؟ یلدا خندید و گفت: نه بابا. شوخی می كنم . خب خیلی هم بد نبود. این طوری بهتر شد اگه رك و راست حرفاتون رو زده اید پس مشكل خاصی هم پیدا نخواهید كرد . یعنی تو میگی ادامه بدم؟ واقعا می پرسی؟ آره به خدا . ولی یلدا به نظر من تو تصمیمت رو گرفته ای اما اگر نیاز به تایید داری می گم ادامه بده خدا با توست. یلدا خندید و گفت : نرگس متشكرم احساس بهتری دارم. نرگس خنده ای كرد و گفت: قابلی نداشت عزیزم حالا برو خوب خوب برنامه ریزی كن . یلدا متعجب پرسید: برنامه ریزی؟ راجب به چی؟ نرگس با لحن خاصی كه خالی از شوخی نبود گفت: راجب زندگی مشترك با آقا شهاب. گویی چیزی در دل یلدا فروریخت احاس ترس هیجان و اضطراب شیرینی در وجودش جوشید اما در پاسخ به نرگس فقط گفت: بس كن نرگس و سپس خندید.

ساعت یازده شب بود و یلدا نمی دانست چرا حاج رضا او را صدا نكرده و هیچ چیز راجع به ملاقات با شهاب از او نپرسیده . خودش هم جرات پایین رفتن و سؤال كردن از وی را نداشت فكر می كرد شاید شهاب موقع رفتن نظرش رو گفته و ...

یلدا آنشب تا دیر وقت بیدار بود و منتظر كه حاج رضا صدایش كند اما خبری نشد فردای آن روز سرحال تر از همیشه از خواب بیدار شد دلش می خواست نرگس و فرناز را ببیند اما چند ضربه به در خورد یلدا در را باز كرد پروانه خانم بودكه گفت: یلدا جان بیداری؟آقا گفتند زودتر بیا پایین هم صبحانه حاضره و هم آریالا كارت دارن.

یلدا نگران شد می دانست حالا دیگر موقع شنیدن نظر شهابه حتما حاج رضا راجع به شب گذشته حرف هایی با عجله روسری اش را برداشت و دامن بلندش را كمی پایین كشید تا مچ پایش و با عجله پله ها را پایین آمد.

حاج رضا توی سالن بود پیراهن سفیدش از همیشه اطو كشیده تر و تمیز تر می نمود گویی برای انجام كاری مدت هاست كه آماده است یلدا سلام كرد و لبخند زنان در حالی سعی می كرد مثل همیشه عادی نشان بدهد گفت: حاج رضا می خواین جایی برین. نگاه مهربان یلدا برای حاج رضا لذت بخش و نیرو دهنده بود .حاج رضا هم لبخندی زد و گفت: نه عزیزم صبحانه ات را بخور و بیا توی حیاط می خوام باهات صحبت كنم.


 
یلدا به آشپزخانه رفت چایش را با عجله سر كشید دلشوره گرفته بود شاید شهاب از او اصلا خوشش نیومده و حتی حاضر نیست پیشنهاد حاج رضا روبپذیره میز صبحانه را ترك كرد وبه سرعت وارد حیاط شد.

حاج رضا متفكرانه قدم می زد هوا ابری بود و خنك یلدا به حاج رضا پیوست وتا خواست سر حرف را باز كند حاج رض گفت: یلدا جان شهاب زنگ زد.. (یلدا احساس می كرد متاشی می شود و هر لحظه ممكن است به زمین بیفتد به هیچ عنوان دلش نمی خواست از جانب آن پسر از خود راضی كه او را رنجانده بود پس زده شود دلش می خواست فریاد بزند و بگوید من هم او را نمی خوام ) اما حاج رضا ادامه داد: شهاب قرار روز پنج شنبه رو گذاشت یعنی پس فردا. یلدا كه هنوز در افكار خودش دست و پا می زد از حرف حاج رضا چیزی سر در نیاورد. حاج رضا پرسید: خوب نظرت چیه؟ یلدا با گیجی گفت: راجع به چی؟ راجه به روز پنج شنبه به نظرت روز خوبی است؟ برای چی؟ حاج رضا خنده كنان گفت: ای بابا دخترم مثل اینكه اصلا حواست نیست ؟گفتم شهاب تماس گرفت و گفت كه پنج شنبه برای روز عقد بهتره حالا تو نظرت چیه؟ برای پنج شنبه آماده ای؟ زانوهای یلدا سست شدند با این كه باورش نمی شد شهاب قبول كرده باشد اما حالا آرزو می كرد كاش قبول نكرده بود. ایستاد با حالتی متحیر و درمانده چشم های پر از اضطابش را به حاج رضا دوخت انگار هنوز همه چیز برایش رویایی و غیر واقعی شده اند گیج شده بود. حاج رضا كه نگرانی را از چشم های یلدا شعله فشان می دید گفت: ولی من فكر می كردم تو فكرات رو كرده ای و تصمیم خودت رو گرفته ای. یلدا دستپاچه گفت: اما حاج رضا به این زودی؟ من فكر می كردم حالا حالا ها وقت داریم. به كدوم زودی عزیزم چند روز بیشتر به باز شدن دانشگاه نمانده من نمی خوام این كار به خاظر درس و دانشگاهت عقب بیافتد و یا برعكس نمی خوام به درس و دانشگاهت لطمه ای بزند می خوام شروع سال تحصیلی را در منزل جدید باشی .

یلدا همچنان بهت زده می نمود و نمی دانست چه بگوید بسیار هیجان زده بود از یك زندگی جدید یك خاتمه ی جدید و یك فرد جدید كه باید در كنارش زندگی می كرد جرف می زدند كه یلدا با آنها كاملا بیگانه بود و این موضوع او را می ترساند به شهاب فكر كرد خیالش راحت شد كه شهاب او را پس نزده و پیش خودش گفت: با اون حرفهای جالبی كه به همدیگه زدیم خوبه كه منصرف نشده.

موضوع این بود كه یلدا از چهره و جدیت شهاب خوشش آمده بود اما از برخورد دوباره با او به شدت هراس داشت وقتی دوباره پیش خودش قرار شش ماهه ی حاج رضا را یادآور شد احساس بهتری پیدا كرد و از این كه تمام اینها فقط برای مدت كوتاهی او را مشغول خواهد كرد خوشحال شد و به حاج رضا كه هنوز منتظر ایستاده بود گفت: باشه حاج رضا هر چی شما بگین.

حاج رضا به آرامی و مهربانی در چشم های یلدا خیره شد گویی می خواست به او بگوید كه فقط خیر و صلاح او را می خواهد و برایش خوشبختی می خواهد و دلش برای او تنگ خواهد شد.

یلدا برای اولین بار خود را در آغوش حاج رضا كه همیشه حامی او بود انداخت حاج رضا او را محكم بغل كرد و گونه هایش از اشك خیس شد

********************************شروع جدید رمان

اوایل اذر ماه بود .یک شب وقتی یلدا بی حوصله کتاب هایش را ورق می زد و روی کاناپه ولو شده بود، صدای دسته کلید شهاب را شنید از جا برخاست و خودش را جمع و جور کرد.امئن شهاب به داخل سالن طولانی تر از همیشه به نظرش رسید . سر بلند کرد تا علت تاخیر را در یابد.سر شهاب به پایین خم شده بود و موهایش روی صورت او پریشان بودند.دستش را به در گرفته بود ، گویی به سختی خودش را نگه داشته بود. ناگهان دستش از روی در لیز خورد و به زمین افتاد.

یلدا که گویی به ناگاه قلبش از جا کنده شده، سراسیمه به سویش دوید و فریاد زد:« شهاب، چی شده!؟ چته!؟شهاب تو رو خدا یه چیزی بگو، شهاب جونم تو رو خدا.....»

شهاب که اصلا قصد ترساندن یلدا را نداشت،به سختی چشم ها را باز کرد.لب هایش خشکیده بود و بی رمق گفت:« چیزی نیست نترس! فقط سرم خیلی گیج می ره. داره حالم به هم می خوره کمکم کن برم دستشویی.»

یلدا دست او را گرفت و به سختی بلندش کرد. تمام بدن یلدا می لرزید.شهاب سعی می کرد روی پا بایستد، اما نتوانست. سرش به شدت گیج می رفت. سنگینی اش روی شانه های لاغر و کوچک یلدا افتاده بود. یلدا کشان کشان او را به دستشویی رساند. تهوع شدید رنگ از روی شهاب برده بود.بی جان و بی رمق به کمک یلدا روی تخت خواب افتاد. یلدا که به شدت ترسیده بود و اشک می ریخت به سوی تلفن دوید و شماره ی کامبیز را گرفت و گفت:« الو. اقا کامبیز!؟ منم یلدا.»

کامبیز با اندکی تاخیر جواب داد:«سلام،یلدا خانم، خوبید؟»

یلدا با صدای نگرانش گفت:« اقا کامبیز،شهاب حالش خوب نیست . میشه زود تر بیاید این جا ببریمش دکتر؟»

کامبیز هراسان پرسید:« چی شده.»

- سرش گیج میره و مدام استفراغ می کنه . تو رو خدا زود بیا .دیگه جونی براش نمونده.

- نترسید الان میام.

یلدا گوشی رو گذاشت و به سمت شهاب دوید.تب کرده بود و تند تند نفس می کشید. قطرات عرق روی صورت و پیشانی اش نشسته بود. یلدا دستمان کاغذی را برداشت و پیشانی او را خشک کرد.چشم های شهاب باز شدند و بی حال و بی رمق نگاهی به یلدا انداخت.

یلدا گفت:« الان کامبیز میاد میریم دکتر.»

دو باره چشمان شهاب بسته شدند. چند لحظه بعد صدای زنگ بلد شد و کامبیز امد. دوتایی کمک کردند تا شهاب از پله ها پایین بیاید و سوار اتومبیل کامبیز شود. به نزدیک ترین کلینیک رفتند. تا نیمه های شب شهاب بستری شد. به خاطر مسمومیت شدید معده اش را شست و شو دادند.بعد هم سِرُم وصل کردند.بالاخره نیمه شب بود که به خانه بر گشتند کامبیز انها را رساند و خودش رفت. شهاب حال بهتری داشت ، اما همچنان گیج و بی رمق و خستهمی نمود. یلدا او را به اتاقش برد و کمک کرد تا لباس راحتی بپوشد و بعد روی تختش خواباند.یلدا خسته ولی ارام بود ارامش عمیقی که برایش لذت بخش بود. خدا را شکر می کرد که شهاب بهتر است. چراغ اتاق را خاموش کرد ،اما خودش همان جا ماند. خوابش نمی امد. همان جا روی صندلی کنار شهاب نشست و به او زل زد. شاید این تنها تصویری بود که یلدا از تماشایش هیچ وقت سیر نمی شد. دلش می خواست تا ابد همان جا بماند و بدون پلک زدن به تماشای تنها عشق زندگی اش بنشیند و از دیدن ان لذت ببرد. به مو های سیاهش که روی بالش ریخته بود نگاه کرد.دلش می خواست دستی به انها بکشد و نوازششان کند. به چشم های قشنگش که بسته بود. به ریش و سبیل قشنگی که گذاشته بود و به نظر یلدا چقدر او را جذاب تر جلوه می داد. خلاصه این که فرصت خوبی بود تا یلدا راحت و بی دغدغه به بهانه ی مواظبت از او بنشیند و تماشایش کند. از به یاد اوردن لحظه ای که شهاب دم در به زمین افتاد دلش فشرد. شاید عادت داشت شهاب را همیشه مغرور و متکی به خود ببیند و از دیدن ناتوانی او احساس بدی می کرد. صدای اذان می امد، از جای برخاست ، وضو گرفت و سجاده اش را به اتاق شهاب اورد.انگار ان شب اصلا نمی خواست لحظه ای را بدون شهاب بگذراند. می ترسید برای او اتفاقی بیافتد. وضو که گرفت بدنش از شدت خستگی، سرما و ضعف شروع به لرزیدن کرد. او با تمام اینها احساس خوبی داشت.در حال نماز خواندن بود که شهاب بیدار شد و سر بلند کرد و نگاهی متعجب به یلدا انداخت ، دوباره سرش را روی بالش گذاشت و چشم هایش را بست یلدا نمازش را به اتمام رساند و به سمت شهاب رفت،آهسته صدایش کرد،شها؟!چشم های شهاب باز شدند و او را نگریستند.نگاهی که سرشار از اعمتاد و حق شناسی بود.

یلدا پرسید: (( خوبی؟!))

شهاب لبخند کم رنگی زد و اشاره کرد که ،خوبم.

یلدا گفت : (( من اینجام ، اگه کاری داشتی و چیزی خواستی بگو!))

شهاب بدون کلامی خوابید.یلدا هم بعد از این که سیر نگاهش کرد چشم هایش را بست و خوابید.

آن رو زشهاب به خاطر شب بدی که گذرانده بود در خانه ماند تا استراحت کند.

کامبیز نیز تماس گرفت و به یلدا تأکید کرد مانع آمدن شهاب به شرکت گردد و قرار شد برای بعد از ظهر هم سری به شهاب

بزند.

یلدا به محض بیدار شدن از خواب مشغول رسیدگی به اوضاع خانه شد ، سوپ خوشمزه ای درست کرد،دوش گرفت و لباس

زیبایی پوشید و روسری قشنگی به سر کرد و آرایش دلپذیری به صورتش داد.

هوا به شدت سرد و ابری بود ، اما فضای خانه گرم ، مطبوع و طرب انگشز می نمود.بوی خوش سوپ گرم فضای خانه را پز

کرده بود و اشتهای شهاب را بدجوری تحریک می کرد.یلدا در آستانه ی اتاق شهاب ظاهر شد و با دیدن چشم های باز و سرحال

او ، لبخند زد و به شهاب سلام کرد.

شهاب نگاه عمیقی به او انداخت ( چیزی در دل یلدا فرو ریخت ) و جواب داد : (( سلام. ))

_ چه طوری؟!بهتر شدی؟!

شهاب با لبخند گفت : (( بهترم ، مرسی.))

_ اشتها داری برات کمی سوپ بیارم؟! ))

_ با این بویی که راه انداختی مگه می شه اشتها نداشته باشم؟!

یلدا خوشحال شد و لبخند زنان به آشپزخانه رفت و با یک سینی که شامل ظرف سوپ بود ، بازگشت و گفت : (( پس بلند شو و

کمی بخور.کم کم بخوری بهتره و بهتره بعد از سوپ یک دوش بگیری تا سرحال شی.

راستی ، کامبیز هم گفت که میاد دیدنت! ))

شهاب سینی را گرفت و تشکر کرد.سوپ گرم و خوشمزه واقعا به دهنش مزه کرد و خستگی را از تنش گرفت و بعد از این که

دوش گرفت دوباره شهاب همیشگی شد.

یلدا در اتاقش مشغول مطالعه برای تحقیق بود که صدای در راشنید،شهاب بود.


با خوشحالی نگاهش می کرد و در دل خدا را شکر می گفت که محبوبش دوباره سر حال شده است.

شهاب پرسید : (( مگه کلاس نداشتی؟! ))

_ چرا..

_ پس چرا نرفتی؟!

یلدا که تا حدودی با خصوصیات او آشنا شده بود و می دانست که شخاب از منت گذاشتن اصلا خوشش نمی آد،برای همین گفت :

(( حوصله نداشتم!))

_ حوصله نداشتی یا خسته تر آز آن بودی که کلاس را تحمل کنی؟!یا شاید هم ترسیدی من دوباره حالم بد بشه؟!

یلدا لبخندی زد و نگاهش را پایین دوخت.شهاب با لحنی دل انگیز و مهربان گفت : (( درسته! نمی تونی چیزی را از من پنهون

کنی.چشات همه چیز رو میگن.))
چند لحظه هر دو ساکت شدند.شهاب پیش آمد و در حالی که روی تخت یلدا می نشست، گفت : (( داری چی کار می کنی؟! ))

_ا....تحقیقم رو کامل می کردم!

_زیاد مزاحمت نمی شم!

_نه،نه،اصلا مزاحم نیستی.بعدا هم می تونم بنویسم.

_ می شه ببینم؟!

یلدا دست برد و چند تا از اوراق پاکنویس شده را برداشت و به شهاب داد.

_ خط خودته؟!

_نه،خط یکی از هم کلاسی هاست!

_ آره اتفاقا تعجب کردم ،خط خودت نیست!

یلدا یکی از ورق هایی را که را که خودش می نوشت ، برداشت و به شهاب نشان داد و گفت: (( این خط خودمه!))

شهاب گفت : (( خط قشنگی داری! )) ( یلدا خندید ) و شهاب ادامه داد : (( چرا خودت پاکنویس نمی کنی؟! ))

_ آخه تحقیق ما گروهیه ! سه نفریم و نفر سوم در واقع بی کاره ! ما هم پاک نویس کردن را به او دادیم.البته فکر می کنم اون

هم پول داده به یک خطاط تا بنویسه!

شهاب ابروها را بالا انداخت و گفت : (( معلومه می خواد وظیفه اش رو به نحو احسن انجام بده ! ))

یلدا که میدید شهاب روی این موضوع کلید کرده فهمید که حتما منظوری دارد.

شاید همان روز که دم در دانشگاه سعیل را دیده متوجه نفر سوم گروهشان شده و این همه سوال برای رسیدن به هدف اصلی

یعنی سهیل است؟!

این حس که فکر می کرد شاید برای شهاب مهم باشد که کسی به او توجه دارد یا نه،برایش جالب بود و دلش می خواست بفهمد

آیا واقعا شهاب بی تفاوت است با خیر؟

بالاخره شهاب طاقت نیاورد و لفافه حرف زدن را کنار گذاشت و گفت : (( ببینم ! این کار همون پسره نیست که توی دانشگاه

دنبالت می اومد؟...همون که سیریش شده بود!))

یلدا خودش را به آن راه زد و گفت : (( کی؟! ))

_ بور و قد بلند بود.

_ آهان ، آره آره ... سهیل رو میگی؟...درسته کار خودشه!

_واسه چی با حاج رضا رابطه داشته؟!

_ با حاج رضا؟!

_ آره اون دوستت فرناز ... چی می گفت؟! که هر ذقیقه میاد خونه ی حاج رضا! -آره، اون دوستت فرناز ...چی میگفت؟! كه هر دقیقه میاد خونه حاج رضا!
-نه،...(یلدا نمیدانست چه بگوید. خجالت می كشید،می ترسید كه با گفتن حقیقت،همان چند كلمه صحبت كردن با شهاب را از دست بدهد. از طرفی دلش نمی خواست شهاب با زرنگی به مكنونات قلبی او پی ببرد. ساكت شده و فكر می كرد. نگاه بی قرارش را به شهاب دوخت و هرچه در ذهن داشت به فراموشی سپرده شد.)
شهاب پرسید:« دوستت داره؟»
سوالش بی رحمانه بود،هیچ حسی در آن نبود!نه حسادت و نه...یلدا باز هم غافلگیر شد،اما خود را نباخت و به خود گفت:«حالا كه او بی تفاوت است من هم باید مثل خودش رفتار كنم!»
بی تفاوتی جای بی قراری را در نگاهش كرفت و با نگاهی كه رنجش آن ملموس بود، گفت:«این طور ادعا می كنه!»
شهاب كه جدی تر شده بود گفت:«پس برلی همین با حاج رضا هم صحبت كرده!خب! حاج رضا چی كار كرده؟!»
یلدا كه از لحن شهاب چیزی دستگیرش نمیشد، پرسید:«یعنی چی؟!»
-یعنی این كه چه قولی به پسره داده؟
-هیچ قولی، حاج رضا هیچ قولی به اون نداده. اون همه چیز را به خودم واگذار كرده!
شهاب پوزخندی زد و در فكر فرو رفت و بعد از ثانیه ای صاف در چشم یلدا چشم دوخت و گفت:«تو چی، دوستش داری؟!»
یلدا كه دلش می خواست به راز دل شهاب پی ببرد با زیركی گفت:«مگه فرقی می كنه؟!»
شهاب جا خورده پرسید:«برای كی؟»
-برای تو!
-یلدا خودش هم نمی دانست با چه جراتی این سوال را پرسیده و پیش خودش میگفت:«آیا باز هم خودم را تحقیر كردم؟!»
شهاب جواب داد:«چرا باید برای من فرقی بكنه؟!»
-همین طوری پرسیدم!
-آخه منم همین طوری پرسیدم!
یلدا رنجیده خاطر ساكت شد كم مانده بود به گریه بیفتد. تاب و تحمل را از كف داده بود و فكر می كرد تا كی این بازی لعنتی ادامه خواهد داشت؟ گویی اصلا آنجا نبود. قلبش مثل یك نوزاد تند تند میزد و داغ شده بود. دلش میخواست بلند بلند گریه كند.
صدای شهاب را شنید كه گفت:« كجایی؟! پرسیدم جواب من رو ندادی،بالاخره!»(و لبخند زد)
اشك در چشم های یلدا حلقه زده بود.
شهاب گفت:« چیه ناراحتت كردم؟!» و با زیركی ادامه داد:« یعنی اینقدر دوستش داری... كه به خاطرش...»
اشك از چشم های یلدا سرازیر شد و بدون آنكه جلوی ریزشآنهارا بگیرد به شهاب خیره شد و در دل گفت:«شهاب تو چقدر بد جنسی. می خوای از من حرف بكشی و بعد ازارم بدی.آره،حالا ببین كه دیگه نتونستم جلوی این اشكای لعنتی رو بگیرم، اما كور خوندی، هیچ وقت بهت نمیگم كه دوستت دارم... هیچ وقت...»
شهاب از جا برخاست و كنار یلدا نشست و دستمال كاغذی را جلوی یلدا گرفت:« خیلی خوب،...خیلی خوب!دیگه چیزی در وردش نمیگم،حالا اشكاتو پاككن!»
وبا لحنی كه آتش به جان یلدا میزد،گفت:« حیف این چشما نیست كه بی خودی اشك بریزن.»
یلدا به وضوح می لرزید.دلش می خواست خودش را در آغوش شهاب بیندازدو همه چیز را بگوید. چقدر سخت بود چقدر سخت بود كنار معشوق باشد و دور از او!
شهاب دستمالی بیرون كشید و به دست یلدا داد و بعد ناگهان انگار به یاد چیزی افتاده باشد موضوع را عوض كرد و گفت:«اهان، راستی یادم رفت، یك چیزی توی اتاق من جا گذاشتی!»
سپس دست در جیبش كرد و یك سنجاق سر طلایی رنگ را بیرون آورد و گفت:«این رو وقتی خواب بودی روی تختم پیدا كردم!»
یلدا به قدری خجالت كشید كه دلش می خواست زمین دهان باز می كرد و او را می بلعید. چون روز ها كه شهاب نبود اغلب به اتاقش می رفت و گاهی هم روی تختش دراز می كشید. شاید همان وقت سنجاق سرش آنجا افتاده بود.
یلدا سعی كرد بی تفاوت باشد،سنجاق سر را گرفت و گفت:« مرسی»
شهاب پرسید:« حالا میگی چرا گریه كردی؟!»
یلدا كه حالش بهتر شده بود، دلش می خواست بی تفاوتی شهاب را تلافی كند،گفت:« نمی دونم گاهی این طوری میشم. یك دفعه انگار كه از همه چیز و همه ی اتفاق هایی كه در آینده میخواد بیفته، میترسم و طاقت ندارم كه حتی بهشون فكر كنم!»
شهاب مصرانه پرسید:«دوستش داری؟!»
یلدا نگاهش كرد و در دل گفت:«یعنی تو اینقدر احمقی؟!من دارم جلوت بال بال میزنم ،اون وقت حرف از دوست داشتن یكی دیگه رو میزنی؟!»
شهاب دوباره پرسید:«آره؟!»
-نمی دونم
شهاب جدی شد و گفت:«یا دوستش داری یا نداری؟!»
اون پسرخوبیه اما من عاشقش نیستم!
شهاب نفس عمیقی كشید و گفت:«پس چرا... چرا بت حاج رضا رفت و آمد میكنه؟!»
-اون هیچ رفت و آمدی با حاج رضا نداره و فقط دو بار برای خواستگاری اومده، همین!
-خب،چی بهش جواب دادی؟!
-هیچ جوابی ندادم. چون فعلا قصدم ازدواج نیست!
یلدا ناگهان به موقعیت فعلی اش پی برد و خنده اش گرفت و در میان اشك ها لبخند زد و گفت:«فقط فعلا ازدواج قراردادی كرده ام!»
شهاب لبخند زد و گفت:«ولی این ازدواج نیست ما...»
یلدا پیش دستی كرد و با حالت خاصی گفت:«آره میدونم،ما فقط همخونه ایم!»
باز قطره ای اشك روی صورت یلدارا گرفت و شهاب دست برد د اشكهای یلدا را پاك كرد و گفت:« و من دلم نمی خواد همخونه ام گریه كنه!»
یلدا از تماس دست شهاب روی گونه اش بر خود لرزید.واقعا دیگر جایی برایش نمانده بود. با خود گفت :«خدایا غش نكنم!»
شهاب گفت :«آهان نكنه به خاطر این ناراحتی كه دیشب تا صبح بیدار بودی؟!»(وخندید)
یلداهم خندید و گفت:«نمیدونم شاید!»
شهاب كه حالا نگاهش رنگ قدردانی گرفته بود،گفت:« دیشب خیلی اذیت شدی،ازت ممنونم.»یلدا باشرم لبخندی زد و گفت:«كاری نكردم.»
-دیشب وقتی برگشتیم چرا نخوابیدی؟... هر وقت سر بلند میكردم، میدیدم نشستی!راستش،اصلا حال حرف زدن نداشتم والا نمی گذاشتم اونطوری بی خواب بشی!
-نه، دیگه خوابم نمی برد. گفتم شاید چیزی لازم داشته باشی،همون جا موندم.-خب، البته...هر كس ببینه یه نفر رو داره كه براش نگرانه، بدش كه نمیاد! منم وقتی دیدم تو اونجایی راحت تر خوابم برد.
یلدا با خود گفت:« چه عجب، لااقل به این اعتراف كرد كه دیشب از كار های من راضی بوده است!»
شهاب گفت:« راستی،اون موقع كه نماز می خوندی، اذان صبح را گفته بود یانه؟!»
-آره، تازه اذان داده بود.
شهاب گفت:«راستی،اونموقع كه نماز می خوندی،اذان صبح را داده بود یا نه؟!»
-آره، تازه اذان داده بود.
شهاب نگاهی به او كرد و گفت:«یلدا!از كی نماز میخونی؟!»
یلدا فكری كرد و گفت:«نمی دونم ،از خیلی وقت پیش.»
-پس تاثیر زندگی تو با حاج رضا نبوده!
-خب،زندگی با حاج رضا خیلی چیز هارو به من یاد داد،اما من از خیلی قبل تر نماز می خوندم.
-میشه بپرسم چرا؟!-چرا نماز می خونم؟!
-اره
-خب...
شهاب نگذاشت او حرفی بزندو گفت:« البته نمیخوام بگی چون مسلمونمو از این حرف ها!میخوام دلیل شخصی ات رو بدونم!»
-من برای این نماز میخونم... كه خودمو تنها حس نكنم و فقط موقع نماز خوندن و دعا كردن كه احساس آرامش واقعی رو می فهمم. البته هر نماز خوندنی هم این طور نیست!منظورم اینه كه گاهی هم فقط مثل یك وظیفه انجام میدم،اما ،خوب بیشتر وقت ها برام لذت بخشه و حس میكنم به خدا نزدیكم. در ضمن من به این كه میگن نماز آدم رو از گناه دور می كنه خیلی اعتقاد دارم.
شهاب به صورت یلدا كه حالا خیلی روحانی و زیبا تر به نظر میرسید نگاه كرد و گفت:«پس خدا چی؟!»
-به نظر من خدا به نماز خوندن ما نیاز نداره. ما بیشتر بهش نیاز داریم. در واقع من فكر میكنم نماز راهیه كه خدا برای نزدیك شدن به بنده هاش گذاشته، البته شاید خیلی پیچیده تر از اینها باشه،(و لبخندی زد و ادامه داد) اما من رابطه ی خدا و انسان رو خیلی ساده تر و باز تر میبینم. شاید كافی نباشه،اما من بهش معتقدم و این قانعم میكنه.
-... تو دختر جالبی هستی!مثل تو... خیلی كم پیدا میشه، با این تفكرات!دوستات هم مثل خودت هستند؟!
-نرگس توی یك خانواده ی كاملا مذهبی زندگی میكنه. اون حتی پیش پدرش هم روسری سر میكنه، اما خوانواده ی فرناز نه، كاملا متفاوتند. فرناز تا سه سال گذشته اصلا نماز بلد نبود،البته الان هم گاه گداری میخونه.
- پس چه طوری با هم جورید؟!
- نمی دونم . شاید برای اینكه قببا مون یكیه. درسته كه هر كدوم از ما زندگی وتربیت های خاص خودمون رو داشتیم ، اما در واقع ته دلمون به یك چیز خیلی اعتقاد داریم كه خیلی شبیه همند!
- پس باید گروه جالبی باشید، البته تا حدی با گروهتون آشنا هستم!فرناز همونه كه یه برادر داره؟
یلدا با خود گفت:«حالا نوبت ساسانه!اگه تو برات فرق نمی كنه، چرا اینقدر توی كارای من فضولی می كن؟!»
شهاب دو باره پرسید:«آره؟!»
-بله...
-اسم برادرش چی بود؟!
-ساسان.
- چند سالشه؟!
- فكر كنم 26 یا 27 سال.
- درس می خونه؟
- درسش تموم شده ، گرافیك خونده!
شهاب پوزخندی زد وگفت:« زیاد می بینمش!می خواستم بیشتر در موردش بدونم!»
یلدا با تعجب گفت:«زیاد میبینیش؟!»
-آره، یه چند باری... كاملا تصادفی!از دكه ی روبروی شركت روزنامه میخره، همدیگه رو دیدیم!
یلدا كه از این موضوع بی اطلاع بود با خود فكر كرد:« پس ساسان میخواد بدونه شهاب چی كاره است!یعنی این قدر براش مهمه؟!»
شهاب ادامه داد:« دیگه زیاد خونه فرناز اینا نرو!»
ارتباط حرفهای قبل و این جمله زیاد مشكل نبود،اما یلدا باز نمی دانست چرا؟اگر برای شهاب همه چیز بی تفاوت است، پس چرا؟!....
یلدا پرسید:« چرا؟»
شهاب در حالی كه از جایش بر می خاست و به سوی در می رفت، :«از من نپرس... از چشمهات بپرس!»
یلدا منظورش را متوجه نشده بود. شهاب لحظه ی آخر نگاهش كرد و گفت:«اگه با من بود ، مبگفتم هر جا میری یك عینك دودی بزنی!»
ته دل یلدا كیلو كیلو قند آب می شد و لبخند از روی لبهایش نمی رفت.
ساعتی بعد با به صدا در آمدن زنگ یلدا از جا بلند شد و پرده را كنار زد.
كامبیز بود. در باز شد و كامبیز وارد خانه شد. یلدا با عجله بیرون آمد تا به كامبیز كه اخیرا به خاطر او زیاد به دردسر افتاده بود، خوش آمد بگوید. 




نوع مطلب : رمان همخونه، 
برچسب ها : رمانستان، رمان، داستان، هم خونه، رمان هم خونه، roman، romanestan،
لینک های مرتبط :

سه شنبه 10 تیر 1393
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :