تبلیغات
رُمــــانــــستـــان - رمان هم خونه / قسمت هفتم
 
رُمــــانــــستـــان
صفحه نخست            تماس با مدیر            پست الکترونیک           RSS            ATOM
چه ها ، اون پسره كه گفتم همسایمونه و دنبالم تا دم دانشگاه راه افتاد ، دم درشون وایستاده! فكر كنم مامانش برامون آش آورده!
فرناز گفت :" بابا این آش خوردن داره، برو بگیر!"
نرگس گفت: " می شه ببینیمش؟!"
- آره از پنجره، فقط تابلو نشین ها!
فرناز گفت:"تو برو ، اون با من!"
یلدا پله ها را دو تا یكی كرد و پایین آمد و سلام و علیك كنان آش را گرفت . پسر همسایه هم چنان ایستاده بود و نگاهش می كرد. زن همسایه كه گویی برای خرید به مغازه رفته به یلدا چشم دوخته بود، عاقبت لب باز كرد و گفت : " دخترم خوبی؟"
یلدا عجولانه تشكر كرد و گفت: " الآن ظرفش را براتون می یارم." و در را بست و به سرعت پله ها را بالا آمد.
صدای خنده های فرناز و نرگس خانه را پر كرده بود. یلدا هم خنده كنان وارد شد و ظرف آش را میانشان گذاشت و گفت : " فرناز مری چند تا قاشق بیاری؟!"

ادامه در ادامه مطلب

فرناز در حالی كه به سمت آشپزخانه می رفت، گفت:"بابا این كه خیلی تابلو بود ، یلدا؟"
- ]طور مگه؟!
- بابا بد جوری بهت زل زده بود!
نرگس پرسید:"اون خانمه ، مادرشه؟!"
-نمی دونم.
سه تایی مشغول خوردن آش شدند.
فرناز گفت:" كارت در اومد.خواستگار پیدا كردی!"
یلدا گفت:" فكر نمی كنم كار به اون جاها بكشه!"
نرگس گفت:" مگه اینها شهاب رو نمی شناسند؟"
یلدا گفت:" والله، چی بگم؟"
بعد از نیم ساعت صدای زنگ بار دیگر آنها را از حس و حالشان بیرون كشید.
یلدا با عصبانیت گفت:" آه ...امروز كه شما اومدین حالا ببین چه خبره!"
نرگس گفت:" می خوای منن برم؟شاید اومدن ظرف آش را بگیرن."
یلدا گفت :" نه، خودم می برم. اتفاقاً منتظر یك فرصت بودم به مادرش یه چیزیی بگم. دیگه خیلی پر رو شده."
یلدا كاسه آش را به سرعت شست و چادر به سر كرد و با عجله پله ها را به سمت پایین دوید. فرناز فریاد زد:"كتكش نزنی!" و دوباره به سوی اتاق یلدا پشت پنجره دویدند. یلدا سعی كرد حالتی جدی و تقریباً عصبانی به خود بگیرد. در را باز كرد... پسر همسایه پشت در ایستاده بود و لبخند زنان نگاهش كرد و گفت:"ببخشید، سلام .اَ ...من اومدم كه ..."
یلدا كاسه را توی بغل او گذاشت و گفت: " خواهش می كنم . بفرمایید. اینم كاسه تون . نذرتون قبول!"
پژمان هول شد و گفت:" ببخشید، اما من می خواستم بگم خاله ام ..."
برای لحظه ای گوش های یلدا كر شدند و چشم هایش به جز اتومبیل شهاب كه جلوی در خانه متوقف می شد، چیزی ندیدند. شهاب جستی زد و از اتومبیل پایین پرید. او كه از دیدن یلدا و پژمان كه حتی او را نمی شناختبسیار متعجب می نمود، با چهره ی جدی و نگاه جستجوگرش پیش آمد.پژمان كه هنوز حرف می زد با دیدن شهاب یكه خورد و كمی عقب تر ایستاد و ساكت شد!

شهاب نگاهی عجولانه به آن دو انداخت و گفت : " چی شده؟

یلدا از دیدن نابهنگام شهاب سخت عافلگیر و آشفته به نظر می رسید ، رنگش پریده بود و دستپاچه گفت:"اِ ...هیچی ، ایشون آش نذری آوردند ومن اومدم ظرفش رو بدم."
نگاه شهاب كه معلوم بود اصلاً مجاب نشده است ، روی پژمان زوم شدو بعد از ثانیه ای گفت:" شما كی هستین و از كجا ایشون رو می شناسی؟"

ژمان لبخند شرمگینی زد و گفت:"من...ا ِ ...همسایه ی رو به رویی اتون هستم. شما برادر ایشون هستید؟!"

شهاب نگاهی به یلدا كرد و دوباره چشم به یلدا دوخت. گویی می خواست با نگاهش استخوان های او را ذوب كند، اخم ها را در هم كشید. ترسناك به نظر می رسید، با خشم گفت:" اول بگو ببینم ، توی این آپارتمان فقط برای ایشون نذری آوردین؟!"
یلدا كه می دیدشهاب لحظه به لحظه عصبانی تر می شود ، پیش دستی كرد تا شاید پژمان را خلاص كند ، گفت:" نه ، مادرشون آش آوردند. ایشون كه من رو نمی شناسن!"
شهاب پرسید :" مادرش كیه؟! تو مادرش را از كجا می شناسی؟!"

یلدا جواب داد:" من...من نمی شناسم."

پژمان دوباره حرف خودش را تكرار كرد و گفت:" ببخشی آقا ، شما برادر این خانم هستید؟!"
شهاب گفت:" فرمایش؟! چی می خوای بگی ؟! من هر نسبتی با این خانم داشته باشم می خوام بدونم به تو چه ربطی داره؟!"

پژمان گفت:" آقا مثل این كه سوء تفاهم شده . من قصد جسارت نداشتم و فقط اومدم از یلدا ذخانم معذرت خواهی كنم كه چند روز پیش جلوی دانشگاهشون باعث دعوا و درگیری شدم! می خواستم بگم قصدِ ... قصد بدی نداشتم و نمی خواستم ایشون رو ناراحت كنم."

یلدا یخ زد. توان حركت نداشت. پژمان احمق همه چیز را خراب كرد. شهاب تازه پی به موضوع برده بود، دریك چشم به هم زدن روی پژمان هوار شد و انچنان مشتی نثارش كرد كه پژمان برای دقایقی نمی دانست چرا كنار جوی آب افتاده است . لبش خونی بود و سرش گیج می رفت. شهاب می رفت كه مشت دوم را بكوبد ، اما صدای جیغ زنی كه می گفت :" آقا شهاب ، چی كار می كنی؟!" اورا به خود آورد.

پژمان فرصتی یافت برای آن كه بلند شود وسعی در جبران حمله ی شهاب داشته باشد ، اما شهاب مهلتش نداد و مشت دوم هم كوبیده شد.

یلدا فریاد زد:"شهاب تو رو خدا ولش كن!"

فرشته خانم همسایه ی رو به رویی كه خاله ی پژمان بود، همان زنی كه ساعتی قبل برای یلدا آش آورده بود، دوان دوان پیش آمده و خود را سپر خواهرزاده اش كرد و پژمان عصبانی و زخمی با نگاه ترسیده اش شهاب را می نگریست.

فرشته خانم گفت:" آقا شهاب ...آقا شهاب ، دستت درد نكنه، خواهرزاده ی من اینجا مهمونه. اینه پذیرایی از مهمون؟"

فرناز و نرگس كه بسیار ترسیده بودند با عجله مانتوهایشان را پوشیدند و پایین آمدند و كنار یلدا ایستادند.

فرشته خانم هنوز گله می كرد و غر می زد و می گفت:" آقا شهاب، خجالت نكشیدی دست روی این بچه بلند كردی؟! نشون دادی بچه ی تهرون كیه و چه جوری از مهمون پذیرایی می كنه!"

شهاب نفس نفس می زد و تازه متوجه ارتباط فرشته خانم و پژمان شده بود. هنوز عصبی می نمود، به فرشته خانم نزدیك شد و گفت:" به این بچه یاد ندادند كه نیاید برای ناموس مردم مزاحمت ایجاد كنه؟!"

- چه مزاحمتی؟! این بچه، این دختر خانم را از پشت پنجره دیده بود و به من گفت، خاله ایشون كی هستند. منم گفتم ، والله نمی دونم. شاید خواهر آقا شهابه ! گفت، ازش خوشم اومده، می ری باهاش صحبت كنی؟ منم خواستم توی یك فرصت مناسب با خود شما صحبت كنم. شما كه ماشاءالله جوون با شخصیت و باسوادی هستید، شما دیگه چرا این جوری برخورد می كنید؟

شهاب این بار نگاه غضبناكش را به یلدا دوخت و با دیدن فرناز و نرگس كه نگران و بهت زده كنار یلدا ایستاده بودند، فریاد زد:" شما چرا این جا وایستادید؟ برید بالا!"

آن سه كمی تو رفتند و باز ایستادند.
پژمان فریاد می زد:" تلافی اش رو سرت در می یارم. الآن هم به احترام یلدا خانم كاری بهت ندارم."

باز هم شهاب طوفان شد، طوفان كه نه، گردباد ...!! و پژمان در میان گردباد تلاشش بی حاصل ماند . بازهم صدای فریاد فرشته خانم و جمع شدن چند نفر دور آنها! صدای گریه یلدا و دست های سردش میان دست های سرد نرگس و فرناز... شهاب را به سختی از پژمان جدا كردند.

شهاب فریاد زد:" یك بار دیگه اسمش رو بیاری می كشمت! " ( آن چنان محكم گفت و آن قدر جدی كه همه باور كردند.)

فرشته خانم گفت :" آقا شهاب، تو رو خدا كوتاه بیا ! بابا این پسر كه گناهی نداره، مگه كار خلاف شرع كرده؟ فقط می خواد بیاد خواستگاری، همین! دیگه این همه داد و فریاد و بزن و بكوب نداره."

شهاب كه كارد می زدی خونش در نمی آمد، با چشمان از حدقه درآمده فرشته خانم را نگاه كرد و با فریاد گفت:" خواستگاری كی؟! اون زن منه

در یك لحظه تمام صداها خاموش ماند. پژمان نمی دانست چه بگوید، از جا برخاست و با ناباوری نگاهش كرد. عاقبت گفت: " دروغ می گی!"
شهاب فریاد زد و گفت: " اگه یك بار دیگه جلوی این در تو رو ببینم و یا حتی بشنوم مزاحمش شدی خونت را می ریزم، مفهوم شد؟"
پژمان عاجزانه فریاد زد:" دروغ می گی..."
این بار فرشته خانم به سوی او حمله ور شد و گفت: " خفه شو، پژمان! برو خونه!"
چند نفر زیر بغل او را گرفتند و با خود به خانه اش بردند. یلدا و دوستانش نیز افتان و خیزان پله ها را طی كردندو بالا آمدند. رنگ از روی هر سه نفرشان رفته بود.
نرگس یلدا را بغل كرد و گفت: " چیه؟! چرا گریه می كنی؟!"
فرناز هم كه آماده ی گریستن بود، اشك هایش روان شدند. نرگس ادامه داد: " تو دیگه چته؟! تو چرا زار می زنی؟!"
فرناز در میان گریه اش خندید و گفت :" عجب آشی بود!" ( ناگهان هر سه به هم نگاه كردند و زدند زیر خنده )
یلدا گفت:" بچه ها از پنجره نگاه كنید ، ببینید شهاب هنوز بیرونه؟!"
فرناز گفت:" قربونت! لابد اگه ما رو ببینه میاد یك فصل هم ما رو كتك می زنه !"
نرگس هم در تأیید حرف فرناز گفت:" راست می گه، یلدا! فعلاً آروم بگیر! "
فرناز گفت:" یلدا، ازش نمی ترسی؟! واقعاً وحشتناكه!"
نرگس ادامه داد:" خب، حق داره عصبی بشه. یارو راست راست اومده اعتراف می كنه كه مزاحم یلدا شده. بدبخت چوب خشك كه نیست، آدمه، توقع دارید چی بگه؟!"
فرناز نگاهی به یلدا انداخت و مؤدبانه گفت:"كلك، نكنه ما رو فیلم كردین؟!"

یعنی چی؟!
فرناز ادامه داد:" یعنی واقعاً ازدواج كردین و به كسی چیزی نگفتین!"
- مسخره!!

-آخه دیدی چه جوری گفت، اون زن منه!
نرگس گفت:" راستش یلدا، من یك لحظه تنم لرزید."
فرناز گفت:" اگه نگذاره بعد از شش ماه برگردی، چی؟ "
یلدا خندید. ته دلش از حرف های آن دو مالش می رفت. به خودش كلی وعده و وعید داد و با لبخند گفت:" نه بابا، اون می خواست جلوی همسایه ها كم نیاره. والا همچین خبری نیست."
چند ضربه به در خورد. یلدا سراسیمه از جا برخاست و به سوی در رفت. شهاب بود . موهایش آشفته بودند و لباسش به هم ریخته. شهاب به یلدا گفت:" اشكالی نداره چند لحظه برم و لباسم رو عوض كنم ؟باید جایی برم."
یلدا جواب داد:" نه ...برو! "
شهاب از حضور دختر ها معذرت خواست و به اتاقش رفت. دختر ها هم دوباره توی اتاق یلدا جمع شدند. تمام حواس یلدا پیش شهاب بود كه عاقبت شهاب صدایش كرد و گفت :" یلدا...یلدا..."
فرناز گفت:" یلدا، انگار صدات می كنه! "
این اولین بار بود كه شهاب صدایش می كرد. احساس شوقی در وجود یلدا بود كه دلش می خواست فریاد بزند . از جا برخاست و به اتاق او رفت . شهاب روی تخت نشسته بود ، نگاهش كرد و گفت :" در رو ببند."
یلدا در را پشت سرش بست و ایستاد. شهاب ادامه داد:" نمی خوام زیاد مزاحمت بشم، دوستانت هم اینجان ! فقط فعلاً به یك سؤالم جواب بده. چرا به من چیزی نگفتی ؟!"

- در مورد چی؟!
شهاب كه سعی می كردخود را كنترل كند، گفت: " در مورد بهترین فیلم جشنواره ی امسال!" ( یلدا با شرمندگی سرش را پایین گرفت) و شهاب ادامه داد: "یعنی واقعاً دوباره باید توضیح بدم؟! "
یلدا كه پنهان كاری را بی حاصل می دید، گفت: " آخه چی می گفتم؟ دوست نداشتم درگیر بشی..."
شهاب دندان ها را روی هم فشرد و گفت: " خوب دیگه می خواستی كاری كنی همه ریشخندم كنند! آره! پسره ی اوباش تا دانشگاه دنبالت اومده ، از توی اتاقت هم كه مدام زیر نظرش بودی. معلومه كه به ریش من می خنده! من امشب باید تكلیف این قضیه رو روشن كنم!"
( از جا برخاست و كتش را از روی صندلی برداشت و در حالی كه آن را می پوشید ادامه داد)، " چیزی لازم نداری؟! ... می خوای براتون ناهار بگیرم؟!"




نوع مطلب : رمان همخونه، 
برچسب ها : رمانستان، رمان هم خونه، داستان، داستان هم خونه، رمان،
لینک های مرتبط :

یکشنبه 8 تیر 1393
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :