تبلیغات
رُمــــانــــستـــان - رمان هم خونه / قسمت هشتم
 
رُمــــانــــستـــان
صفحه نخست            تماس با مدیر            پست الکترونیک           RSS            ATOM


- نه، مرسی.. . ناهار داریم.

شهاب خداحافظی كرد و رفت. یلدا احساس می كرد بیش از پیش به او علاقه دارد از توی اتاق فریاد زد و گفت:" نرگس و فرناز بیایید این جا"
بچه ها توی اتاق شهاب نشستند. یلدا احساس خوبی داشت.
نرگس پرسید :"یلدا، فكر نمی كنی شهاب بهت علاقه مند شده باشه؟!"
تمام سلولهای بدن یلدا به تپش افتادند، به نرگس نگاه كرد و گفت:"تو این طور فكر می كنی؟!"
- نمی دونم ، خودت رو می گم . بالاخره تو داری با اون زندگی می كنی.

- نه، شما كه اینجا نیستید. ما زیاد همدیگر را نمی بینیم. اون هر وقت بیاد، می ره توی اتاقش. من هم همین طور.غذا هم درست می كنم، بیشتر اوقات اون تنها می خوره ، منم تنها. جز در مواقع اضطراری با هم برخوردی نداریم.فرناز گفت :"واقعاً پسر عجیبیه!"





- چه طور؟

- خُب، از این جهت كه موضع خودش رو همون طور حفظ كرده و سعی نكرده به تو نزدیك بشه. خُب، بالاخره شما به هم محرمید!

یلدا كه گویی خودش هم خیلی به این موضوع فكر كرده بود، گفت: " آره، درسته. می دونی فكر می كنم دلیلش اینه كه یك كس دیگری توی زندگیش هست! البته خودش هم گفته كه نامزد داره... نمی دونم."
نرگس گفت:" تو كه باید از این جهت خوشحال باشی، چون به هر حال خیالت از جانب اون راحته!"
یلدا به ظاهر لبخند زدو گفت:" آره." (فقط خدا می دانست چه آرزویی در دل اوست.)  بعد از رفتن نرگس و فرناز،یلدا دستی به خانه كشید و شام درست كرد. بار ها و بار ها رفتار ظهر شهاب راز نظرش گذشته بودو تمام تنش را

خیس عرق كرده بود. آن شب شهاب زود تر از همیشه به خانه آمد. خسته و متفكر بود . یكراست به سراغ یلدا رفت و از او خواست ساعتی را

به گفت و گو بنشیند. گویی تمام روزش به سختی طی شده بود.

شهاب از یلدا پرسید=((دوستات كی رفتن؟))

-نزدیك ساعت شش

-فردا به پروانه خانوم زنگ بزن و بگو بیاد كمك كنه باهم لوازم اتاقت رو به اتاق من منتقل كنید!

-یلدا كه هنوز سر در نیاورده بود،گفت:«چی؟!... برای چی؟!»

-اتاق هامون رو عوض میكنیم.

-آخه چرا؟ من تازه از اتاقم خوشم اومده.

-شهاب نگاه معنی داری به او انداخت و گفت:«جدی؟!»

یلدا كه تمسخر را در نگاه شهاب پر رنگ دید،رنجید و سر به زیر انداخت و با شرمندگی گفت:«آخه،تازه اونجارو اون توری كه دوست داشتم درست

كردم. بهش عادت كردم. اتاق شما پنجره اش كوچیكه نورش كافی نیست.»

شهاب لبخند تمسخر آمیزی زد و گفت:«دقیقا برای همین مورد اتاق هامونو عوض میكنیم!»

یلدا كه حالا منظور شهاب را به خوبی درك كرده بود، گفت:«خب،میتونیم به جای عوض كردن اتاق ها از پرده زخیم استفاده كنیم. هر چند كه

جلوی نور رو میگیره!»

-فردا به پروانه خانم زنگ بزن!

-آخه چرا؟!

-دیگه دوست ندارم در این مورد صحبت كنم

نگاهش مثل همیشه جدی بود. خدایا در این نگاه لعنتی چه بود كه تا مغز اسنخوان یلدا را میسوزاندونا خواسته مطیعش میكرد؟! یلدا بی ؟آنكه

حرفی بزند ،نگاهش را پایین دوخت.

شهاب ادامه داد:«خب،نگفتی اسمت رو از كجا بلد بود؟!»

یلدا دوباره غافلگیر شد. شهاب مثل یك بازپرس جنایی عمل میكردو از این شاخه به آن شاخه می پرید و او را گیج میكرد،اما یلدا نمی خواست

دو باره گیج بازی در بیاورد و بپرسد كی؟، گفت :«نمی دونم . شاید از بچه های دانشگاه شنیده . شاید هم از كامبیز شنیده!»

- هر چی بوده، میخوام دیگه فراموشش كنی.

- چیز خاص و مهمی نبوده كه توی ذهنم بسپرم! از این موارد برای همه پیش می آید.

شهاب پوز خندی زد و گفت :« اگه... اگه صبح با اون صراحت پیش همه گفتم كه فعلا چه نسبتی با من داری، فقط به خاطر این بود كه حال و

حوصله ی مراسم خواستگاری بعدی را نداشتم. طبیعیه كه اگه می گفتم خواهر منی باید از فردا می موندم توی خونه و از هر كس و ناكسی

پذیرایی میكردم!»

یلدا باز هم رنجید. میدانست كه این طور خواهد شد. همیشه همین طور بود. شهاب رفتاری میكرد كه او امید وار میشد و بعد حرفی میزد كه

امیدش را تبدیل به یاس میكرد

یلدا گویی آنجا نبود، در دل با خود حرف میزد:«منتظر بودم،لعنتی خودخواه!میدونستم بالا خره یه جوری حرفت رو خرابش می كنی!»

شهاب ادامه داد:«كفتم برات توضیح بدم كه یه وقت پیش خودت فكر هایی نكنی!»

یلدا عصبی شد و با خود گفت:« پسره ی از خود راضی، چه قدر به خودش مطمئنه!» طاقت نیاورد و گفت:«مثلا چه فكری بكنم؟!»

شهاب سرش را بالا گرفت و نگاهش را به او سپردو گفت:«خودت بهتر میدونی.»

یلدا تحمل نگاه ممتد او را نداشت و نتوانست پاسخ دندان شكنی به او بدهدو رنجیده خاطر اتاق را ترك كرد.

فردای آن روز نه تنها به پروانه خانم زنگ نزد بلكه پنجره را هم باز گذاشت. گویی تنها راه حرص دادن شهاب را پیدا كرده بود . از پژمان هم پشت

در خبری نبود.(حتما فرشته خانم از فرصت استفاده كرده و دختر دم بختی را به او معرفی كرده)از این فكر خنده اش گرفت و به یاد صورت خونی

پژمان افتاد و دوباره ناراحت شد .

آماده رفتن به دانشگاه بود ناهارش را خورده، وسایلش را مرتب كرده بود و توی خیابون بود كه اتومبیل شهاب را دید كه به خانه می آمد. با این كه

دلش به سختی در تب و تاب بود، اما خشمی كه به واسطه ی رفتار شهاب در او شعله ور شده بود رانیز نمی توانست نادیده بگیرد و بدون آنكه

به سر نشین اتومبیل دقت كند، كیفش را روی دوش خود جابه جا كرد و به راه خود ادامه داد، اتومبیل متوقف شد و شهاب بیرون آمد. ریش و

سبیلش تغریبا بلند تر از همیشه بود وبه نظر یلدا فوق العاده بود.

شهاب پرسید:« مگه امروز كلاس داری؟»

یلدا بدون آن كه سلام بدهدجواب داد:« آره»

-علیك سلام!

من سلامی نشنیدم كه بخوام جواب بدم!

-سلام.(لبخند زد)

-یلدا هم بالبخند گفت:« سلام» و در دل گفت:«از بس نمی خنده وقتی می خنده چه قد خوشگل میشه»

شهاب دوباره جدی شد و پرسید:«پروانه خانم اومد؟!»

-نه...

-چرا؟

-برای این كه نمیدونست باید بیاد!

-زنگ نزدی؟!

زنگ نزدی؟!

این طور به نظر میرسه!

- باشه خودم لوازمتو میبرم اون اتاق!اگهچیزی به هم ریخت دیگه به من مربوط نیست. كار خودت رو زیاد كردی!

یلدا فقط نگاه كرد. نگاهی كه می دانست به هر جنس مزكری بیندازد بی تابش می كند، اما در مورد شهاب مطمئن نبود!
- خداحافظ.
خداحافظ



نوع مطلب : رمان همخونه، 
برچسب ها : رمانستان، رمان، هم خونه،
لینک های مرتبط :

یکشنبه 8 تیر 1393
جمعه 14 اردیبهشت 1397 05:24 ب.ظ
This info is invaluable. Where can I find out more?
چهارشنبه 12 اردیبهشت 1397 02:11 ب.ظ
Thanks very interesting blog!
شنبه 1 مهر 1396 08:24 ب.ظ
For latest news you have to pay a quick visit internet and on the web I found this site as a most
excellent website for most recent updates.
سه شنبه 17 مرداد 1396 03:34 ق.ظ
Hey! This is kind of off topic but I need some advice from an established blog.
Is it difficult to set up your own blog? I'm not
very techincal but I can figure things out pretty fast.
I'm thinking about setting up my own but I'm not sure where
to start. Do you have any ideas or suggestions?
With thanks
چهارشنبه 28 تیر 1396 07:14 ب.ظ
Wow, this post is good, my sister is analyzing these things, thus I am going to let
know her.
دوشنبه 12 تیر 1396 06:16 ب.ظ
Because the admin of this web page is working, no hesitation very rapidly it will
be well-known, due to its quality contents.
پنجشنبه 1 تیر 1396 04:02 ق.ظ
Right here is the perfect blog for anybody who wants to understand this topic.
You understand a whole lot its almost hard to argue with you (not that I really
will need to?HaHa). You definitely put a new spin on a
subject which has been written about for many years.

Wonderful stuff, just great!
چهارشنبه 31 خرداد 1396 02:21 ب.ظ
My brother suggested I would possibly like this web site.
He used to be totally right. This publish actually made my day.
You cann't consider just how a lot time I had spent for this information! Thank you!
یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 07:51 ب.ظ
I am regular reader, how are you everybody?

This post posted at this site is truly pleasant.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :